تبليغاتX
رهگذار عمر
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388
بیشتر با خودمم وزندگی؛ این معمای حل نشده

تا وقتی که جوونی و اول راهی  خیلی از قانونهای زندگی رو نمیدونی ویا بی اطلاعی٬ وقتی  یاد گرفتی٬ویا بخصوص به نقطه آرامشی برسی٬می فهمی که زندگی اونقدر هم جدی نیست که فکر میکنی٬ زندگی جدی برای کسانی هست که مدام باهاش  در حالت دست وپنجه نرم کردن هستند  ودر یه چالش همیشگی برای زنده موندنشون باید  به هر راهی بزنند واقدام کنند٬ ٬منظور تعریف یا توضیح فیلسوفانه زندگی نیست٬بلکه یه مقدمه ایی هست برای زیر وبالا کردن خودمون٬یعنی ما آدمها وخصوصیات مون ورفلکسهایی که در شرایط های مختلف از خودمون نشون میدیم. یه چیزی  تو مایه های همون  جدول یا مراتب ویا همون مثلث مزلو .بماند که این خصوصیات ویا عکس العمل ها به خیلی چیز ها بستگی داره وهر کدوممون شاید یه تعریف یا برداشتی ازشون داریم٬بعضی ها  ممکنه ریشه اقتصادی داشته باشه وبعضی ها ممکنه ریشه فرهنگی وتربیتی ویا حسادتها  و................. ویا نوع نگاهی که به زندگی داریم.( اینکه همش شد کلی ومبهم).

حالا تو میتونی هر چه بیشتر این مطلب رو ریزش کنی٬ واز حالت کلی ونقص درش بیاری. چه اشکالی داره نکته جدیدی دوباره از  تجربه ویا دانایی ات به فصل زندگی من  اضافه بشه . وبه این یاد گرفتهء گنگ ومبهمم کمک کنه.

نوشته شده توسط نوید در 17:35 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388
شانس واقبال یا حساسیت

 سالهایی که در خوزستان  برای احداث یه پروژه بزرگ صنعتی استخدام وشروع به کآر کردم ٬در اوایلش برای استارت وشروع کار٬ما دونفر از دفتر مرکزی تهران به کارگاه شرکت اعزام شدیم. تا از بر آورد های اولیه کارگاهی گرفته  برسیم به مراحل بعدی احداث کارخانه شرکت.................نفر دیگه مرد مسنی بود٬  چیزی حدود ۶۰ سال سن داشت وبا ویژگی های مخصوص خودش:با تجربه در زندگی وکار .

تُن صدای داش مشتی داشت و مصرف مواد مخدر هم- وبیماری قند که شاید مصرف تریاکش به همون خاطره بیماری قند بود و......................... اما همه اینها یه طرف ٬!حساسیتهای اخلاقیش هم طرف دیگه. در اونجا چون بصورت اقماری کار میکردیم در نتیجه رستوران  وخوابگاه و..... داشتیم وهمینطور آشپز . که هم غذا تهیه و درست میکرد وهم  سرو .  نامش علیمراد واز بچه های بومی منطقه بود وبا هیکل لاغر و ورزیده٬طفلک دستپخت خوبی داشت واز هر کوششی هم برای بهتر شدن غذا وسرو آن  فرو گذار نمیکرد .همکار مسن  ما که  رئیس موقت کارگاه بود و در نبودش  هم معاونتش  به من میرسیدو به اصطلاح جانشینش بودم.

