از هر چه نه از بهر تو کردم توبه ور بی تو غمی خوردم از آن غم توبه
و آن نیز که بعد ازین برای تو کنم گر بهتر از آن توان از آن هم توبه
دشمن چو به ما درنگرد بد بیند عیبی که بر ماست یکی صد بیند
ما آینهایم،هر که در ما نگرد هر نیک و بدی که بیند از خود بیند
(ابوسعید ابوالخیر)




ایکاش بی چشم ورویی هم حدی داشت٬ایکاش اگر جواب دادن به خدا در انتظار ما بود ٬زودتر انجام میگرفت. تو این روزها نوشتن بسیار سخت شده٬شاید به اون خاطر که همش حس میکنم دیگه دنیای من با دنیای تو بسیار متفاوت شده٬ من نمی تونم از درد ها یی که تو داری ولمس میکنی وسایه انداخته به زندگیت بنویسم وبگم .وتو نمیتونی که از آرامش دنیای من وزندگی که هر لحظه اش در جریان داره٬ حس واقعی ودرک نزدیکی داشته باشی٬شاید با گفتن اینها باز به یک تناقض بیشتر برسیم.گاهی هم فکر میکنم نوشتن چه دردی رو میتونه دوا کنه؟ اونهم وقتی که چشم هایی از ما مراقبت میکنه.


دیروز
ما زندگی
را به بازی گرفتیم
امروز٬
او
ما را....
فردا؟
قیصر امین پور



صلات ظهر مرداد، هواي پخته ی منگ
دوتا بچّه ی بي خواب، ته يه کوچه ی تنگ
با يه تفنگ چوبي، يه تير کمون يه مشت سنگ
می رفتيم جنگ دشمن، come on، کيو کيو بنگ بنگ
چقدر سرخ پوست کشتيم، تو اون کوچه ی بن بست
چه فصل ساده اي بود، برادر خاطرت هست؟
همه سرگرم بازي، همه بي خبر و شاد
کسي از روز غصّه، خبر اصلاً نمي داد
هواي بچّگي ها، بهار مهربوني
گذشت و ما رسيديم، به فصل نوجووني
شباي خوش جمعه،شباي سينما بود
ستاره ی فرنگي، چراغ راه ما بود
يکي آواز مي خوند، مثه الويس پريسلي
يکي جيمز وين مي شد، واسه زهرا و ليلي
چه بوسه ها گرفتيم، تو اون کوچه ی بن بست
کتک هم خوب خورديم، برادر خاطرت هست؟
بهار بود و هنوزم، شب جيک جيک مستون
هنوز هم پرده ها بود، رو صورت زمستون
گذشت اون شب روشن، شب ستاره و ماه
رسيد نسل من و تو، به اوّلين بزنگاه
بزنگاه بدي بود، چهل سوي پر آشوب
نه يک همدرس دانا، نه يک همسفر خوب
يکيو باد مي برد، پي ميراث شرقي
يکيو آب مي برد، به مغرب ترقي
چقدر ممنوعه خونديم، تو زير زمين بد بو
همش بحث و جدل بود، سر پيام شاملو
تو پيچ پيچ شب ما، قيامت بود و غوغا
يکي خمار انگلز، يکي نشئه ی بودا
تو مسجد، شاعر چپ، تو کافه، مؤمن مست
عجب سرگيجه اي بود، برادر خاطرت هست؟
هنوز شباي جمعه، شباي سينما بود
تب تند گوزنها، تو کوچه هاي ما بود
(گنجيشکک اشي مشي، لب بوم ما نشين)
به يادم هست که يک روز، همه جسور و شير دل
شديم آرتيست اوّل، تو فيلم حقّ و باطل
موتور، شبنامه، چاقو، رفيق مترقي
زن نيمه برهنه، توي حجاب شرقي
هواي شور و شر بود، تو اون کوچه ی بن بست
يکي گلوله مي خورد، يکي قدّاره مي بست
همه شيفته و سر مست، تو رؤيا مونده در بست
چه خوابها که نديديم، برادر خاطرت هست؟
ديگه يادي ندارم، از اون جيک جيک مستون
بهار مرد و زمين رفت، به رؤيت زمستون
شکست کشتي مهتاب، تو گلموج هيولا
ستاره بود که مي رفت، به قعر شب دريا
ديگه سکوت تار و کمونچه ی شبانه
حقيقت بود حقيقت، نه فيلم بود نه ترانه
( کوچه ها باریکن، دکونابستست . . . )
تفنگهاي حقيقي، برادرهاي دلتنگ
ببين گردش چرخو، باز هم کيو کيو بنگ بنگ
شبي صد دفعه مردیم، تو اون کوچه ی بن بست
چه فصل وحشتي بود، برادر خاطرت هست؟
گذشت اون فصل و ما هم، گذشتيم با دل سرد
مثه غبار اندوه، سوار باد ولگرد
از اين گودال، به اون گود، از اين چاله به اون چاه
سفر کرديم، رسيديم، به آخرين بزنگاه
رو خاک سست غربت، نشستيم تلخ و سنگين
يکي افتاده از دل، يکي افتاده از دين
تو اين غربت بيمار، تو اين بي راهه ی تار
نه يک راه بلدي بود، نه يک قافله سالار
گم و گور رفته از دست، تو اين بهشت سرمست
چه دوزخي چشيديم، برادر خاطرت هست؟
صلات ظهر مرداد، هواي پختهء منگ
دو بچّهء مهاجر، تو يک اتاقک تنگ
با يه دگمه يه مشت سيم، يه جعبه نور خوشرنگ
نشستن گرم بازي، come on، کيو کيو بنگ بنگ
باز هم کيو کيو بنگ بنگ
هنوز کيو کيو بنگ بنگ
کيو کيو بنگ بنگ . . .
زویا زاکاریان
پ-ن: در اینجا هم بشنوید




