گفت تلفون کردن ویکی از اقوام مون حالش بد هست وخدا رحم کنه٬گفتم یعنی چی وچند سالشه؟
وقتی سنش رو گفت و...
گفتم :تازه اون که سنش کم نیست؟
گفت اشتباه نکن من وابستگی عاطفی ندارم گر چه آدم خوبی نبود ولی به من بدی نکرد٬....
گفتم مگه مرگ خبر میکنه آدم رو؟ ویا اینکه آیا تو میتونی کاری کنی؟ اینها همه طبیعیه٬ امیدوارم که چیزیش نشه وسلامت باشه وبمونه. با اینحال من کاری بخوبی وبدیش ندارم٬میخوام بگم همه ما به اونجا میرسیم٬
گفتم:من عاشق برادر بزرگم هستم و بواقع دوستش دارم٬ وامیدوارم که عمرش طولانی باشه ومن پیش مرگش بشم٬ ولی مرگ برای هیچ کس دیر ویا زود نیست ویک تصمیم هم نیست.
گفت چه میدونم٬ ولش کن.
در ته دلم با اینهمه شجاعت وپذیرش مرگ ترس ورم داشت٬نه زیاد برای خودم٬بلکه برای برادر.هر چند هنوز سالم وشاداب هست.
-انگار کمی پست تراژدیک شد پس ادامه میدم تا شاید لبتون خندون بشه٬ گاهی این نوشته ها ومطالب دوستان اونقدر خوندنی وجالب هست٬ آدم به وجد میاد وگاهی هم کامنتی میدم برای این دوستان از کامنتم خوشم میاد مثلآ برای پست قبل دوستی کامنت گذاشت:
-روز تولد خواهر امام رضا-حضرت معصومه- چندسالیه روز دختر اعلام میشه.حالا فرقش با روز زن چیه من نمیدونم
یا از کجا باید فهمید به کی تبریک گفت؟!![]()
.
ومن رفتم وبلاگش براش کامنت گذاشتم :من مطلبت رو نخوندم سرم هم شلوغه فقط اومدم روز دختر رو بهت تبریک بگم با تاخیر واسه اینکه خیلی مهمه ما یه روز بنام دختر داشته باشیم. حالا اگر تو هر روز بمیری[خنده] معذرت میخوام این بمیری از اون تو بمیری ها نبود فقط برای ارشاد وتوضیح مطلب بود![]()
![]()
پ-ن:یادتون باشه تو وبلاگ من اومدید چیزی رو خوندید ومفهوم نبود٬ یا کمی فکر کنید یا به به وچهچه کنید. نگید ای بابا این چی بود نوشتی!شیر فهم شد
. عکسها رو دیروز براتون گرفتم وّ رفته بودم یکی از دوستان قدیمی لبنانی رو ببینم که اونهم قصه زندگیش حدیثی داره.

به به٬ من فکر نمیکردم اینقدر در سخنوری اونهم در منبر توانا باشم٬ که اینهمه مورد تشویق وپذیرش شما قرار بگیرم٬صبح پاشدم ٬ وقتی کامنتها رو دیدم ٬ به خودم گفتم حاجی نوید چی کار کردی که با اینکه سخنرانی آخر وقت دیشب بود٬ سر صبحی بیش از ۴۰ تا کامنت داشتی٬ تازه بعضی سروران معظم سئوالات شرعی هم داشتند . انگار دیشب کسی نخوابید و همه داشتن این پست منبری من رو میخوندند. اصلآ ما در این زمینه استعداد داریم.هر چند عده ایی از دوستان وبخصوص خواهران اعتراض کردند که بنده هر چی هم حرفای بی ربط می زنم دوستان دیگه منو مورد تفقد قرار میدن و این باعث عصبانیت اون خواهر محترم که از آشنایان واز نزدیکان ومقربین درگاه این وبلاگ هستند شد. بگذریم حرفا زیاده٬به اون دوستان باید بگم حالا کامنت گذاران محترم اگر منو تشویق میکنن شما نا راحت نباشین٬ بالاخره گاهی نیاز هست ادم یکی رو پشتبانی کنه وبه جایی برسه. از اون برادر شمالی هم تشکر میکنم که بابت پست ما(سخنوری منبری) ٬ما رو به فسنجون شمالی دعوت کرد.........
و اما پست امروز ویا......
دیشب همخونه ویا همون عیال٬(خدا بیآمرزه فریناز رو که این کلمه رو تو دهن ما گذاشت) البته میگن زنده ها هم خدا بیآمرزی دارند. بله داشتم میگفتم که همخونه با موبیل اومد پیش من وداشت مسیجی رو میخوند واز من پرسید ٬امروز روز خواهر بود؟
گفتم والله من که نمیدونم٬ وتا حالا هم نشنیدم روز خواهر٬ شاید با این پیشرفتهایی که ما داریم حتمآ ساختن.ولی یهو مکث کردم که اخه من خدای شکر از طریق نت با این هموطنان در تماس هستم واینها یعنی هیچکدوم چیزی نگفتن٬ ونمیدونند!
از عیال پرسیدم خب مسیج از کجا بود ٬گفت از خواهرم وروز خواهر رو بهم تبریک گفته! در ادامه گفتم شاید در دانمارک روز خواهر دارند؟ گفت نه اینجا ندارند همچین روزی!. ومن موندم یعنی در ایران ما روز خواهر پیدا کردیم و من نمیدونم!خیلی توفکر بودم که بابا من خودم خواهر در ایران دارم وتبریک بهش نگفتم ؟! وتازه خیلی از کامنت گذاران من خواهران هستند.وانگهی یعنی اینهمه وبلاگ هم هیچی وهیچ جا من ندیدم.اما صبح که یکی از وبلاگهای دوستان رو میخوندم٬ دیدم نوشته روز دختر!![]()
دیگه شک کردم٬حالا خواهش میکنم منو ارشاد کنید که ایا واقعا ما همچین مناسبتی اونجا داریم ٬ که ما بیغ موندیم؟وانگهی قرار نیست که همش من شما رو ارشاد کنم٬ یه بار هم شده شما منو ارشاد کنید که ببینم این زحمات چند ساله من به ثمر نشسته یا نه
.

