تبليغاتX
رهگذار عمر
جمعه بیست و دوم خرداد 1388
امید و نومیدی
 

 

 


به نومیدی، سحرگه گفت امید
که کس ناسازگاری چون تو نشنید
بهر سو دست شوقی بود بستی
بهر جا خاطری دیدی شکستی
کشیدی بر در هر دل سپاهی
ز سوزی، ناله‌ای، اشکی و آهی
زبونی هر چه هست و بود از تست
بساط دیده اشک آلود از تست
بس است این کار بی تدبیر کردن
جوانان را بحسرت پیر کردن
بدین تلخی ندیدم زندگانی
بدین بی مایگی بازارگانی
نهی بر پای هر آزاده بندی
رسانی هر وجودی را گزندی
باندوهی بسوزی خرمنی را
کشی از دست مهری دامنی را
غبارت چشم را تاریکی آموخت
شرارت ریشه‌ی اندیشه را سوخت
دو صد راه هوس را چاه کردی
هزاران آرزو را آه کردی
ز امواج تو ایمن، ساحلی نیست
ز تاراج تو فارغ، حاصلی نیست
مرا در هر دلی، خوش جایگاهیست
بسوی هر ره تاریک راهیست
دهم آزردگانرا مومیائی
شوم در تیرگیها روشنائی
دلی را شاد دارم با پیامی
نشانم پرتوی را با ظلامی
عروس وقت را آرایش از ماست
بنای عشق را پیدایش از ماست
غمی را ره ببندم با سروری
سلیمانی پدید آرم ز موری
بهر آتش، گلستانی فرستم
بهر سر گشته، سامانی فرستم
خوش آن رمزی که عشقی را نوید است
خوش آن دل کاندران نور امید است
بگفت ایدوست، گردشهای دوران
شما را هم کند چون ما پریشان
مرا با روشنائی نیست کاری
که ماندم در سیاهی روزگاری

                            (پروین اعتصامی)

نوشته شده توسط نوید در 11:27 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388
بزنگاه
 

 

قطره قطره گذر زمان

        لحظه لحظهء سکوت 

              همانند آتشی

                  

 زیر خاکستر

                  ویا   انتظار 

                    انتظاری به بلندای

                        یک تاریخ

                            

در دلم آشوب 

             به پا میکند

                                      

 این کهنه درد

                       وبازگشتی دوباره

                                               به نقطه ایی

                                                که از سر گذراندیم.

نوشته شده توسط نوید در 23:13 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفدهم خرداد 1388
تلخ بود وتلخ

از ستیغ

 قلهء البرزش

وسفیدی 

 برفهای آن

از دود آلودگی

 شهرش

 از همهمه

آهنهای

 مکعبی اش

 که هر روز

به صف

می ایستند

از تلاطم 

 نبض زمان

در لحظه های

 بی قواره

 که هر روز

 می پیمایند

 پیمانه عمر را

نتر سیدم

٬نهراسیدم

اما

ز بیگانگی

 آدمها

روحم

 آزرد .

 

نوشته شده توسط نوید در 19:55 | | لینک به این مطلب
شنبه شانزدهم خرداد 1388
تشکر ویک .....

 از تک تک دوستان بابت تبریک تولد تشکر میکنم  و اون عزیزانی  که برام جشن تولد هم گرفتن متشکر وسپاسگزارم .سعی کردم که به اکثرآ مستقیمآ سر بزنم واز لطفشون قدردانی کنم و در ادامه همینطور مابقی دوستان رو  میرم تا از خجالت لطف ومهربونی شون در بیام.اگر در این میان کسی یا کسانی رو به دلیل کهولت سن جا گذاشتم ویا فراموش کردم بر من ببخشن . البته این عده شامل دشمنان نخواهد بود.

به آدم هوچی گر رای نمیدم٬

به آدم فرصت طلب وبی منطق هم رای نمیدم٬

به کسی رای میدم که آرامش خاطر برای همه ما بیاره

وبتونه در کمال آرامش به دردهای اقشار  مختلف مردم ومشکلات شون

 گوش کنه و توجه

 ودر جهت رفع اونها با کمک خودشون

 گام برداره.