قصه ما از اونجا شروع میشد که هر روز موقع سرو غذا روی میز مواجه با این نکته میشدیم که هر چی ظرف وبشقاب لب پر ویا چنگال و قاشق کج وکوله اگر بود  به ایشون می افتاد.  بنده از اوایل متوجه این قضییه نبودم واصلآ توجه نمیکردم وتازه اگر هم لیوان ترک خورده یا نمونه هایی از این قبیل به من می افتاد٬ تو همون لیوان لب پر آب میخوردم و با چنگال کج وکوله هم کارم راه می افتاد٬ولی  رئیس به این موارد بسیار حساس بود. اوایل به علیمراد تذکر  ویاد آوری میکرد . و آشپز باشی بیچاره  صبح تا شب هم کار میکرد که رضایت این رئیس رو جلب کنه تا شاید استخدام موقتش تبدیل به دائم بشه ٬انگار کارش طلسم شده بود. وهر بار مواجه با اعتراض وغر رئیس میشد٬ با همون  تُن صدا غرولند میکرد ومیگفت چرا همیشه برای من از این وسائل درب وداغون میذاری٬طبع رئیسی اش سنتی بود  ودر عین حال که به همه تحکم وامر ونهی میکرد٬با اینحال همه به خاطر سن وسال وشرایطش احترامش میکردند. مثلآ اگر۲۰ صندلی یا مبل داشتیم یکیش پایه اش شکسته بود به ایشون می افتاد ودادش هوا میرفت٬کار به اونجایی رسید٬  رئیس محترم در سر میز نهار یا شام که من معمولآ در رکاب ودر کنارش بودم ومی نشستم ٬متوجه میشود  اصلآ وبه هیچوجه برای من این مورد پیش نمی آید٬ حتی مواقعی که دو نفری سر میز شام بودیم٬چندین بار هم به زبان به علیمراد شکوه وگلایه میکند٬ که چرا اینطوری ویا چرا برای نوید همچین اتفاقی نمی افته و.......................... منهم در اثر همین اعتراض وحساسیتهای حاد ایشون  بیشتر متوجه این نکات  شدم ٬وبه واقع خنده ام میگرفت از این شانس یا اقبالش ویا از اینهمه حساسیتش. تا روزی چشم در چشم من وایستاد گفت تو خیلی شانس داری که حتی یکبار هم برایت از این موارد پیش نمیآد. با کمال خونسردی وخنده ایی که ناشی از مضمون حرفش به لبم نشست٬ گفتم آقای رئیس این حساسیت بیش از حدی که تو داری باعث این پیش آمد یا تصور هست! وگرنه در این دنیا  زیاد هم فرقی نمیکنه که گاهآ با بشقاب لب پر یا قاشقی که کمی اعوجاج داره غذا بخوریم. البته ما فوق رئیس  فامیل اینجانب بود٬ وگرنه کارمون زار میشد٬ هر چند که در تمام سالهای کاریم ٬مبنا خودم وتوانایی وتجربه ام بود. نه روابطی خاص.

 

 

نوشته شده توسط نوید در 20:49 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388
قصه آدمها

مرد مات ومبهوت  هر روز به سر کار می اومد٬ تمام روز به زندگیش فکر میکرد به همه سالهایی که با عشقش زندگی میکرد٬ تلاطمهای زندگی و آنهم در یه جامعه بحران زده که سر وتهش  پر از مشکل بود٬  به شدت تموم ساختار زندگیش رو بهم زده بود.

 

 و زن که سالهای سال با همه مرارتها به امید روزی بهتر با او سر کرده بود٬به یقین رسیده بود که بهبودی در سر راه آینده نیست٬و بهتر دید که مسیر زندگیش رو تا دیر نشده وتا هنوز بر ورویی داره٬ تغییر بده. معلوم نبود در پس تفکری به اینجا رسیده بود یا اینکه این اجتماع بحران زده از راه بدرش کرده بود.

 

همکارای مرد همه با تعجب میدیدند که آن چهره شاداب وپر از انرژی تبدیل شده به یک فسیل.فسیلی که دیگر نه صدایی و نه حرفی  ونه جمله وکلام طنز در او اثر داشت ونه تلخی وتندی.مغزش به اندازه جلبکی هم کار نمیکرد تا چه برسه به یه تصمیم اساسی ودرست ومحکم.

