
۱-اول باید بگم در مورد پست قبلی اگر شما حاشیه ها رو بزنید کنار ٬اصل مطلب که در خودش مستتر هست! نگفتم سنوال نکنید!
۲-اینه که بخواهیم این سالها رو یه جوری پختگی ویا مثبت ارزیابی کنیم! مثل اینه که خونه مون آتیش بگیره وبگیم این خیلی خوبه که اطلاعاتی در مورد سوختن وآتش سوزی بدست آوردیم.برای دوست وبلاگنویسی(نسل سوخته )که مطالب خوبی هم می نویسه ٬ نوشتم:
۳-بله میشه از دست دادن سالها و جوانی رو وبلاها روتفسیر به رای هم کرد.اما چرا اینو نوشتم واسه اینکه در تمام این سالها همیشه یه جوری خواستیم مسئله رو مزه مزه کنیم وبه قول قدیمی ها شلی رو به غمزه در کنیم٬نمیدونم چرا شاید خواستیم کسی نفهمه! اما کی؟شاید هم خودمون رو به اون راه میزدیم که زیاد سخت بهمون نگذره٬اما من فکر میکنم از پس اش بر نمی اومدیم وراه وچاره ایی هم نبود.
۴-یکی بره به این سوفی بگه٬ تو که سئوال کردی وجواب گرفتی٬ چرا پیدات نیست؟
پ-ن:عکسها همه از یک میدون اصلی شهر کپنهاک هست٬ که بخشی از استفاده هایشان به اینگونه هست.



میان اینهمه فرهنگها وملل به نظرم میاد مردمان پیچیده ایی هستیم٬ چون شرایط پیچیده انگار همیشه به ما مستولی بوده٬همانند گیاهانی که درکویرهم سر از خاک در میارند و........٬در شرایط خوب آب وهوایی هم٬حشرات مزاحم داریم ویا کرمهای ساقه خوار که تناول میکنند از دسترنج گیاهان سر سبز.
آنقدردرروابط ها مشکل داریم که راه برون رفت کمی دشوار هست٬این آب مسموم به خورد همه ما رسیده ٬بعضی کم وبعضی بیشتر.گاهی اوقات نیاز به سئوال کردن نداریم ٬کمی توجه وفکر شاید نیاز هست.شاید هم گاهی مقداری صبر میخواد.
اصلآ میخوام با این گفتار روابط٬ بیشتر از پیش پیچیده وبغرنج بشه.تا شاید یک بار برای همیشه دندون پوسیده کنده بشه٬ یا برای یک بار هم که شده تعمق کنیم. یعنی میشه؟! اگر قرار بود که بشه٬ پیشنیان اینکار رو میکردند.فکر خیالات بازم برداشته تورو ٬تو چی کاره ایی که اینها رو میخوای!
آخه دردوآخ ما که از دیگران نیست٬ از همین دوستای خودمونی هست٬حتمآ الان میگی بگو کیه؟ بابا همین دوستای وبلاگی رو بگیر برو تا آخر٬ اصلآ شروع کن اول از خودم بگیر تا...................!
پ-ن:نگفتم که بفهمی٬گفتم که فقط بشنوی
.