 

 
نوشته شده توسط نوید در 18:31 | | لینک به این مطلب
جمعه پانزدهم خرداد 1388
نیم قرن

اون زمانهای دور گذشته که به مدرسه میرفتم ٬وقتی از شاعران و نویسندگان ویا دانشمندان ویا انسانهای مهم در تاریخ ٬ معلم صحبت میکرد ویا از اختراعات واکتشافات میگفت ٬ طبعا سال زندگی یا تولد ویا چه تاریخی این یا آن اکتشاف انجام شده رو می گفتند ومعمولآ هم به قرن گفته میشد٬مثلا قرن پنجم یا ششم میلادی ویا.................. من نمی فهمیدم این اندازه قرن چقدر هست٬فقط سعی میکردم که طوطی وار به ذهن بسپرم.

مادرگاهی اوقات که از دست شیطونیهای من خسته میشد ودادش در میومد٬ میگفت نمیدونم تو چی بودی که وقتی بدنیا اومدی هم زلزله اومده بود٬ وتعریفهایی از این قبیل٬ منهم یواش یواش امر بهم مشتبه شد که حتمآ مهم بودم که زمین وزمان هم رفلکس از خودش نشون داده.

عاشقی های من که تمومی نداشت٬ از فیلمهای اون زمان هیچی که یاد نگرفته بودم٬ عاشقی رو خوب یاد گرفتم ومثل این مجید بکر نبودم.اما عاشقی سوری هم یه حال وهوایی داشت٬اون زمونها تازه این لیلا فروهر خواننده شده بود٬ ومعمولآ هم قیافه ها ویا زیبایی ها با همینها مقایسه میشد٬اما بعد ها فهمیدیم اینها یه توهمه ودختر زیبای مردم به  لیلا فروهر شبیه نبوده. ما که درانتهای یه کوچه بن بست خونه مون بود ٬در همون کوچه هم فوتبال ٬هم والیبال٬ هم داجوال ٬هم قائم باشک و دوچرخه سواری میکردیم ٬هنوز موهای صورتمون سبز نشده بود که سوری با خانواده شون به کوچه ما نقل مکان کرده بود٬چهار سال از من بزرگتر بود٬ اما عاشقی که این حرفا سرش نمیشه ٬یک دل که چه عرض کنم٬اگر صد دل هم که بود عاشق شده بودیم٬ سوری با صورت گندمگون وبینی کوچولو٬ وموهای بلند٬دل ما رو برده بود٬ وانگهی اونموقع که سه شوآر از این کوفت وزهر مارهای امروزی نبود٬  وزیاد هم راه به راه که آرایشگاه نمی رفتند بلکه موهاش رو با اطو صاف میکرد وبا همین ها دل به یغما رفته بود. این عاشقی آنچنان ادامه داشت که هم خونه و هم اهالی کوچه فهمیده بودن٬اما گرفتاری یکی ودوتا نبود من هنوز کلاس ۸ به معنی اینکه۸ سال تحصیلی رو سپری کرده بودم واون کلاس ۱۱ ویا ۱۲ رو که دیپلم اخذ میشد میگذروند و...... این قصه سر دراز داره.

اما اونروز دم ظهری یکی از روزای بهار که تازه هوا گرم شده بود٬ حوض وسط خونه رو آبش رو خالی وکاملا تمیزش کرده بودم و از نو آب تازه٬ پر کرده بودم. داشتم آب بازی و شنا میکردم . برادر بزرگتر از سر کار اومده وخسته بود٬ اونهم برای اینکه رفع خستگی کنه به من ملحق شد٬ومنهم که شیطونی از من می بارید نمیدونم  چی گفتم که منجر به بحث وجدل شد٬ برادر که رو لبه حوض نشسته بود ومن داخل حوض٬پاهاشو سمت من ول میکنه ومن نقش بر آب میشم ودیگه بلند نمیشم٬ هر چند اوایلش برادر باورش نمیشه وفکر میکنه بر اساس سوابق خودم رو به مردن زدم وبی تفاوت از کنارش میگذره٬ اما با گذشت زمان همه اهالی خونه متوجه میشن  جدی جدیه.فقط  یادم میاد وقتی بهوش اومدم٬خونه پر آدم وهمسایه بود واز همه مهمتر سوری هم اومده بود٬ وخدا مرگم بده که لخت مادر زاد بودم من. تا مدتها نمیشد تو چشم سوری هم نگاه کرد از خجالت.