 

 

نوشته شده توسط نوید در 23:10 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388
بازهم چند شعر
 

یاد باد

روزگاری که رخت قبله‌ی جان بود مرا
روی دل تافته از هر دو جهان بود مرا

چند روزی که به سودای تو جان می‌دادم
حاصل از زندگی خویش همان بود مرا

یادباد آن که به خلوتگه وصلت شب و روز
دل سرا پرده‌ی صد راز نهان بود مرا

یادباد آن که چو آغاز سخن می‌کردی
با تو صد زمزمه در زیر زبان بود مرا

یاد باد آن که چو می‌شد سرت از باده گران
دوش منت کش آن بار گران بود مرا

یاد باد آن که به بالین تو شبهای دراز
پاسبان مردم چشم نگران بود مرا

یاد باد آن که دمی گر ز درت می‌رفتم
محتشم پیش سگان تو ضمان بود مرا

محتشم کاشانی


 

 

درس معلم


در کلاس روزگار
درسهای گونه گونه هست
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستن کنار این و آن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست
نام اوست : مرگ
و آنچه را که درس می دهد
زندگی است ...

فریدون مشیری

 

 

نوشته شده توسط نوید در 16:1 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
هيچ است
 

دنيا ديدی و هرچه ديدی هيچ است،
                                    و آن نيز که گفتی و شنيدی هيچ است،
سرتاسر آفاق دويدی هيچ است،
                                    و آن نيز که در خانه خزيدی هيچ است.


 


بنگر ز جهان چه طرف بربستم؟ هيچ، 
                                       وز حاصل عمر چيست در دستم؟ هيچ،
شمع طربم، ولی چو بنشستم،‌ هيچ،
                                        من جام جمم، ولی چو بشکستم، هيچ.


 

 

ای بی‌خبران شکل مجسم هيچ است،
                                    وين طارم نه‌سپهر ارقم هيچ است.
خوش باش که در نشيمن کون و فساد،
                                     وابسته‌ی يک دميم و آن هم هيچ است!

                                                        (خیام)




نوشته شده توسط نوید در 21:31 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
تصویری دیگر و رهایی از ترس

سلام به همه شما٬ میرم سر اصل مطلب تا تمومش کنم ومتشکرم از این همه لطف. دقیقآ یادم نیست اونروزچند باردر اون حالت بهوش اومدم واز حال رفتم وهر دفعه با ساعتی که روبروم بود میدیدم چند دقیقه ایی گذشته وهنوز دکتر نیومد وباز یادم نیست که آیا سرم وصل کردم  یا بالاخره  با گذشت زمان خوب شدم٬باور کنید وحشتناک بود و هنوز هم فکر میکنم چقدر دردناک وتاثر آوره ٬ مواقعی که ادم احساس کنه که اومدن پزشک ونیاز آدم به اون ضروریه٬ اما خبری ازش نباشه و...... بگذریم تا ایندفعه هم با توضیح حواشی داستان به پست بعد موکول نشه.  تو مایه های هزار بار مردن بود.