در یه کلاس آموزش عمومی نشستم و داره در مورد محیط زیست -انرژی-برق- آب- کاغذ-زباله یا اشغال و... صحبت میکنه واهمیت نیاز اونها در زندگی ومقدار مصرف روزانه ویا سالانه هر کدام رو به تفکیک برای هر خانوار یا فرد دارن وبیان میکنه و اخر سر هم صرفه جویی در هر مورد وچگونگی اش.مثلآ در مورد زباله هم بخواهیم صحبتی کنیم میدونن هر نفر در سال چقدر زباله تولید میکنه و چطوری باید جمع آوریش کنن وچگونه وچه موادی باید جداسازی بشه وبعدش هم کدوماش خطراتی داره وکجا باید بسوزونن و الی آخر. اما مهمترش اینه که همه اینها رو در زندگی روز مره رعایت میکنن تا حد زیاد٬صرفه جویی اب وبرق هم.... وگرنه گرون تموم میشه براشون.
با خودم فکر میکنم وسیر٬ که ما چیزهایی رو یاد گرفتیم خیلی هم زیاد که برای زندگی روزمره مون فایده نداشت وملموس هم نبود.به زبونی دیگر استاد سخنوری در هوا٬ نه اشتباه نکن در مورد هوا نگفتم٬مثل باد هوا گفتم. برای منبر امشب همینقدر کافیه٬میخواستم در مورد اخلاق آدمها که البته اول از همه خودم صحبت کنم. دیدم منبر براتون سنگین میشه.

همخونه امروز تعریف میکرد٬ که در وقت استراحت محیط کار ٬همکاراش همه خانومها و آقایون همکار دور هم نشسته بودند ومشغول به گفتگو و شوخی واز همه چیز وهمه جا صحبت میکردند٬ صحبت خانومها رسید به اینکه در مورد آقایون خوش تیپ وخوش اندام صحبت میکردند وسخن میروندند(تو ذهنم گفتم این خانومهای دانمارکی هم دست بعضی از آقایون ایرانی رو از پشت بستن )٬بله یکی برگشت گفت اون ماهی فروش خیابون فلان خیلی خوش تیپ وخوش اندام هست٬یکی دیگه داشت در مورد قد وبالای کارمند مرد بانک صحبت میکرد٬ ولی میگفت اون چهارتا بچه داره٬ ویکی دیگه در جوابش گفت: نه یکی از اونها خانومش هست وسه تا بچه داره٬ با اینحال اگر اتفاقی بیفته نمیشه طرفش رفت چون تعداد بچه هاش زیادند
٬ در این میون یکی از همکارای مرد بر میگرده ورو به خانومها میگه خوشگلی و اندام زیبا که فقط مطرح نمیتونه باشه٬ وخیلی هم مهم نیست٬اما خانوم همکار در جوابش میگی یعنی من به این زیبایی که جلوت نشستم اهمیت نداره؟مرد در جواب میگی تو خیلی هم زیبا نیستی٬ واگر هم بودی بازهم مهم نبود٬ چون در زندگی چیز های مهمتری هست٬ نه زیبایی نه اندام و.............
همکار های خانوم سئوال میکنند چی اهمیت داره پس؟
مرد در جواب میگه مرد و زن در زندگی باید برای هم جالب باشند٬ و مرد یا زن زیبا اما با فکر توخالی بدرد نمیخوره. وهمه با تعجب به حرفش توجه میکنن.
همخونه از من سئوال میکنه نظرت چیه؟گفتم اولین بار که میشنوم و برای من هم جالبه.اما همه اینها به شرایط وعصر آدمها برمیگرده٬وبا هم ادامه دادیم وگفتیم یه موقعی در ایران میگفتن مرد باید پول در بیاره ویه وقتی دیگر گفتن مرد باید وقتی میاد درب خونه رو باید با باسنش باز کنه(یعنی دست پر). راستی امروز در اینباره کجای کاریم؟!
پ-ن:پیشنهاد میکنم اینجا رو بخونین ونظرات ودیدگاهها وخاطراتتون رو بگین.