ساعت ۱۲بود وباید برای حاضرشدن در سر کلاس که ۱۲.۵ شروع میشد با عجله از خانه بیرون میزدم٬در آخرین روزهای تابستانی اینجا که هنوز هوای خوب هست٬دوچرخه سواری هنوز هم لذت بخشه٬از کوچه وخیابان که گذر میکنم٬هم چشم هام کار میکنه وبه همه جا سرک میکشه وهم ذهن مداوم rew و search میکنه.
به سه راهی که منتهی به خیابون اصلی میشه دارم میرسم٬اما چشمم به کودکستان ویا مدرسه ای که در کنار خیابون هست می افته٬دیوار مدرسه با توری فلزی از خیابون جدا و حائل شده ٬بچه های مدرسه رو با نگاهی ورانداز میکنم ٬ و اون پسرک رو در حال خودش و درقسمتی از مدرسه که همانند تپه ایی هست میبینم و درختهای زیادی اون قسمت روشبیه جنگلی کرده ٬نظرم رو جلب میکنه.چشمم رو از منظره میکنم اما ذهنم هنوز مشغول هست٬به زمانهای دور دست که در مدرسه بودیم برمیگردم٬به ذهن می آد که اونوقتها مدرسه چقدر بزرگ می نمود٬محوطه اش اندازه یک دنیا بود وهم کلاسی ها وهم مدرسه ایی ها دنیایی از ناشناخته ها بودند وهمینطور از مدیر ناظم ومعلم ها وروابط های ناشناخته تر..........................مرحله به مرحله از همه گذر کردیم وامروز دنیا با همه مشغله اش چقدر کوچکتر به چشم میاد.
به کلاس میرسم٬هنوز انگاری شروع نشده٬با تعداد نفرات ۳ یا ۴ نفری که می بینم وهمه شون ناشناخته اند٬فکر میکنم که کلاس رواشتباه اومده ام٬ دوباره به شماره رو درب نگاه میکنم٬ از یکی شون که سیاهپوست هست می پرسم این کلاس ترم چند ومدول چندهست٬ با پاسخی که میشنوم٬مشغول در آوردن کاپشنم میشم تا بنشینم٬از من میپرسه از کدوم کشور هستی؟ در جوابش میگم ایرانی هستم٬بلا فاصله خانومی که در کنارش نشسته به فارسی میگه شما هم ایرانی هستی٬خوشبختم!لبخند می زنم میگم منهم خوشبختم! چقدر حرف زدیم امروز با هموطن.
پ-ن:سال تحصیلی اینجا از هفته گذشته شروع شده وکلاس ما از اواخر هفته قبل و تعدادی از همکلاسی ها در هفته قبل در کلاس حاضر نبودند.




اینروزها انگاری دوستان وبلاگی کلید کردن به خاطره نویسی ٬اونهم یه عده ایی »که گیر دادن به ۱۴ سال قبل٬ نمیدونم اولین نفری که میخواست در این باب مطلب بنویسه٬ از خاطره ۱۴ سال چه چیز میخواست در بیاره که گیر داد گفت ۱۴ سال! اما نه ممکنه به ۱۴ سال قبل یه دوستی که مورد نظرش بود گیر داده باشه و میخواست بدونه اون روز هاش چطور گذشت.اما من کّه در این زمینه استاد هستم یعنی پر خاطره ویاد ها از گذشته( آدم که سنش بالا بره در هر موردی وحادثه ایی خاطره داره).البته دور از چشم دشمنان که الان گیر میدن میگن سنم زیاده.بگذریم صحت این حرفم رو میتونین با نگاه کردن ویا گوش کردن به مادر بزرگها وپدر بزرگها ببینین برای بچه ها همش پر از گفتنی وچیزهای جالبند.اما از خاطراتی که همیشه آزارم میده ودر اینجا یادم میاد حس بدی میگیرم٬ ونمیدونم که ۱۴ یا ۲۴ یا ۳۴....... سال پیش اتقاق افتاد اینه که:
اونوقتها در شهرستان زندگی میکردم ٬انگاری روز تعطیل بود ومن که در خونه بودم نمیدونم چی باعث شد که تصمیم گرفتم شاه پسر گل رو برای اصلاح موهاش ببرم. شاید هم به توصیه یا تذکر کودکستان ویا مدرسه اش بود. به آرایشگاهی که معمولآ در آنجا اصلاح وموهامون رو کوتاه میکردیم رفتیم٬ اما بسته بود٬ کمی حیران میشوم ویهو به ذهنم میاد که بالاتر نیز آرایشگاهی بود.مسیر رو ادامه میدیم ومیرسیم به آرایشگاه مذکور ٬ پرنده پر نمیزد وآرایشگر در دستش مگس کش داشت. چاق سلامتی میکنیم میگوید آقازاده اصلاح میکند؟ با جواب بله من٬پسر رو روی صندلی می نشاند و شروع به کوتاه کردن موهای سر با ماشین اصلاح میکند٬منهم خیالم راحت میشود که در مقابل تذکر کودکستان توجه نشون میدیم ورعایت انضباط به اصطلاح .یک لحظه می بینم آقای آرایشگر انگار سر بچه رو با تن گوسفند اشتباه گرفته٬ وبجای اینکه موها کوتاه شود کنده میشود٬هنوز باورم نمیشد وهاج وواج مونده بودم که ممکنه بار اول هست ٬شاید من اشتباه میکنم.اما دقت کردم دیدم ماشین اصلاح چون کند هست٬نیاز به فشار ممتد و نهایت کنده شدن موها میشود٬ باز اون حجب وحیا واحترام بیش از حد نمیگذارد که با آرایشگر برخورد کنم ویا متوقفش کنم و..... اما جدای این مورد وقتی دقت میکنم میبینم در هنگام کوتاه کردن ناحیه های مختلف سر این بچه٬ عوض اینکه خودش رو روی پاها یا کمر خم کنه٬ با کف دست وبا اون هیکلش رو ی گردن بچه ۵ یا ۶ سال فشار می آورد٬ تا با خودم کنار بیام وچیزی به این بابا گفته باشم کار تموم میشه. ولی هنوز هم که هنوزه من خودم رو وقتی یاد میآرم نمی بخشم.



روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند.آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند.
متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او باید تا ۱۰۰ میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.
همه پنهان شدند الا نیوتون …
نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد. دقیقا در مقابل انیشتین!
انیشتین شمرد 97، 98، 99 و 100
او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده. انیشتین فریاد زد نیوتون بیرون (سک سک) نیوتون بیرون (سک سک).
نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.
او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم!
تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست…
نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام… که منو نیتون بر متر مربع میکنه
از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد، بنابراین من پاسکالم، پس پاسکال باید بیرون بره!! (پاسکال سک سک) .
پ-ن:باز از همون ایمیل ها و قابل توجه برای نابغه ها که اینقدر در زندگی جدی نباشن. زیرا زندگی آنقدر هم جدی نیست.البته اگر بگذارند عده ایی.




شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.




چند دهسال پیش که در وطن شاغل بودم ومسئولیتی هم در بخش فنی بدوش میکشیدم با تعداد زیادی از پرسنل سر وکار داشتم و نهایتآ روزهای پرخاطره ایی بود و بماند..مضافآ اون مراحل برایم هم یادگیری بود و هم چالش روز مره کار٬ تجربه های گوناگون آشنایی و برخورد در هنگام کار کردن با افراد وپرسنل وحال وهوایشان ٬ تا هزار چم وخم مربوط به انجام کار و شناخت توان خودم و همکاران وروبرو شدن با انها و دیگر شرکتها بسیار متنوع بود ٬اخلاق وسلایق وخواسته ها وجایگاه وهمینطور توانایی وحساسیت هاشان وحتی معضلات زندگیشان وتاثیر آن در روی کار جالب وآموزنده بود. در این پروسه طبعآ با پستی وبلندی زیادی آشنا وروبرو میشدم .جدای مسائل فنی٬ وتکنیکی وبرنامه ریزی کار٬ خیلی اوقات هم تاثیر وتغییر میپذیرفتم وگاه شاید تاثیر میگذاشتم.
به مرور که حجم کار ومسئولیت زیاد میشد٬ نیاز به برنامه ریزی وکنترل موانع کار ومسائل هم نیاز میشد٬ تا اونجا که حتی در برنامه روزانه وماهیانه زندگی شخصی ام نیز تاثیر میگذاشت٬ وگاهآ قولها وتعهد ها به فراموشی میرفت و گاهی هم در لحظه همه چیز حتی خودم رو فراموش میکردم.بعد ها دیدم تقویم سر رسید که در خیلی از شرکتها ومدیران مرسوم بود میتونه کمک خوبی باشه.ضمن اینکه هرسال که عید میشد از طرف شرکت جدای پاداش وعیدی سالیانه٬دفتر سر رسید وتقویم میدادند وبه مرور دیدم برای مرتب کردن کار ها وبرنامه ریزی وزمانبندی انجام آنها خیلی میتونه مفید باشه وحتی کار های شخصی.......
سالها بعد اینقدر با این روش عادت کردم که مجبور نبودم با توجه به اون همه حجم کار ومسائل کاری وشخصی مخ رو پیاده کنم.آنقدر به برنامه ریزی عادت کرده بودم که اگر اون دفتر سر رسید نبود انگار چیزی گم کرده بودم. البته اونوقتها هنوز واحد های کنترل وبرنامه ریزی در شرکتها وادرات آنچنان مرسوم نبود وهمینطور کامپیوتر وبرنامه های زمانبندی شده و....
چند سالی که گذشت سر سال وعید نوروز میشد در روز های آخر سال یکی از کارهای من خرید تقویم های کوچک جیبی از پول خودم بود برای پرسنلم که هم عنوان عیدی داشت وهم توصیه برای استفاده آن در برنامه زندگی خصوصی و کاریشون در سال .خیلی مورد استقبال شد واگر سالی کمی تاخیر میکردم بچه ها به من یاد اوری میکردند که عیدی ما چی شد٬هر چند قیمت تک اون قابل نداشت اما تعدادپرسنل که مابین ۵۰ تا ۷۰ نفر بود شاید کمی سنگین بود٬ولی با اینحال تبدیل شده بود به عرف قسمت وبخش ما وبعدآ هم فراتر رفت وّ به دوستان وهمرده ها هم میدادم.
این اواخر وقتی ایمیلهامو در روز چک میکردم٬ میدیدم در ردیف عمودی همون inbox ودیلیت و..... در سطر آخر یه تقویم داره که میشه به صورت روزانه وهفتگی وماهیانه و.... نگاهش کرد و قابل تنظیم برای برنامه ریزی ساعتی تا روزانه و هفتگی و......... ودر نهایت از ماه قبل یواش یواش سعی کردم که برنامه های کاری وقرار ملاقات های اداری وغیره رو در اون بنویسم٬ اولش کمی سخت بود اما دارم عادت میکنم.در روزگاری که دهها شماره و آی دی ویا پسورد ویا نام و قرار رو باید به خاطر سپرد تا................... فکر میکنم چیز خوبی هست وشاید هم آرامش بخش.هر چند اینروزها با موبایل هم میشه این برنامه ریزی ها رو آنچنان انجام دادکه روز تولد پسرت یا دخترت یا همسرت یا دوستت ویا مادر وپدر و........ یا وقت دکتر ویا تعطیلات وسفر های تابستانی و هر چیز ممکن رو در همون روز یا چند روز ویا چند ساعت قبلش با آلارم خبرت کنه.اما براستی با همه این امکانات ما با زندگی انسانی وبهتر ولذتبخش تری نسبت به گذشته٬ بسوی آینده میریم؟!!