 وامروز بیش از نیم قرن هست که از عمرم میگذره.

 

نوشته شده توسط نوید در 0:41 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388
بهار را باور کن

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن 
                 فریدون مشیری

نوشته شده توسط نوید در 3:51 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388
اعوجاج ذهن من
-دوشب پیش که داشتم میخوابیدم٬ پردهء پنجره رو جمع و با  روبان یا بند مخصوصش بستم٬ دراز که کشیدم٬ آسمون صاف وماهء به واقع درخشان رو می دیدم٬نمیدونم این زیبایی چرا خیلی سریع منو برد به سالهای خیلی دور بچگی٬ اونوقتی که شاید حدود ۵ سالم بود واون شب مهتابی با پدر ومادر وبرادر که تابستون هم بود در حیاط خونه چیزی پهن کرده بودیم و به رادیو ترانزیستوری که تازه هم وارد بازار شده ومرسوم گوش میکردیم٬ اونشب شاید که اولین بار بود یه جعبه کوچلوی سخن گو می دیدم در ذهنم همیشه نقش بست وهرازگاهی به ذهنم میاد.همینطور که به ماه نگاه میکردم٬ به تغییرات تمام این سالهای بعد از اون تا امروز فکر میکردم وعصر تکنولوژیک ما.خیلی سریع  به ذهنم اومد زندگی به واقعیتش وبخود خودی خیلی زیباست٬اما ما بر سرش چی آوردیم که همه مینالیم.اونهم با اینهمه پیشرفت در همه ابعاد.

۲-میگفت: دوستی دوستی کندن پوستی

بهش گفتم این مدیر اداری مون مرد خیلی خوب و داناست٬ دوید وسط حرفم وهمین جمله بالا رو بهم در جواب گفت٬ اولش نگرفتم که منظورش چیه٬ ولی بعد که کمی مزه مزه کردم٬ هم خنده ام گرفت وهم تعجبم شده که این ببین چقدر از بعضی ها زخم خورده که اینچنین قضاوتی داره٬ بعد ها اون مدیر اداری تبدیل شد به نزدیکترین دوست ما٬ ولی تویی که این جمله بالا روگفتی پس از سالها یه طوری خودت به مفهوم این جمله بدل شدی.

۳-توی این شبها نمیدونم چرا مدام خوابت رو می بینم٬ منی که در این سالهای اخیر اصلآ خوابی نمی دیدم. اونهم چه خوابهایی؟! یه حس بد که تا صبح  به دنبالم هست٬شاید حسی که بدنبال یه جدایی در حال اتفاق می آد ویا یک خیانت آشکار که با چشم های خودم ببینم٬ وگاهی هم حس بدی که از دست وپا زدن در یه  زندگی همراه با فقر وبی سر سامانی وبی پناهییه.

نوشته شده توسط نوید در 13:3 | | لینک به این مطلب
دوشنبه یازدهم خرداد 1388
کمبود دیدن آدمها یاعشق ویا جستجوی پاسخ سئوالهای من