کتایون خانوم و ارکیده عزیز که الان باید در سفر کرمان باشه وقرار شده برای من سوغاتی بیاره منو به بازی دعوت کردن٬البته بازی که چه عرض کنم تو مایه های تفتیش دوستانه![]()
.ده مورد یا چیزهایی که دوست داریم وده مورد هم که نمی پسندیم یا دوست نداریم:
ا-اول از همه خودمو دوست دارم٬ولی خودخواه نیستم.
۲-فکر کنم۷ یا۸ وبلاگ دارم این وبلاگ رو از همه بیشتر دوست دارم.
۳-تصاویرویا عکسای وبلاگم٬بخصوص اونایی که خودم میگیرم یه جورایی هم دوست دارم هم چیز هایی که در اشون موج میزنه اعتقاد وخواسته های من هست.
۴- یه جورایی دوستان وبلاگی رو دوست دارم که هیچ با هاشون زندگی میکنم.
۵-دوست دارم بیشتر از اینهااز ورزشهای دوچرخه سواری-شنا در استخر-پیاده روی استفاده بکنم اما تنبلی میکنم٬ بخصوص که سرما در اینجا شروع شده.
۶- بیشتر از خرید در فروشگاهها٬ دیدن آدمها و ورانداز کردنشون رو در فروشگاهها- اجتماعات- قطار- و.... دوست دارم٬اونهم واسه اینه که دیروز امروز وفردا رو می بینم.
۷-مسافرتی رو دوست دارم که همه گونه آسایش وراحتی خیال رو داشته باشم.(پول)
۸-مردم کشورم ایران رو بسیار دوست دارم ٬چون به نوعی خود من اند و میتونم خواسته ها و آرزوهاشون وزندگی شون وسختی هاشون رو درک کنم.
۹-مردم دانمارک رو دوست دارم٬ بخاطر درک وپذیرشی که برای دیگر آدمها دارند٬ و در خیلی موارد خوب زندگی کردنشون رو.
۱۰-موسیقی-هنر-گفتگو-خوردن وپوشیدن و مطالعه.... همه رو برای لذت بردن از زندگی دوست دارم.
---------------------------------
چیزهایی که دوست ندارم:
۱- آدمهای خودمحور وخودخواه رو دوست ندارم.
۲- آدمهای بدقول ودروغگو رو بخصوص دوست ندارم.
۳-گرفتار بودن آدمها رو دوست ندارم.
۴- خوردن کله پاچه حالم رو بد میکنه وبدم میاد
۵-این اواخر بلاگفا رو دوست ندارم ولی فعلآ با هاش میسازم.
۶-دوستی های مقطعی وخدای نکرده فرصت طلبانه رو دوست ندارم
۷-دیگه سالهاست مشروب رو دوست ندارم وسیگار٬
۸-پول در آوردن از راه نامشروع رو دوست ندارم.
۹- ازنقاط ضعف خودم بدم میاد.
۱۰-چیز هایی هم هست که دوست ندارم وبدم میاد اما گفتنی هم نیست
.
پ-ن: از فریبا- مجید- کامران- احسان در اولویت میخوام این مطلب وبازی روبنویسن و از توی کامنت گذارها اونهایی که تو ردیف زوج هستند میخوام اقدام به بازی کنند.

شوم بود
وسترون٬
در ازدحام
اندوه
می دویدیم
وقتی دلقکی
روی صندلی
همانند اریکه
تکیه زده بود
از صدای خنده
شریان رود
موج دریا
از بوی گل
استنشاق
عمیق نفسها
از طلوع
و تبلور
نور خورشید
میترسید
و رعشه
بر جانش
می افتاد.

وقتی گوش شنوا نداری و حس و درک ٬همیشه در مورد همه چیز وهمه کس با ذهنیات خودت قضاوت میکنی٬ تازه اونهم به بدترین شیوه وبدترین درک از آدماها واطرافیانت ٬آخرش اینه که تنها میمونی٬از یک طرف خودت رو علامه دهر میدونی از اون ور از همه انتظار داری که بهت احترام بذارن واز طرفی هم همه روکوچک وخرد می بینی وتو وتنها تو هستی که از بینی فیل افتاده ایی.نمیدونم شاید همه اینها واسه اینه که در مراحل زندگی مدام ضربه خوردی٬ وشاید آسیبی هست که از روز اول بطور مادر زادی برایت بوده وتو هیچوقت نتونستی از زیر این آسیب خودت رو بیرون بیاری.


اینقدر خبر های بد در پای نت به گوش وچشم می بینی ومیشنوی که یادت میره زندگی هم جریان داره٬ اونهم وقتی میزنی بیرون و آدمهایی رو می بینی که هر روز چه آفتابی باشه چه ابری و سرمای پاییزی که آفتاب هم رمقش گرفته شده٬ اما آدمها زندگی میکنن وتمام وکمال هم. آرامشی و حرکتی وهدفمند٬نه نگران اینه که در شرایطی بسر می بره که جهان با بحران اقتصادی روبرو هست ٬ نه نگران اینه که بیکاری بیشتر شده و خودش گشنه بمونه٬ نه اینکه بی عاطفه باشه وهیچ نفهم٬ برای اینکه قانونی وهست ودولتی که پاسخگو.
داشتم مطلب نازلی رو میخوندم ٬ که ذهنم رفت به جاهای دیگه٬ نمیدونم من چه عادتی دارم که خیلی اوقات با خوندن مطلب دوستان نکته ها یا مطالبی تو ذهنم میشینه که دلم میخواد اونو پست کنم اینجا بذارم٬ یعنی یه سر نخ به من میده ویا یادم میاد ویا برام الهام میشه!مثلآ از خوندنمطلب نازلی رفتم اینجا:
من قدیمها فقط به دندون سفید ویکدست نگاه میکردم اما الان وقتی می بینم به پولش فکر میکنم٬ واینکه برای داشتن چنین دندونهایی باید چقدر هزینه کنی٬یا اینکه باید از کودکی پدر ومادرت هم امکانات وهم توجه ویا قدرت انتقال تربیت بهداشتی رو داشته باشن وتو بتونی اون دندونهای زیبا رو در سن بالا داشته باشی. میدونی اصلآ از بچگی هم ما به دندون طرف نگاه نمیکردیم٬بیشتر توجه ما به زیبایی کلی اش بود.......حالا تو فکر بکن اونیکه هشتش گرو نهش هست ومشکل کار و بیکاری٬قد ونیم قد بچه٬ تاخیرهزینه اجاره وآب و دفتر ونوشت افزار بچه هاشو داره و........هزار کوفت وزهرمار٬ فکر میکنی اصلآ فرصت میکنه به خودش برسه تا به بچه اش یاد یده٬ ویا آیا پول خمیر دندون رو داره؟ چند روز پیش در وبلاگ آستانه چه خبررو میخوندم٬نوشته بود بچه ایی که بنزین میخوره٬من قبلآ شنیده بودم در خوزستان بچه ایی شلنگ گاز رو میگیره و شیر رو باز میکنه گازشهری میخوره.
پ-ن:این مطلب یه بار کاملتر وبه شیوه ایی دیگر نوشتم موقع اینکه آخرین عکس رو گذاشتم پرید٬صورتم گل انداخت از عصبانیت٬ خیلی سعی کردم که دوباره مختصر تر وبا تغییراتی نوشتم. عکس اول دوستان همکلاسی ایتالیایی وپاکستانی٬ عکس دومی وسومی همونروزی که قرار بود اوباما بیاد٬از این صحنه ها کم نیست٬ مهم اون آرامش وشیوه زندگی هست. وقتی این جوونها رو میبینم با دوچرخه واسه کار و دانشگاه ومدرسه وگردش٬ به خودم میگم ما فقط ماشین میخواهیم وبچه های ما هم همینطور٬تازه می بینی خانم با پالتوشیک وشالگردن زیبا ورو دوچرخه با چه ابهتی وخانومی و کفش پاشنه بلند ویا چکمه هی پا بزنه٬ تابستوناش واسه شما گفتنی نیست٬خب معلومه اندامها روز بروز اوبامایی میشه.