در این روهای آفتابی اینجا که نعمتی برای ساکنان این سرزمین به حساب میآد٬ باید هر چه بیشتر استفاده کنی ٬ وگرنه روزهای تابستان که اونهم خیلی کوتاه هست و زود گذر از دست میرود وحسرت بدل میشی٬ ودوباره روزهای ابری وبارانی و سرد از راه میرسه٬ واونوقت دیگه نمیشه ترجیح نداد گرمای مطبوع خونه ویا محل کار رو به هوای یخ بیرون.بیرون هم که بخوای بری ترجیح میدی که در مراکز خرید که اونهم بیشتر در محوطه های بسیار بزرگ محفوظ وبسته هست و اونوقت فروشگاههای مختلف زیبا با انواع واقلام مورد نیاز که خیلی زود هم رنگ عوض میکنند ومدل٬ تو رو به طرف خودشون جلب میکنند و خواستار خالی شدن جببت خواهند شد.
اما همه توضیحات بالا از برای اهمیت استفاده هوای خوب وآفتابی اینروزهای اینجا بود٬سالهاست که تنبل تر شدم و دیگه از پیاده روی ممتد استفاده نمیکنم٬ بلکه در موارد زیاد دوچرخه رو ترجیح میدم٬چون سریعتر میتونی جاهای بیشتری- ادمهای بیشتری و............. در وقت کمتری ببینی و میشه یه ورزشی هم اسمش رو گذاشت واسه خالی نبودن عریضه.
همینطور که با دوچرخه هر مسیری رو طی میکنی با خودت هم حرف میزنی٬ با دیدن اون پارکها ومسیر های زیبا- با دیدن اون زن وشوهری که عمری ازشون گذشته ودارند با هم نجوا میکنند . اونطرفتر دختر وپسر جوونی که با هم میدوند و ورزش میکنند٬ در طرف دیگه ایی دختر جوونی که دوبرابرهیکل منو داره وپاهاش اندازه پاهای فیل هست داره به آرومی میدوهه تا شاید از وزنش کاسته بشه٬ در تن خیلی هاشون شلوارک می بینم وشلوارک این دخترک با توجه به چاقی یا فربهی اش توجه بیشتری رو جلب میکنه. در طرف دیگری می بینم زنی که با سگ محترمش گشت وگذار میکنه٬حیوون صاحبشو توجه میده که کمی آرومتر حرکت کنه و زن می فهمه که سگش جیش داره وباید بایسته و............... اما همه اینها رو که من نگاه میکنم وذهنم مشغول٬ نمیدونم چرا به ذهنم میشینه که ایکاش ما آدمها هم مثل ماهی - یا کبوتر ویا حیوونات دیگر شاه وسلطان ودولت نداشتیم٬هر چند در طول تاریخ خیلی سعی کردند که شیر رو ساپورتش کنن که سلطان جنگل بشه ویا میخواستند ماهی رو گولش بزنند ویه شاه ماهی براش انتخاب کنند و..... اما اونها نپذیرفتند وترجیح دادند که برابر باشند. خب علت داره من حق رو به اونها دادم که نپذیرفتند.