بالاخره حالم جا اومد وبه اتفاق راننده به خونه رفتم واستراحت کردم وروز بعدش کار رو شروع کردم٬ هنوز لنگ لنگان میرفتم وباید پانسمان پا رو عوض میکردم٬ وخوشبختانه شرکت ما اونقدر بزرگ بود که درمانگاه کوچلو ومرکز بهداشت وایمنی داشت٬ و در اونجا پانسمان عوض میکردم .اما فکرم به این مشغول بود که دکتر به من توصیه کرده بود باید حتمآ آمپول ضد کزاز بزنم٬ ومن با اون شوک  آخر قبول کنین دیگه بیشتر می ترسیدم٬ که اینبار چی خواهد شد؟! در درمانگاه  کارخانهء شرکت ما یک بهیار مرد  که از کرد های عراق بود مسئولیت  کار پانسمان و تزریقات رو داشت وبسیار هم مجرب٬ در یکی از  همون روز ها که  روی پام کار پانسمان میکرد٬ ازش سئوال کردم که  در شرایط زخم وجراحی پام آیا احتمال کزاز داره؟ البته اونهم با ترس ولرز٬ در جوابم گفت  خب بله وخطرناکه٬ براش توضیح دادم که من شرایطم اینطوریه واحتمال شو ک  شدن دارم و....... از طرفی هم تو دلم میگفتم عجب کاری کردم؟!!حالا به اینهم گفتیم واین ول کن نیست٬در هر صورت مونده بودم که آیا منتظر بمونم کزاز بگیرم بمیرم ویا اینکه دوباره آمپول بزنم وشوک بشم و..............یابدون تب و درد  بمیرم؟!! اون بهیار با توضیحی که بهش دادم٬ به من قول میداد که آمپول رو طوری بزنه که هیچیم نشه٬ وتوضیحاتی...! اما من توی هول وولا موندم٬ خدایا شوخی شوخی نکنه بریم اون دنیا. از اون اصرار واز من باور نکردن٬ اما ترس از کزاز ومردن با اون به من غلبه کرد٬ وترجیح دادم احتمال غش رو بپذیرم با همه ترسم. اون گفت احتمال اینکه در این حالت از ترس ودرد  شوک میشی ودر این حالت خون به مغزت نمیرسه که می افتی و................روی تخت با همه ترسم خوابیدم٬ به من گفت نفس عمیق بکش وبه آرومی سرنگ رو بدون درد در خودم احساس کردم وتزریق به آرومی تموم شد٬ خواستم بلند بشم٬ گفت نه٬ پاهات رو تا کن واستراحت کن٬ کمی هم پاهام رو به بالا انتقال داد٬ چند دقیقه ایی در آرامش کامل استراحت کردم٬گفت چطوری؟ گفتم خوبم٬ وبالاخره بلند شدم٬ برام توضیحاتی داد  واین بار اولی بود که احساس میکردم از آمپول نمیترسم وآرامش خاطری داشتم وبه همین سادگی.

پ-ن: اولین باری که شوک شدم زیر ۶ سالم بود واونهم توی بغل خواهر بزرگم داشتم مراسم قمه زنی عاشورا رو نگاه میکردم٬ ومادر پس از اون چقدر خواهرم رو دعوا کرد.

پ-ن: در سالهای بعد زمانی که در خوزستان کار میکردم٬در هوای گرم با خوردن ماهی مسموم شدم و وقتی به دکتر و درمانگاه رفتم که منجر به تزریق شد٬موضوع رو به پزشک وتزریقاتی گفتم٬به هیکلم نگاه کرد وخندید٬حق هم داشت٬ در شهری که هر روزش بارها دیده میشد٬ در دعوای قومی ویا خانوادگی  تا دعوای زن وشوهر٬ تمام سر ودست وپا شکسته ویا سر شکاف ورداشته وخیلی راحت حتی بیهوشی موضعی هم نمیشن وبخیه وتزریق میشن وخون همونطوری از سر وکله فواره میزنه.وقتی سرنگ رو آماده میکرد دیدم سرنگ وسوزن گاوی چه عرض کنم اسبی بود وبسیار بزرگ( کمبود امکان لوازم پزشکی).گفتم یا علی اینو  میخواد در من فرو کنه؟ خلاصه بخیر گذشت.

پ-ن:باید بگم اینروزها واینجا سرپایی وایستاده تزریق میکنم واون ترس بمرور رفته٬ بخصوص که اینجا سرنگ هاشون  بسیار ریز ومناسبه.

از حوصله تون متشکرم امیدوارم تجربه من براتون مفید باشه وجالب نیز.