خیلی اوقات حتی بعضی دوستان قدیمی ویا کامنت گذار جدید سئوال برای چگونگی ارتباط عکسها با مطلب نوشته شده در وبلاگ دارند٬ باید عرض کنم که من خیلی برای اینکه حتمآ عکسها با مطلب نوشته شده مطابقت داشته باشه سعی نمیکنم٬مضافآ اینکه خیلی اوقات از نظر من ارتباطها نباید فقط مشابهت ویا مطابقت باشه!ارتباط ودرک از موضوعی میتونه با دیدن تصویری مخالف یا متضاد هم باشه٬مثلآ اگر در مطلبی یا شعری ٬درد از نبودن عشق و وفا و آسایش ورفاه ویا زندگی تلخ یا رنج ویا بیکاری و........باشه ٬میشه با دیدن تصویری که متضاد آن باشه به درک موضوع کمک کنه٬یعنی اینکه درد ورنج از دیدن هوای ابری رو میشه با دیدن یک تصویر از تابش خورشید وزیبایی ها تصور کرد.ویا شاید با دیدن شادابی ولبخند ولذت در تصویری واقعی٬ پی به درد در زندگی افسرده ایی که مدام با معضل روبروست فهمید.مورد دیگر بعضی از دوستان تمایل دارند که در مورد عکسها ویا محلش ویا تاریخچه اون توضیح بدم٬ که البته برای من کمی مشکل هست٬توضیحات تاریخی یا فرهنگی اینچنین عکسهایی رو توضیح بدم٬اونهم به این خاطر که حتمآ بایستی اول خودم اون بیوگرافی تاریخی ویا فرهنگی وقصه اش رو بدونم تا برای شما توضیح بدم. بیشتر عکسهایی که من انتخاب میکنم یا خودم شخصآ میگیرم عکسهایی هست که روز مره با اون محیط یا حال و هوا سر کار دارم ودر مسیر زندگی روزانه اونها رو میبینم وترجیح میدم زیباییها زندگی در تصویر ها بیشتر باشه.
مثلآ تمام عکسهای این پست رو٬پنج شنبه هفته گذشته که قرار بود آقای اوباما بیاد اینجا رفتم ببینم شهر چه خبره٬ شال وکلاه کردم وبا دوچرخه خوبم به سمت پایتخت حرکت کردم (رفت وبرگشت۲۰ کیلومتر)که ورزشی هم کرده باشم.عکسهای اول و دوم از یه پارک بزرگ هست که هر وقت گذر میکنم از جلوش می بینم که کسانی دارن ورزش میکنند٬ در جایی بزرگ که آرامشش توجه من رو جلب کرد وفقط چند ثانیه بعدش دویدن وهمپایی این زن ومرد که درپست قبلی هم یه عکس دیگه ازشون گذاشتم.
در دوتا عکس دیگه که در جلوی درب یکی ازگردشگاهها و تفریحگاه بزرگ ومهم وتوریستی کپنهاک هست که شهرتش کم نیست٬ گرفتم/کدوهای نصب و آرایش شده٬نشان از آمادگی برای روز هالوین هست٬ واما اون پیر زن هم توجه منو کم جلب نکرد٬پیش خودم گفتم مادرمن و مادر خیلی ها که همسن ویا کوچکتر از این خانوم بودند عمرشون رو دادن به ما رفتند واین خدا بهش بیشترعمربده هنوز استوار رو پایه خودش مونده کنکاش میکنه و....(باور کن چشم من شور نیست).