نوشتهء زیر یا شاید بهتره بگم پاسخهای زیر حرفای یه دوست هست در جواب من که گفتم ٬ چرا آپ نمیکنی وشاید هم مطلب دیگری بهش گفته باشم ولی یادم نیست واون در جواب گفت:
هر چي مينويسي وصلش ميكنن به زندگيت
: -امروز با يك دوست خيلي خوب تموم كردم
:- دوستي كه خيلي چيزا يادم داد ولي
:- آي ديش رو ديليت كردم
:- وقتي دو تا دنيا با هم قاطي ميشن سخته
: -براي همين فكر ميكنم برم يك جاي ديگه
:- كه اول از همه همسرم آدرسشو نداشته باشه
: -بعد هم اين آدمهاي دنياي واقعيم
: -خسته ام كردن هم واقعي ها هم مجازي ها
: -چرا منو لينك نميكني؟
: -چرا به اون بيشتر سر ميزني؟
: -چرا كامنت كوتاه ميزاري؟
: -يك مشت آدم بيكار جمع شديم دور هم
:-بهشون عادت ميكني.نگرانشون ميشي.باغمهاشون گريه ميكني و تو شاديهاشون ميخندي
: -بدون اينكه اگر تو خيابون هم از كنارشون رد شي بشناسيشون
خب دوست خوبم اونجا نشد که منهم حرفی بگم فقط رفتم تو فکر/ می فهمم وراست میگی.یادم هست حدود دو سال پیش با یکی از همین دوستان وبلاگی که همیشه ومدتها بهم سر میزد٬ گفتم پیدات نیست٬ خیلی صادقانه برگشت بهم گفت٬ دوست دیگری داره که بهش گفته به این نوید سر نزن وکامنت براش نذار چون مثل ما نمی نویسه ویه حرفی در همین پایه ومایه.اول شاید ناراحت شدم ولی بعد خنده ام گرفت٬ از این نوع فکر که انتظار داشته باشیم و بخواهیم دیگران مثل ما باشند........
ما همانند همون گلهایی هستیم که در این جهان پهناور هر کسی عطر وبوی خودش ورنگ وشکل خودش را دارد وشاید بسان گیاهانی که بعضآ خواص درمانی ودارویی دارند ویا رنگ ویا اینکه در بیابانی می رویند که فقط آن بیابان را مزین به گیاه کنند.امیدوارم بتوانم همه را دوست داشته باشم. در ضمن من فکر میکنم از وبلاگ برای بهتر زندگی کردن استفاده میکنم و وبلاگ ونوشتن برای من مهم نیست٬ بلکه یاد گرفتن ودوستان خوب داشتن برای من مهم است ولذت از لحظات واوقات فراغت. اگر این نباشد کاری با وبلاگ ندارم. حرفا زیاد هست ودر طول مسیر یاد میگیریم. وگاهی هم خسته وشاید استراحت میکنیم.
پ-ن--: دوست عزیزی از من سئوال کرد: این......(فلانی) را چقدر می شناسی؟
گفتم :در کوچه های نتی با هاش سلام وعلیک دارم.چطور؟
گفت:برای اینکه حرف وحدیث پشتش زیاده!
عزیزمن :به منو تو چی ربطی داره. اینهم که داریم میکنیم زندگی روزمره قبلی!بیا٬ بگیم به کسی ربطی نداره کی چی کاره هست٬هر کدوممون اگر خیلی مردیم یا زن خودمون رو اصلاح کنیم وارتقاء بدیم.اصلاح دیگران کار من یا تو نیست.