 

نوشته شده توسط نوید در 2:39 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388
لحظه های مرگ و زندگی

خب اگه اجازه بدین من سریع برم سر منبر. اون شب مهمونی نوروزی گذشت٬گر چه اون سوز در کف پا ودر قسمت پنجه  منو نگران میکرد ٬اما اونقدر نبود که زهرم کنه٬خندیدیم و گفتیم از هر چیز وهمه جا که اونهم حدیث دیگری بود. بچه که بودیم مادر همیشه به ما توجه میداد که در هنگام کار یامصرف سنجاق فرنگی ویا سوزن دوخت حواسمون باشه وحتی وقتی میدید بی توجهی میکنیم تذکر میداد که اگر سوزنی در پا یا تن ادم برود ثابت نمیمونه وحرکت میکنه وبعد ها هم از دیگران  شنیدیم٬حتی شنیده بودیم که به طرف مرکز پمپاژ خون بدن یعنی قلب حرکت میکنه و.......................

فردای اونروز وفردا هایش باید سر کار میرفتم٬به مرور درد پنجه پا زیادتر میشد حتی کمی متورم شد٬اما هنوز مطمئن نبودم که سوزنی در پای من هست٬ چون درد زیادی نداشت فکر میکردم هنگامی که سوزن به پام خورده ٬چون سریع اصابت کرده ٬شکسته است٬ و ورم کردنش ودردش در اثر ضربه هست وسوزن احتمالا در جایی افتاده یا پرت شده.حدود ۱۰ یا پانزده روز به همین منوال صبر کردم وسر کار میرفتم وهمخونه هم برگشته بود٬سئوال میکرد چی شده٬؟ میگفتم در اثر بی توجهی شما که سوزن رو زمین انداختین وبرای خودتون رفتین گردش ٬این بلا سرم اومده و او جواب میداد٬خیلی شانس آوردی که شست پات نرفت تو چشمت. بله روز ها گذشت ومن هر روز به مرور پام بدتر میشد و ورم تا آن حدی شد که  بجای کفش باید دمپایی  استفاده میکردم٬ با خودم میگفتم یعنی الان این سوزن در حال حرکت به طرف قلبم هست؟ مگه میشه از کف پا تا قلب بره٬ وانگهی هر وقت فرصتی دست میداد سوزنی یا سنجاق قفلی رو برمیداشتم وروی کف پام کار میکردم ومحلی که درد وسوز داشت ونقطه ایی از آن  که یک محل ورودی بنظر میومد.کنکاش میکردم وبه مرور آن قسمت رو باز میکردم ومیرفتم جلو تا شاید خودم مشکل رو حل کنم وکار به جای باریک نکشه٬سرتون رو درد نیارم٬ اثری از سوزن نبود تا روزهایی رسید که فهمیدم حتمآ باید به دکتر مراجعه کنم٬صبح اون روز زنگ زدم وبه مدیرم  که مورد رو میدونست ولنگ لنگانم رو دیده بود گفتم که نمیتونم بیام شرکت وباید برم برای دکتر واحتمالا جراحی٬ واو گفت سرمون خیلی شلوغه و بچه ها وپرسنل برنامه ریزی و کارشون چی میشه؟ و....... در نهایت گفت من یکی از راننده ها رو میفرستم با تو همراهی کنه وبعد از اتمام کارت حتمآ بیا  چون نیاز هست باشی و......

وای خدای من؟! نگرانی جراحی که تا حالا با هاش روبرو نبودم بیشتر نگرانم میکرد٬ با خودم میگفتم من که مشکل یک سرنگ دارم٬حالا باید کف پا رو جر بدن ومن تحمل کنم! همخونه ودختر خاله عزیز هم اون روزها در گیر بچه ها بود وهر چه  این پا واون پا  کردم که با من بیاد نشد٬ تازه میگفت آخه واسه چی من با تو بیام مگر این که  اگرجراحی هم باشه از زایمان خانومها  وهزار درد وبدبختی زنها بدتره مگه؟  گفتم نه بابا اینهم توپش پره٬گفتم عزیز تو که حال منو میدونی شاید اگر مردم در کنارم باشی ٬ نه نشد که نشد.گفتم علی الله لا میرم یه چیزی میشه٬ مگر اینهمه جوون که در جبهه ها رفتند  تیر خمپاره و....... خوردند مگر من خونم رنگین تره یا چه چیزم کمتر از اونهاست٬ وانگهی اونها برای عقیده شون وکشور شون رفتن ومن برای جون  نا قابل خودم میرم.