امروز برای یکی از دوستهای وبلاگی قدیمی داشتم کامنت میذاشتم ومطلبش این بود که چگونه شد که وبلاگ نوشتم .ضمن این که به گفته خودش از کودکی به نامه نوشتن علاقه داشته....... وتوضیحات بعدی.
اما با خوندن همین جملات اولیه اون دوست من ذهنم رفت به گذشته ایی که ما ها برای یه نامه نوشتن چه کارهایی که نباید میکردیم٬ گفتم یاد اونموقعها بخیر که برای ارسال یه نامه چقدر زحمت متحمل میشدیم از خریدن پاکت گرفته تا نوشتن روی کاغذ وتازه گاهی هم این نامه های عاشقانه حتمآ باید کاغذش عکس گل وبلبل ویا یه قلب وتیر و چکه خون هم داشت که گرونتر بود. نوشتن تا پست کردنش وّ تازه چند گرمی هم آب دهن پشت تمبر نیاز بود٬ تازه گاهی هم عکسی هم میخواستی بفرستی یه پول اضافی ازت میگرفتن و بعدش هم که ارسال میکردی باید تماس میگرفتی که نکنه پستچی گم کرده یا نرسونده ویا مشکوک شده و دست برده تو نامه عکس ناموست رو هم دیده. الحمدالله که الان بلا نسبت شما همه بی غیرت شدیم وهمه در نت عکس فراوون داریم .
اما امروزه نه پست نه اون دنگ وفنگ دیگه نیست بخصوص اونایی که با دنیای مجازی سر و کار دارند وبخصوص اونایی که در کشور های بلاد کوفر هستند دیگه خیلی از کار های اداری و استخدام و گرفتن وام از بانک وخیلی از مراسلات از طریق نت انجام میشه ٬ اینهمه پیشرفت برای سهولت و بهتر زندگی کردن هست ولذت بردن از زندگی. حالا آیا به اندازه اینهمه پیشرفت لذت می بریم یانه؟


اگر امید به اصلاحش ویا پیشرفت در بهبودش بود دست نگهمیداشتم اما روز به روز صبوری همراه باتردید بیشتربود ٬قطع امیدم از او وتصمیم به اخراجش موقعی بود که شنیدم خیلی از وسائل شخصی مثل ساعت ویا انگشتر واقلام برقی خودش رو به همکارهای دیگر برای رسیدن به امیالش می فروشه ولذا گاهی هم بحث وجدل ومعضل سر قیمتها بعدآ در هنگام پرداخت ودریافت پول پیش میاد٬ اما تصمیم رو موقعی قطعی برای اخراجش گرفتم که شنیدم یکی از بچه های دیگر جوون رو با خودش همراه داره میکنه٬ درنگ نکردم وصداش کردم:
گفتم داستان اون مرد که اسبش رو بعنوان کمک به کسی داد شنیدی؟گفت نه .
میگم: روزي مردي سوار بر اسب از بياباني مي گذشت.چشمش به پياده اي ناتوان و خسته و در راه مانده افتاد.از اسبش پياده شد تا به او كمك كند.از مرد پياده خواست كه براي رفع خستگي سوار اسب شود.پياده به محض اينكه پايش به ركاب رسيد، به تاخت دور شد.مرد مالباخته به فرياد گفت:" مالم را بردي، مهم نيست ولي اين داستان را در جايي بازگو نكن، چون در آن صورت باور و اعتماد مردم از بين مي رود و ديگر كسي به فكر دستگيري و كمك نمي افتد."
وبا عصبانیت ادامه دادم :تو کاری کردی که اگرهمین حالا برادرم هم دم در شرکت برای کار بیاد و بگه امشب زن وبچه ام از گشنگی میمیرند اگر کاری هم بتونم انجام بدم٬ نمی کنم. پاشو اسباب واثاثیه ات رو جمع کن وبرو٬ دیگه چشمها وگوشم سعی میکرد نه اشک رو ببینه ونه خواهشی رو تو صدای اون بشنوه.
پ-»ن: دوستان ببخشین این پست طولانی رو نوشتم. بیشتر مد نظرم شکستن وباور واعتقاد بود که میتونه در هر جا وحتی در همین نت و وبلاگ هم اتفاق بیفته. راستش یکی از دلایلی که این مطلب رو بعد سالها نوشتم همین بود که بعضآ دوستان ویا آشنایان واقعی ویا مجازی رفتار هایی میکنند که باعث سئوال وشک ومسبب بی اعتمادی میشند متاسفانه صحبت در این مورد کم نیست اما هنوز هم نمیخوام عجله کرده باشم فقط کوتاه میگم:
هی برادر ویا خواهری که به هر کی یه شخصیت ویه مشخصات ویه شماره میدی و به هر کی هم یه پاسخ٬ آیا فکر میکنی اون روز هایی که اعتماد به وجود آوردی وهمه باورت داشتن واحترام برات قائل شدن ٬ الان با این تناقض ها چی فکر میکنند٬خیلی وقته ما در زندگی روز مره برای ارتباط دوستی با دیده شک نگریستیم٬ آیااین فضای مجازی که چند سالی کمی امید دوستی ورفاقت میده میخوای با این رفتارت به شک وتردید مبدل کنی.هی با توام توایی که من بیشترازهمه باورت کرده بودم.میخواستم مشخصات بیشتری از تو بدم٬ اما باز به حرمتهایی که بین ما بود فکر میکنم.