۱-گاهی باید تغییر کنیم تا به شناخت بیشتری برسیم و اصولی رو دریابیم و بعضی اوقات هم اصولی را دریافته و باعث تغییر مان میشود تادرنهایت به هدفها برسیم.
۲-بچه که بودم با دیدن زیبایی ها٬حس ودرک دیگری بود ولذت بردن٬اماحالا فقط می بینم بی آنکه حس خاصی داشته باشم٬مثل اینکه در اثر مرور زمان حس لامسه ودرک زیبایی ولذت بردن ٬ گرد وغبار گرفته وفقط بهمون دیدن اکتفا میکنم.
۳-میگفت انگار گربه ٬گربهء مرتضی علی بود ٬پشتش به خاک نمی نشست.
۴-کوفت بشه اون خرماهایی که خوردی٬یه امروز کمی انرژی بکار بردی و زدی بیرون از خونه ویه دوساعت دوچرخه سواری وگشت وگذار کردی٬به اصطلاح ورزشی کرده باشی. نه یکی نه ۲ تا٬چیزی حدود ۲۸ تا۳۰ تا خرما خوردن....؟ تو این سن یا میمیری یا اینکه به انواع بیماری مبتلا میشی.بماند بقیه غذا ها.
پ-ن:به جز عکس اول بالایی٬بقیه عکسها توسط خودم وامروز گرفته شده.





واین دنیای نا برابر ما بود
که سهم ها به نامیزان
تقسیم شده بود!
نمیدانم سهم من وتو
چرا وچقدر کم شد؟!
از بخت یاری من بود
تا ازبد حادثه
به حریمی
امن پا نهادم٬
وسرزمین و سهم اینان
که خدا را بهتر
می شناختند
وحق شناس بودند
سهمشان رو با من
قسمت کردند.
حالا وهنوز
من به سهمی که
تو نگرفته ایی
فکر میکنم.
در هیاهوی بازار
در هوای کوچه وخیابان
در گرمی روز تابستان
در آرامش مطبوع اداره ایی
در نی نی زیبای چشمهای
آن دخترک زیبا
که رنگ زندگی نقش میبندد
وشوق٬
انگار
با تمام تار وپود زل میزند به
عمق چشمهای من!
نه از سر لودگی
نه از باب گناه٬
بلکه تقسیم سهمش
بامن
وداشته هایش
که به آسانی نصیبش نشد
من در عمق چشمانش
زیبایی زندگی را می بینم
واین سئوال مدام را
که سهم تو چه شد وکجاست.
آیا سهم تو از این همه٬
روزها و دل خونین بود؟!
پ-ن: دوست وعزیزی بعد خوندن این پست برام نوشت: سلام٬ حالا هي به ما سوز بدين ها!وادامه داد:ولي آپتون حسرت داره براي ماها و ديدين برداشت زري هم مثل من بود.در پاسخش گفتم خوبه که بدونی با شادی اینها رو ننوشتم وهمین امروز با دیدن همینها واسه سهم تو چشمم پر اشک شد.







در وبلاگ دوستی مطلبی در مورد نا هنجاری وعصبانیت وحواشی اش خوندم که باعث شد مطالب زیر از ذهنم مرور کنه. راستی شما تا چه حد از کسی عصبانی ویا متنفر میشین ودر اوج این عصبانیت وتنفر چه میکنید؟ آیا انتقام یاادب کردن طرف مقابل یا آروم کردن خودتون ویا............؟
مثلآ میگن وقتی عصبانی هستی یا از کسی یا چیزی ومیخوای عصبانییتت فرو کش کنه٬ وبه معنایی آرامش خودت رو به دست بیاری وخدای نکرده کار دست خودتون ندین یه بالش وردارین وبکوبین با مشت روی بالش! تا عصبانیت یا نا راحتتون تخلیه بشه
.فقط باید حواسمون باشه بالش نترکه که پرهاش بریزه بیرون. کوبیدن در آب چی؟ بدرد میخوره یا نه ؟
چندین سال پیش که از کسی دلخور بودم٬ آنهم بشدت٬ دوستی به من توصیه میکرد و میگفت که عکس طرف مقابل رو بردار ویک سنجاق فرنگی٬ وتمام عکسش رو با اون سنجاق فرنگی سوراخ سوراخ کن! دیدم این خیلی خشانت هست به قول سوفیا دوست وبلاگ نویس ما.یا از روانشناسی خونده بودم در این مواقع میشه در تصورت عکسش رو به آتش بکشی ودر شعله های آتش بسوزانیش.اما دیدم اینهم کار قشنگی نیست.مدتها که گذشت بعد یه روزی عکسش رو پاره کردم ودور انداختم واز خیر وشرش گذشتم.اماهمینطور که اینروزا در مورد این مطلب ویا حواشی اش فکر میکردم نمیدونم چرا مثل آب در هاون کوبیدن به ذهنم رسید.