شاید هم دلم میخواد همه مردم دنیا یه جور زندگی میکردن٬یه چیزی تو مایه های همین آدمهای پایین ولحظاتشون وخیلی از عکسهایی که در وبلاگ من تا کنون دیدین.
اما اینروز ها بلاگفا بیشتر از هر موقع بازی در می آره٬ آنچنان که از نوشتن یا بودن اینجا احساس خوبی هم ندارم وگاهی میخوام کلآ استوپ بدم .وگاهی هم ترجیح میدم نقل مکان کنم.کجاشو هنوز نمیدونم.





چه خواب
تلخی
بود
ایکاش
نمی خوابیدم
جغد
شوم
در
خانه
آواز
میخواند
پ-ن: امیدوارم دوستان خیلی از شکل اینجغد چندش شون نشه. در زندگی چیزهای زشت وتهوع آور هم داریم که خدا نصیب نکنه.


تا زنده ایم
زندگی کنیم
عمر ما
به مویی بنده٬
بعدآ که مردیم
مردگی می کنیم
اونهم
تا هر چقدر
که دلت بخواد.
قرار نیست
به دیگران توصیه کنی
اول از خودت شروع کن بعد.../.
پس باید :
اون رغبت که گم شده
پیداش کنم.




تند باد!
توفان و سیل و صاعقه هر سوی ره گشاد .
دیگر به اعتماد که باید بود؟
دیوار اعتماد فرو ریخت.
و کسوت بلند تمنا،
بر قامت بلند تو کوتاه تر نمود.
پایان آشنایی،
آغاز رنج تفرقه ای سخت دردناک .
هر سوی سیل،
سنگین و سهمناک
من از کدام نقطه
آغاز می کنم؟
توفان و سیل و صاعقه،
اینک دریچه را
من با کدام جرات،
سوی ستاره ی سحری باز می کنم؟
"حمید مصدق"


راستش به واقع خیلی راحت نیست که در این مورد صحبت کردن٬به این جهت که عمق حادثه وفاجعه که امروز به ملت و کشور ما تحمیل میشه خیلی دردناک هست. شاید شما در این روز ها خیلی چیز ها رو از نزدیک می بینین وخودتون با حوادث روبروومواجه هستین٬ ومن وامثال من دور هستیم٬اما تمام اخبار وعکس وفیلم حوادث و کشته شدن هموطنان مون به تفسیر و آمار به خارج از ایران میاد وهر روز چه صبح وچه ظهر وچه شب هر خبر گذاری مهم هر کشور٬ چه اروپایی ویا امریکایی ویا عربی ویا..... بشنوی ویا ببینی٬سر تیتر اول اخبار جهان شده ایم.صحنه های دلخراش حمله و ضرب وشتم و کشته شدن تعدادی از مردم ما اعم از زن ومرد وجوان ومسن رو مشاهده کردن آنهم به این گونه فجیع ودرد ناک٬ دل هر ایرانی رو آزرده ومتاثر میکنه که هیچ٬ بلکه خواب و آروم رو از آدم میگیره٬هر چقدر هم که سنگدل باشی باز هم در ذهنت نقش می بنده وآزارت میده٬حتی مردم دیگر کشور ها رو که این حوادث ودستگیری وبگیر وببند و کشتار رو در تلویزیون خودشون می بینند راحت نمیذاره واونها هم با ایرانیها همدردی میکنند.
لذا بهمین لحاظ وموارد دیگر تمایلی به نوشتن نداشتم وبیشتر ترجیح دادم٬ این درد ها رو در خودم مزه مزه بکنم وتحمل٬ ومنبعی نباشم احیانآ برای تحت تاثیر قرار گرفتن تعداد زیادی از خوانندگان وبلاگم که جوون هستند .
اما از طرفی هم روی سخنم با دولت مردا واونایی که مسئولند وروزی داعیه انسان بودن ودفاع از ملت فلسطین ولبنان وملتهای مظلوم رو داشتن وعلیه کشور های همانند اسرائیل بودند و..... اما آیا حوادثی که حداقل اینروزها بر بخش بزرگی ازملت مظلوم وبی پناه وبیدفاع ما میگذره٬ آیا قابل دفاع وجبران پذیر هست؟ آیا ما فکر میکنیم که همه مردم دنیا وحتی ملت خودمون احمقند وبه هر شکلی میشه مسائل رو به خوردشون داد؟