خیلی طول نکشید که اولین بار به من خبر دادند در هنگام کار دستش با تیغ موکت بری بریده شده وبه درمانگاه داخل شرکت انتقال ودستش رو پانسمان میکنن٬ با همه مشغله ٬خب وظیفه ام بود ببینم به سر پرسنل ام چی اومده٬بهش سر میزنم ومی بینم چیز خاصی نیست٬ ودر خوابگاه استراحت میکنه ٬ کمی صحبت و کمی دلداری وکمی توجه به مسائل وموارد ایمنی در کار وپرسیدن دوباره حال دخترکش باهاش خداحافظی میکنم٬ باید عنوان کنم مشغله کاری اعم از مسائل فنی و برنامه اجرای کاروتحویل به موقع پروژه ها در زمان خودش اهمیت داشت ودر این میان پرسنل بطور معمول هر کدوم مشکلات خاص خودشون از مرخصی مورد نیاز گرفته تا افزایش حقوق - تا مسئله خانوادگی وتا........ هر کدام به نوعی درگیر بودند٬ و در نتیجه به اندازه کافی معضل وجود داشت. ومن برای هماهنگی ونظارت کارها وهمینطور تامین وتدارکات به موقع کمبود مواد ٬معمولآ تا دیر وقت سر کار می ماندم٬ اونشب هنگام خروج از شرکت که دیر وقت هم بود٬ سر نگهبان شرکت به بهانه اینکه کاری با من داره٬ با هام وارد صحبت میشه وباز هم در مورد اون جوون رعنا میشنوم٬ که ایشون شبها دیر وقت میره از شرکت بیرون و انگار کمی حالش نامناسب.....وادامه میده که ایشون خیلی زیاد به بهداری مراجعه میکنه و داروی خواب آور میگیره٬ میگم چه داروی خواب آوری؟ در جواب میگه شربت اسپکتورانت اونهم از نوع کدئین دارش و........... سعی میکنم خیلی زود از خودم عکس العمل نشون ندم وفقط بشنوم٬بعد از اونشب هم گاه وبیگاه از او و در مورد او میشنوم٬ از پرسنلی که مستقیم باهاش کار میکنند ودر ارتباطند وتعدادی از اونها که دوست صمیمی من هستند وبه کارشون اعتقاد داشتم تا انبارداری که هم از اموال شرکت مواظبت میکنه وهم در ارتباط با مدیر عامل شرکت هست٬ کسی از کارفنی این جوون رعنا گلایه نمیکنه٬ اما از رفتارها وگفتار ها به مرور حس میکردم که تعدادی از پرسنل بخاطر انتخابم لبخند میزنن٬ وخودشون و انضباط و کارشان رو مقایسه با او میکنند وبیشتر نیزمتوقع میشند.صبر وحوصله میکنم٬وحس میکنم اگر این با شاغل بودنش بتونه از این مخمصه در بیاد کمک بزرگی به خودش وزندگی اش شده....
در فاصله کوتاه در جلسه ایی که عده ایی از مدیران وروءسا شرکت دارند٬ مدیرعامل شرکت رو میکنه به من وسئوال میکنه ایشون که آوردی کی هست ومن توضیح کوتاهی میدم واون دنباله اش رو نمیگیره٬ بعد جلسه احساس میکنم باید انگاری حتمآ با این جوون رعنا صحبتی کنم وگرنه.....!
روبروی هم مینشینیم وپرس وجویی میکنم وزیاد حرف نمیزند٬رنگ و روی سفیدش بیشتر به زردی میزند٬ که اوندفعه فکر میکردم بخاطر رفتن خون از دستش هست٬ ولی این بار بیشتر مشکوکم که مواد مصرف میکند٬میگویم حتمآ صحبتهای روز های اولمون یادت هست ویادت هست که به من چه قولی دادی٬با احترام پاسخ میده ومیگه بله بله٬ رفتارش هم صمیمی هم با احترام واحساس وهمراه با ترس هست٬به او می*گویم تو یه فوق دیپلم فنی هستی اونهم در رشته برق ومیتونی پیشرفت کنی هم در کارت وهم زندگیت و... ومیتونی بعد از چند مدتی اگر دوست داشتی خانومت وبچه ات رو ورشون داری بیاری شهرستان که نزدیک هم هست اینجا زندگی کنی واوضاعت تغییر کنه٬ اما......
به سرعت میگوید نه آقا بخدا من کاری نکردم و......... متاسفانه حس میکنم درست نمیگوید٬بهش تاکید میکنم که اگر ادامه داشته باشه راهی نیست جز بیرون رفتنش٬ در حالی که امتنا ء میکنه من باز بیشتر بهش توجه میدم و.....
به مرور که درست نمیشه وادامه داره٬ بی انضباطی کارش هم بیشتر میشه٬خیلی اوقات زمستون که میشه بنظر میاد تکیده تر میشه ونمیتونه در سالن ها ودفاتری که کمی سرد هست کار کنه٬خیلی اوقات صبحها می بینم سر کار حاضر نمیشه٬ از همکاراش میپرسم و می شنوم که مریض هست یا دیر تر از خواب پا میشه ودیر تر سر کار میاد٬با انباردار که در خوابگاه استقرارهمیشگی داره در موردش صحبت میکنم٬ از وضعیت نامناسب وبدش خبر میده و اینکه از دیگر پرسنل پول به عناوین مختلف قرض میکنه و.......
ودوباره مدتی بعد به اتاقم دعوتش میکنم واینبار من عصبانی تر که انگار تو متوجه نیستی ما اینجا در کار و کارگاه وشرکت هستیم ومقرراتی ٬ اگر مریض هستی مدتی داره واگر تاخیری در حاضر شدن کار هست بازم علتی٬اگه نمیتونی با شرایط اینجا خودت رو وقف بدی ویا اگر نمیتونی کنترلی روی خودت وزندگی ات داشته باشی٬ بهتره که باعث انتشار به دیگران نباشی٬ بشدت امتناء میکنه ومن بیشتر عصبانی میشم چون ایراد واشکال رو هم نمی پذیره وبا دروغ میخواد ادامه بده ونه وظیفه من هست که بیشتر از این تجسس بکنم وبا اون بحث٬ اما انگاری همه این تیپ آدمها در جلوی روت دروغ میگن وتقصیر خودشون هم نیست گرفتار چیزی خارج از اراده شون. بهش میگم الان هم اگر میخواد میتونه بره وجای دیگری پیدا کنه٬ اما باز می بینم با خواهش وتمنا و...... نه دل من راضی میشه نه میتونم بی تفاوت باشم٬ راهی نمیمونه جزء تاکید وسفارش وخواهش بیشتر که اگر میخواد کار کنه وزندگی کنه از این لعنتی ها دست ورداره وگرنه راهی بجز اخراجش نیست وباز هم قول میده.
ادامه داره