به اتفاق یکی از راننده های خوب شرکت که آشنا ودوست بود به بیمارستان رفتم٬ عکس برداری که کردند ٬ چقدر واضح وروشن نصف سوزن در پنجه پا دیده میشد٬ وخیلی سریع منو به مسلخ بردند ومن نگران که٬ بابا من که تحمل سوزنش رو ندارم اینهمه جراحت رو چه کنم.هیچ با دکتر صحبت میکنم ووضعیت خودم رو میگم وحساسیت خودم رو٬ دکتر با خنده  رو به من میکنه ومیگی معمولا  من دیدم مرد های شمالی اینطورن وسر بسرم میذاره ومیخنده٬ تو دلم میگم حیف که جونم به تو بنده ٬وگرنه  مرد مومن من یه شمالی چه ربط به اینهمه شمالی دارم و..... در یه چشم بهم زدن آمپول موضعی رو میزنه ومن فقط می فهمم که با پام داره ور میره٬ وزمانی طول نمیکشه که سوزن شکسته  رو در میاره٬ واین سوزن در همون مدت کوتاه وقتی عکس رو میدیدی می فهمیدی حدود ۲ سانت در پام پیشروی کرده بود واز نقطه ورودش  فاصله گرفته بود. همه چی بخوبی پیش میره ومنهم لحظه به لحظه شجاع تر میشم وبا دکتر ودستیار هاش خداحافظی میکنم وتشکر واز بیمارستان بیرون میام ٬ همکار راننده مون  منتظرم هست وسوار ماشین میشم  و به طرف شرکت حرکت میکنیم٬هنوز پنج دقیقه ایی نگذشته بود که احساس کردم حالم خوش نیست٬ احساس کردم دستام سرد شده وخوابم می آد ومن که در کنار راننده بودم سرم رو  تکیه به پشتی صندلی میدم تا شاید بهتر بشم ٬ اما نه انگار حالم بدتر هست٬ چشم هامو می بندم٬ دلم میخواد دراز بکشم٬ اما چطوری؟ صندلی رو میخوابونم اما  کافی نیست٬بشدت وسرعت حالم بد میشه٬ احساس میکنم چیزی نزدیک به مردنم هست٬ به همکارم  میگم که به بیمارستان برگردیم اما اون نمیدانم چرا  حرف منو نمی فهمه٬ به راهش ادامه میده  ومیگه بریم برسونمت خونه٬ میگم حالم خیلی بده٬ به طرف بیمارستان بریم٬ اما اون راه رو ادامه میده من در آستانه بیهوشی قرار میگیرم واحساس میکنم اگر به بیمارستان نرسم می میرم وهمکارم  از  حال واحوالم وحشت میکنه و نمیدونم چی فکر میکنه که  میخواد انگار منو هر طور شده به خونه برسونه٬دستم رو میبرم به دستگیره درب ماشین تا  از حال نرفتم بیرون بیام واون در این حالت متوجه میشه  که باید برگرده به بیمارستان٬  میرسیم وبه هر صورتی که هست به اورژانس خودمون رو میرسونیم٬تنها اون لحظه این  تلاش برای زنده موندن هست که منو حرکت میده وگرنه من بیهوش بودم. روی تخت اورژانس میخوابم٬ روبروی چشام ساعت هست ومن هر چند دقیقه ایی از هوش میرم ودوباره  به حال عادی بر میگردم٬ ساعت ۵ دقیقه رو که رفته نشون میده٬ منتظر  پزشک هستیم و بخش اورژانس شلوغه٬ راننده گیج ومنگه٬ در همون حال یکی  از پرسنل قدیمی ام میاد بالای سرم  سلام میگه واحوالپرسی  واز من سئوال میکنه٬ اینجا چرا؟ و........؟ . میگم حالم بسیار بده٬ خواهش میکنم هر طور هست این پزشک رو بالا سرم بیار٬انگار بیمارستان کسی به کسی نیست٬ ودوباره از هوش میرم. 