خیلی وقته که احساس میکنم از دیدن آدمها لذت میبرم٬یا اینکه انگاری کمبود دیدن آدمها رو دارم٬همخونه که سالهاست در اینطرفها زندگی وسیر وسفر وسیاحت.........کرده ومیکنه٬خیلی اوقات پیشنهاد دیدن تفریح وتفرج گاهها از پارک گرفته تا موزه  و ابنیه تاریخی ویاخوردن یک غذا در یه رستوران یونانی یا ترکی ویا ایتالیایی رو میده٬اما من انگاری از همه بیشتر عاشق دیدن آدمها هستم٬حال یا در رستوران باشه ویا در مجامع عمومی ذکر شده٬ در حال سفر باشه یا بر بلندای برج ایفل پاریس. البته بعد از آدمها طبیعت رو می بینم وبه چشمم میاد.چند سال پیش که برای تعطیلات به فرانسه رفته بودیم٬روزی که خواست بره موزه لوور رو ببینه ٬هر چی اصرارکرد که به اتفاق بریم نتونستم خودم رو راضی کنم که برم به اصطلاح تاریخ وقصه ادوات وآلات وجواهر آدمها در عصر گذشته رو ببینم وترجیح دادم که در هتل بمونم وکتاب بخونم واون با دوست وراهنمای ما که در پاریس زندگی میکرد رفت.حتی در برج بلند پاریس٬ بیشترازاینکه عظمت اون برج توجه من رو جلب کنه به خیل آدمهایی که ازهرجای این کره خاکی به اونجا اومده بودند وطبیعت زیبای حائل این آدمها بود که منو جلب میکرد. 

شنبه صبح که فهمیده بودم در شهر کارناوال هست٬ وهوای خوب  وآفتابی اینروزا منو واداشت که دوباره وباز هم به دیدن آدمها برم و نگاه کنم وسئوالات وجوابهایی که در ذهنم مرور میکنم٬همه اینها٬ دنیایی قصه وحقیقت در ذهنم میسازه. دوربین رو ورداشتم٬حدود ۱۰ کیلومتر با دو چرخه رکاب زدم ورسیدم به میدون اصلی شهر واونچه که در زیر می بینید بخشی از دیدنی های منه  در اونروز. 

پ-ن۱:عکس آخر٫ نیمکتی هست که حدود یکساعتی روش نشستم وبه خیل آدمهای این میدون اصلی شهر نگاه میکردم وهمینطور به موزیک زنده ایی که در حال اجرا بود گوش٬جماعت  کارناوال وگروههای مختلف که در حال وارد شدن به میدون بودند رفتم که عکس بگیرم٬ برگشتم این خانوم جامو رو گرفته بود که هیچ٬ با آرامش کامل کیفش رو زیر سرش گذاشته و خواب بود٬ دوچرخه محترم هم که اینجا پارک هست٬ از آن اینجانبه.

پ-ن ۲:بخشی دیگر از عکسها رو در هفته بعد از تعطیلات آتی شما میذارم که برای مجید میخواد زن بگیره مناسبه.

نوشته شده توسط نوید در 17:22 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفتم خرداد 1388
بحران اقتصاد جهانی تا خانه داری من تا............

 با آرامش روزها رو میگذرونم٬همانطوریکه قبلآ هم اینجا عنوان کرده بودم٬ به لحاظ بحران کلی واوضاع اقتصادی غرب از آمریکا تا اروپا ٬خیلی از شرکتها مجبور به کم کردن پرسنل ویا گاهآ بطورکلی با تعطیلی مواجه اند. منهم که حدود دوماه پیش به این امر واقف شدم که ازاول ماهjun (حدودآ ۳ روز دیگر) بایست بیکار بشم ترجیح دادم خودم رو زودتر تعطیل کنم و به پاره ایی از معالجات برای سلامتی بپردازم٬ ودر نتیجه به اصطلاح فرصت رو غنیمت شمردم.

با توجه به اینکه همخونه شاغل هست٬من شدم خونه دار٬ که البته وقتی کارهای بیرونی از قبیل گردش وهواخوری و پزشک وآزمایش رو انجام میدم٬خرید های خونه هم روش وطبعآ آشپزی هم بعدش.

 یکی از لذت بردنام همین به فروشگاهها سر زدن و آدمها رو دیدن وسیری در شهر کردن هست وطبعآ وقت بیشتری برای برآورد قیمت ها دارم و جایی که ببینم قیمت مناسب وارزون هست٬معطل نمیکنم.