جدای اینکه در مسافرت بودم٬درمورد ننوشتنم در وبلاگ٬ مسئله دیگری هم دخیل بود که به بعضی از دوستان بطور مختصر گفتم. کامنتی برای من گذاشته شده بود که صحت وسقم وچند وچونش برام قابل درک نبود٬سعی کردم کمی فکر کنم که آیا ما باید برای نوشتن ویا گفتگوی های روزمره هم باید متحمل دردسر باشیم؟ ویا اینکه اساسآ درهمه عرصه ها موی دماغ داشته باشیم حتی اگر رعایت خیلی مسائل را بکنیم. شاید همین نوشته الان را می بینید ٬ زیاد مفهوم نباشد وعلت آن اینست که من ادمی هستم همیشه سعی کرده ام زود قضاوت نکنم وپیشداوری! وخدای نکرده نه کسی یا سرویسی را متهم کنم. لذا تا روشن شدن هر قضیه یا مطلبی حتی در زندگی شخصی خودم سعی میکنم مسئله را مزه مزه یا بررسی کنم.اجازه بدین برای روشن شدن بیشتر مطلب شما رو به خوندن وبلاگ و آخرین مطلب مدیریت بلاگفا آقای شیرازی اینجا دعوت کنم واز خودم چیزی نگفته یا قضاوت نکرده باشم. باید یاد آوری کنم در مورد کامنتی که برای من گذاشته شده وجریان مربوط به اون ٬بطور مفصل برای آقای شیرازی کامنت گذاشتم تا چگونگی اون رو جویا بشم٬ زیرا کامنت مذکور با عنوان مدیریت بلاگفا در مورخه ۴ تیرماه برای من ارسال شده.آقای شیرازی تعدادی از کامنتهایی را که برایش گذاشتم علنی کرده اما تا امروز نه پاسخی به من داده اند ونه خودکامنتی که برایم رسید وتوضیحاتش رو علنی نکرده وبنده به عنوان اینکه حتمآ بررسی بیشتری از طرف ایشون لازم بوده بحساب آورده ام ومنتظر میمانم تا پاسخ روشن هم برای روشن شدن ذهن من و هم دوستانی که حداقل در بلاگفا می نویسند باشد.
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را كنار تیرك راه بند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد
روزگار غریبی ست نازنین
و در این بن بست كج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مكن روزگار غریبی ست
آن كه بر در میكوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید كرد
روزگار غریبی ست نازنین
نور را در پستوی خانه نهان باید كرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد
آنك قصابانند بر گذرگاه ها مستقر
با كنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی میكنند و ترانه را بر دهان
كباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید كرد.
( شاملو)



شراب و عيش نهان چيست کار بیبنياد
زديم بر صف رندان و هر چه بادا باد
گره ز دل بگشا و از سپهر ياد مکن
که فکر هيچ مهندس چنين گره نگشاد
ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
از اين فسانه هزاران هزار دارد ياد
قدح به شرط ادب گير زان که ترکيبش
ز کاسه سر جمشيد و بهمن است و قباد
که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند
که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد
ز حسرت لب شيرين هنوز میبينم
که لاله میدمد از خون ديده فرهاد
مگر که لاله بدانست بیوفايی دهر
که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد
بيا بيا که زمانی ز می خراب شويم
مگر رسيم به گنجی در اين خراب آباد
نمیدهند اجازت مرا به سير و سفر
نسيم باد مصلا و آب رکن آباد
قدح مگير چو حافظ مگر به ناله چنگ
که بستهاند بر ابريشم طرب دل شاد
(حافظ)
پ-ن:عکسها از دوشهر ایتالیا
ونیز و بلونیا هست که خودم گرفتم.هر جا رفتم هر چی دیدم یاد شما بودم.
مردم دنیا چه میکنند وما چه باید بکشیم