                                ( بازم ادامه میدیم)

 

نوشته شده توسط نوید در 22:32 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388
ترس من واین قصه دراز...........

خب انگاری دوستان  منتظر هستن مابقی این داستان غش کردن ما رو بشنون وانگاری قصهء غش  و احتمال مردن ماهم  با استقبال روبرو شده ودست شما درد نکنه عوض اینکه کمپوتی یا دلداری به ما بدین همه کیف کردن از ترس وحدیث سوزن وسرنگ و................نقش به زمین شدن ما. خب این ترس وحال ما همیشه در همه سالهای بعد از ازدواج و سیر زندگی  ادامه داشته وبهر مناسبتی که با این امور مواجه میشدم گاهی با شوک  روبرو بودم وگاهی هم هیچ اتفاقی نمی افتاد٬اما برای اینکه این داستان رو جمع اش کنم باید بگم در سالهای آخر تا اونجاییکه من یادم هست دو یا سه بار دیگر بطور اساسی این اتفاق افتاد که هر کدامش داستان خاص خودش رو داشت ومن سعی میکنم به اختصار تا اونجا که ممکنه توضیح بدم.بار اولش موقعی بود که آنژینی کرده بودم ونیاز به تزریق پنی سیلین  برای حدود یه هفته ایی داشتم٬ اونروز با اینکه یک یا دوبارش رو تزریق کرده بودم به درمانگاه شهر رفتم٬پرستار مرد از من می پرسه قبلآ پنی سیلین زدی یا نه٬در جوابش میگم بله و آخرین بار دیروز تزریق کردم٬خیالش راحت میشه وتزریقش رو انجام داد٬هنوز از تخت بلند نشده بودم که احساس میکنم حالم خوش نیست٬پرستار با دیدن رنگ وروی من و وضعیتم بسیار میترسه وفکر میکنه من به پنی سیلین حساسیت دارم ٬نگرانی وترس رو در آخرین لحظات وبیهوش شدنم در چشماش میخونم٬میخواستم بهش بگم که نگران نباش ومشکل من در پنی سیلین وحساسیت به اون نیست٬  اما نای ورمق حرف زدن نداشتم واز هوش میرم٬شاید چند ثانیه یا دقیقه ایی طول نمیکشه وبهوش میآم که فوری بهش میگم نترس من به پنی سیلین حساس  نیستم و....... اما باور کنین این بیهوش شدن هم یه حال وهوایی داشت که وقتی لحظاتی حس میکردم بین مرگ وزندگی هستم وچه آرام وبدون درد از زندگی به مرگ ودوباره به زندگی برمیگشتم واون موقع  ودر اون لحظات دیگر خیلی از چیزهای بزرگ زندگی هم برای من پشیزی شاید نمی ارزید.

اما بشنوید از موردی که یکی ازخاطره انگیز ترین مورد در این باب در زندگی ام بود٬ وشاید همین بار باعث شد که چاره ایی شود آنهم در اثر شانس یا حادثه٬ با اینهمه دفعات از این نوع اتفاق برایم٬ کسی یا پزشکی برایم چاره نکرد وادامه داشت تا....