اما اون متقاضی کاردرحین صحبتش درمورد خانواده اش توضیح وادامه داد که متاهل هست و یک دختر داره ودر تصادف ماههای اخیر با اتومبیلش که بطور خانوادگی با هم بوده اند٬ دخترش از ناحیه سرآسیب دیده ومدتها دربیمارستان بوده وهزینه های بیمارستان وغیره وخسارت اتومبیل و..... باعث بسیاری گرفتاری وبیکاری هم معضل مضاعف...
همینطور که به حرفاش گوش میدادم با خودم زندگی ودشواری اون مرد وخانواده اش رو مرور میکردم که هیچ٬ بخشی از حواسم به کارها ومشغله های خودم بود٬ اما با روحیه واخلاقی که داشتم مونده بودم که باید چی کار کرد٬ ازش پرسیدم دخترت الان کدام بیمارستان هست ٬وقتی اسم بیمارستان رو گفت خیلی راغب شدم با توجه به آشنای جراحی که دراونجا داشتم بهش کمک کنم ٬ اما ذهنم شلوغ هست وباید اول تکلیف خودش رو روشن کنم٬ با لحن خیلی محترمانه بدون اینکه بهش بر بخوره سئوال میکنم شما آیا اعتیاد به موادی داری؟ رنگ گونه اش دگرگون میشه ومن متوجه نمیشم که ازسئوال من هست ویا اینکه شوکه شدن اون ورنگ عوض کردنش٬ با لحنی حاکی از تمارض وانکار میگوید من فقط سیگار میکشم٬اگرهم نیاز هست منو بفرستین آزمایش٬در جوابش میگم باشه ما فعلا نیاز نداریم ولی در آینده نزدیک اگر خواستیم پرسنل بگیریم با شما تماس حتمآ میگیریم.
لحن صداش لرزش پیدا میکنه٬وخواهش میکنه ومن بسیار متاثر میشم٬ چشم هاش رو می بینم که نم اشکی نشسته واز وضعیت دخترش میگه که دربیمارستان هست وامکان جدایی همسرش از او بنا به وضعیت اعم از حادثه- مالی وبیکاری و......
نه نه من نمیتونم چشمهای یه پدر وخواهش اونو ببینم٬آنهم به اون وضعیت که لحظه ایی خم میشه تا دستهای منو ببوسه٬دستم رو میکشم ومن میدونم که کسی نیستم که اون بخواد دست منو ببوسه ٬ منهم منقلب میشم٬ اما به رخم وچهره ام نمیذارم بشینه٬ وسعی میکنم همون نقش مصاحبه کننده ویا نماینده کارفرما رو بازی کنم.اما اون در ادامه باز توضیح میده واز وضعش میگه!٬
دوباره از مسائل فنی ازش می پرسم٬ می بینم اطلاعاتش مناسب هست ورو میکنم بهش میگم٬من اصلا به این کار ندارم که تو آیا موادی مصرف میکنی ویانه٬ من فقط یه خواهش از تو دارم که در محیط کار ودر این شرکت اگر هم موردآ اعتیاد یا مشکلی داری٬ ازش دوری کنی وخدای نکرده مشکل آفرین در این زمینه نباشی٬ من برای کارم وآبروم ومسئولیت کاریم خیلی اهمیت قائلم٬ ودر این شرکت هم خیلی به این موارد حساسند٬ضمن اینکه بهر صورت با مسئولیت خودم مشغول بکارت میکنم.
ضمن اینکه چشماش از خوشحالی برق میزنه ونمیدونه از من چطوری تشکر کنه وضمن انکار به اعتیاد٬قول میده ومن کارهای اولیه که باید در مرحله اول استخدام انجام بده بهش میگم وخدا حافظی میکنم.
ادامه داره...
پ-ن:
۱-بخشی که ایشون مشغول بکار شد به لحاظ اهمیت کارهای تاسیسات برقی ونیاز اونموقع شرکت میتونست در خوابگاه داخل شرکت شبها استقرار داشته باشه.
۲- موارد یا کلامهایی در نوشته عنوان کردم که صرفآ شرایط اونموقع وروابط موجود همانوقت بود که بعضآ هم مورد پذیرشم نبود لذا خدای نکرده دوستان فکر نکنن که اینجانب امر بهم مشتبه شده !



سالها پیش در بخشی از یک شرکت بزرگ که مسئولیتی داشتم٬یه روز شنیدم از بلند گوی شرکت برای حاضر شدن دم در صدام میکنن که مهمانی دارم! با همه مشغله خودم رو رسوندم ودیدم که یه آقایی منتظرم هست که من اصلآ نمی شناسم٬ تیپ خوبی داشت و مرتب وعطر وادکلنی هم زده بود و.. سلام وعلیکی کردم ودست دادم٬ اما خیلی زود متوجه شدم که در کنار درخواستی که برای استخدام داره٬ ومدارکی هم زیر بغل که حاکی از سوابق کاری برقی اش در شرکتهایی از قبیل زیمنس و.... خیلی خیلی به من احترام وتعظیم میذاره٬٬البته از این قبیل موارد درخواست ومتقاضی کم ندیده بودم٬ اما این یکی خیلی دیگه با توجه به ظاهر خوب ومرتبش ما رو تحویل میگیره٬ از خودش واز کارش و خانواده و..... در نهایت از اینکه چه کسی منو بهش معرفی کرده پرسیدم٬ وقتی نام شخص رو گفت فهمیدم دوست صمیمی من هست که همون لحظه رفته به شرکتی دیگر و داشت از راه میرسید٬ با اینکه ایشون حضور داشت من حال واحوالی با دوستم میکنم ودوست قدیمی ام بر میگرده به من با لبخند میگه که ایشون مثل آقای سکوتی خیلی واردند٬موقعی که اینو میشنوم می فهمم که دوستم داره به من میگه که ایشون شبیه اون دوست وهمکار سابق که خیلی هم دنبالش دویدیم وکمکش خواستیم بکنیم معتاد هست! اما من باور نکردم وترجیح دادم قضاوت زود هنگام نکنم٬ که باعث بیکاری و اسیب به خانواده انسان ویاجوونی بشم وترجیح دادم بررسی کنم٬ضمن اینکه بعد ها از اون دوستم سئوال کردم که اگر ایشون معتاد یا مشکوک به اعتیادهست واسه چی فرستادی پیش من؟!
ادامه داره