پریروز که رفتم گشت وگذار٬ دیدم فروشگاهی به مناسبت سالگرد تاسیس اش٬ خیلی از اجناس رو تخفیف وارزون کرده٬خیلی اقلام رو انتخاب کردم  وخریدم٬خونه که رسیدم لوازم رو جا به جا میکردم٬ دیدم  ایداد وبیداد من فکر میکردم هفته گذشته سیب زمینی خریدم واین پیاز رو هم بخرم  جنس ما جورمیشه!غافل از اینکه من هر دوبار پیاز خریدم و اونهم تقریبآ به مقدار زیاد٬ لذا بر این اساس٬ کار رو دستم گذاشتم و واسه اینکه پیاز ها خراب نشه مجبور شدم مقدار زیادی از اونها رو امروز خرُد  کنم ودر فریزر بذارم.حالا تو بیا ببین امروز چه خبر بود٬ باور کن هیچ خونه داری اینجوری کار نمیکنه٬ سفره ودم دستگاه رو پهن کردم ومشغول شدم٬تلویزیون روشن٬چای راه براه٬برنامه تلویزیونی هم عالی و................. گفتم بابا ما حق مون خورده شد سالها٬ وهی راه به راه رفتیم کار بیرون از خونه کردیم وسختی کشیدیم٬ نگو این خانومها استراحت میکنن٬ به خودشون میرسن٬ تازه طلبکار هم هستن!!

نوشته شده توسط نوید در 20:27 | | لینک به این مطلب
دوشنبه چهارم خرداد 1388
عصر ما وارتباط های خاله مردکی

 

قديمها ارتباط خلاصه ميشد به بستگان و آشنايان.رفت و آمد،بگو و بخند و در ادامه گاهي هم دلخوري پيش ميامد كه با پا درميوني بزرگترها و ريش سفيدها، مشكل حل ميشد.در هر جمعي هم كسي پيدا ميشد كه موش در كار ديگران ميدواند،براي روابط سايرين تصميم ميگرفت،ميگفت كه كي با كي بره يا نره! منتهي چون همه همو ميشناختن، اين ادمها شناخته و تكليف سايرين باهاشون معلوم بود.

الان با اومدن نت و ارتباط به شكل مجازي،علاوه بر درگيريها و دلخوريهاي سابق،مشكلات اينجا هم اضافه شده است.چون دو طرف فقط با يكسري كلمات بي احساس تايپ شده روبرو هستند، خيلي وقتها اين نوشته ها سبب سو تفاهم و كدورت ميشه،كه خودش داستانيست.

از طرف ديگه اون مارمولكها الان دستشان بازتر شده،به اسم ديگري يا ناشناس براي سايرين كامنت ميگذارند و باعث بروز دلخوريهاي بسيار ميشوند.

كساني هم هستند كه براي گروهي تصميم ميگيرند،براي سايريني كه استقلال راي ندارند كه مثلا" بيايم فلان وبلاگ را بايكوت كنيم!

 

 

نوشته شده توسط نوید در 19:50 | | لینک به این مطلب
یکشنبه سوم خرداد 1388
چرا به مهندس میرحسین موسوی رای میدم
 

 

 

آقای موسوی همچنین با تاکید بر آزادی اندیشه گفت:"خواستن آزادی مانند خواستن هواست بدون هوا همه خفه می شوند و بدون آزادی کشور می میرد و ما نمی توانیم بدون آزادی، ایران پیشرفته داشته باشیم."

 

 

 

در ادامه دانشجویی از موسوی پرسید برای مشکل بیکاری چه تدبیری اندیشیده‌اید که نخست وزیر دوران دفاع مقدس در پاسخ گفت: بیکاری جزو دغدغه‌های جوانان و شاغلین به تحصیل است. امکان بالا بردن سطح اشتغال بدون حمایت از اقتصاد ملی امکان پذیر نیست.
وی یادآور شد دولت باید کاری کند که سرمایه‌گذاری خارجی و داخلی به صورت بهینه در کشور اجرا شود و از تولید ملی در ابعاد مختلف آن حمایت شود.

 

 

 

 

میرحسین موسوی با انتقاد از بالا رفتن تورم گفت: "اکنون شاهد تورم ۲۵ درصدی در کشور هستیم. در مقابل گفته می‌شود که تورم را کنترل کرده و تورم رشد نمی‌کند. این در حالی است که ۲۵ درصد تورم یعنی ۲۵ درصد قدرت خرید مردم در سال پایین آمده است."





نوشته شده توسط نوید در 9:56 | | لینک به این مطلب