من ساکت و
مبهوت میمانم
ونگاهت میکنم
بی آنکه حرفی بزنم
سرا پا گوش میشوم.
به چشمهایت خیره٬
وبه صورتت که یاد آور
خیلی چیزهاست برای من
چه از خودت وچه از من
وتو یا ادامه می دهی
و یا آنقدر سکوت میکنی٬
تا بفهمم ازمن چی میخواهی!
ویا اینکه هردوی مان سکوت میکنیم
و این آغاز ارتباط دوباره ماست.


ای نگاهت خنده مهتاب ها
بر پرند رنگ رنگ خواب ها
ای صفای جاودان هر چه هست
باغ ها گل ها سحر ها آب ها
ای نگاهت جاودان افروخته
شمع ها خورشید ها مهتاب ها
ای طلوع بی زوال آرزو
در صفای روشن محراب ها
ناز نوشین تو و دیدار توست
خنده مهتاب در مرداب ها
در خرام نازنینت جلوه کرد
رقص ماهی ها و پیچ و تاب ها
2
خنده ات آیینه ی خورشید هاست
در نگاهت صد هزار آهو رهاست
میوه ای شیرین تر از تو کی دهد؟
باغ سبز عشق کو بی منتهاست
برگی از باغ سخن هات ار بود
هستی صد باغ و بارانش بهاست
پیش اشراق تو در لاهوت عشق
شمس و صد منظومه ی شمسی سهاست
در سکوتم اژدهایی خفته است
که دهانش دوزخ این لحظه هاست
کن خموش این دوزخ از گفتار سبز
کان زمرد دافع این اژدهاست
3
در نگاه من بهارانی هنوز
پاک تر از چشمه سارانی هنوز
روشنایی بخش چشم آرزو
خنده ی صبح بهارانی هنوز
در مشام جان به دشت یاد ها
یاد صبح و بوی بارانی هنوز
در تموز تشنه کامی های من
برف پاک کوه سارانی هنوز
در طلوع روشن صبح بهار
عطر پاک جوکنارانی هنوز
کشتزار آرزوهای مرا
برق سوزانی و بارانی هنوز
4
نای عشقم تشنه ی لبهای تو
خامشم دور از تو و آوای تو
همچو باران از نشیب دره ها
می گریزم خسته در صحرای تو
موجکی خردم به امیدی بزرگ
می روم تا ساحل دریای تو
هو کشان همچون گوزن کوه سار
می دوم هر سوی ره پیمای تو
مست همچون بره ها و گله ها
می چرم با نغمه ی هی های تو
مستم از یک لحظه دیدارت هنوز
وه چه مستی هاست در صهبای تو
زندگانی چیست ؟ لفظ مهملی
گر بماند خالی از معنای تو
5
عمر از کف رایگانی می رود
کودکی رفت و جوانی می رود
این فروغ نازنین بامداد
در شبانی جاودانی می رود
این سحرگاه بلورین بهار
روی در شامی خزانی می رود
چون زلال چشمه سار کوه ها
از بر چشمت نهانی می رود
ما درون هودج شامیم و صبح
کاروان زندگانی می رود
6
در شب من خنده ی خورشید باش
آفتاب ظلمت تردید باش
ای همای پرفشان در اوج ها
سایه ی عشق منی جاوید باش
ای صبوحی بخش می خواران عشق
در شبان غم صباح عید باش
با خیالت خلوتی آراستم
خود بیا و ساغر امید باش
شفیعی کد کنی




ـ بهتره اول تکلیف خودت رو با خودت مشخص کنی٬
ـ ازغنچه تا گل شدن واز نهال تا درخت شدن چقدر دشوار بود ٬ آنقدر دشوار که شبیه سترون بود و...
-لحظه های زندگی رو خیلی اوقات یا با نشخوار خاطرات گذشته گذروندیم ویا با رویاهایی که عقیم بود ویا عقیم ماند.و درد جایزه سالهای دور بود که ماند.
ـ کاش میتونستم برای یه بارهم شده برای همیشه این ذهن رو ازعلفهای هرز وجین وپاک کنم و لااقل خودم بدونم چی میخوام و کجا میرم!وقت تنگ هست.
پ -ن :خب اوباما هم برای جمعه میاد اینجا پیش خودمون٬شاید رفتیم ببینمش که چی میگه.ممکن هم هست وقتی همو دیدیم حساب کار خودش بکنه.


در حسرت
ایکاش ها
ماندیم
لحظه ها
و روزها
منتهی شد
به سال
و عمری٬
ای لعنت و
ای دریغ
هرز آبی بود
این مسیر
پر تلاطم
که تن را آلود
و فرسود
وندانستیم
سالهاست
که فقط
خواب
خوشبختی
میبینیم٬
چشم
از زیبایی ها
شستن
زمانی که
سایه ایی
شوم
از هر طرف
موج
میزد
وباتلاقی
گرداگرد تو
۲۳ سپتامبر