 اونسال واونروز ها در شرکت بزرگی شاغل بودم وبسیار هم  به کار ومسئولیتم اهمیت میدادم ٬روزهای پر کار برای ما وشرکت ما بود وروز های آغاز سال نو را شروع کرده بودیم٬خانواده های همکاران و همخونه برای مسافرت نوروزی به مسافرت وشمال رفته بودند وما آقایون درتعمیرات نوروزی ماشین آلات کارخونه که تولید تعطیل میشد سر کار بودیم٬عصر اونروزهمکار ودوست صمیمی ام که مدیر اداری شرکت بود٬به من زنگ میزنه وپیشنهاد میکنه که برای شب به خونه یکی از دوستان مشترک برای عید دیدنی بریم وتنها نمونیم منهم قبول میکنم وساعت ۸ شب ساعت قرارمون میشه٬خیلی سریع کارهای متفرقه خونه رو انجام میدم٬حموم میرم دوش میگیرم٬ برای پوشیدن لباسهام که میخوام آماده بشم٬ یادم میاد شلوار تازه ایی که خریدم باید دمپا یش رو  کوتاه و زیر دوزی کنم٬ منهم که دست وپا چلفتی که نبودم٬ فوری نخ وسوزن رو آوردم وشروع کردم به پس دوزی دمپای شلوار وتمومش کردم ٬زمان کمی وقت داشتم با عجله که میخواستم نخ وسوزن رو به سر جایش ببرم وبذارم یهو از دستم سوزن افتاد وهر چی گشتم پیدایش نکردم٬ چون به وقت اهمیت میدادم میخواستم  به موقع به خونه دوستم برسم واین خودش کمی باعث استرس شده بود٬با جارو برقی همون محل گم شدن رو تمیز میکنم وحتی همه اتاق رو........... ساعت تند تند جلو میرفت٬لباس رو بطور کامل می پوشم ودر همین موقع دوستم زنگ میزنه٬ برای برداشتن تلفون که میرم٬ در راه کف پام به جسم تیزی اصابت میکنه٬حس میکنم این جسم تیز باید همون سوزن باشه٬اما انگار دردش زیاد نیست٬ تلفون رو برمیدارم به دوستم میگم تا ۱۰ دقیقه دیگر دم در  خونه تون هستم٬ گوشی میذارم ودوباره جستجو میکنم٬نیمه شکسته سوزن رو پیدا میکنم که رو ی قالی افتاده٬ اما از نیمه شکسته دیگر که از کف پام سراغش رو میگیرم اثری نیست٬فقط یه درد سوزناک معمولی در پا دارم و........ اما باید برم وطبق قرارم وساعت مقرر به دوستم رسیدم.

                                   باز هم ادامه داره

نوشته شده توسط نوید در 16:12 | | لینک به این مطلب
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388
ترس من وازدواج

خب اجازه بدین دوباره برگردم به عقب تر٬یعنی روزهایی که کلاس دوم ویا سوم ابتدایی بودم٬ در اون وقتها معمولآ یکدوست وهمکلاسی داشتم که همیشه با هم بودیم وبا هم به مدرسه می رفتیم وبرمیگشتیم وبا هم درس میخواندیم و.................اونروز وقتی ناظم سر صف اعلام کرد که از مرکز بهداری یا بهداشت  آمده اند وقراره واکسنی بزنن که نمیدونم مربوط به وبا بود  یا........؟ در هر صورت اعلام کرد که هر کسی این واکسن رو بزنه دو روز هم تعطیلی واستراحت داره وبه مدرسه نمیاد.عقلمون هم نمیکشید که اگر واکسن روهم نزنیم باز چون تعدادزیادی اقدام کرده بودند.مدرسه تعطیل بود. خلاصه من موندم واین تردید٬ که بزنم یا نه؟ هم ترس وهم تشویق!به قول امروزی ها داستان همون روش چماق وهویج بود . از طرفی درسته بچه بودیم ولی خب آبرویی داشتیم پیش دوستان که شهامتی در این موارد داشتند ٬ نمی خواستم کم بیارم و تازه این مرخصی وتعطیلی مدرسه یه چیز دیگری بود....بله واکسن  رو با همه تردید وترس زدیم . ورفتیم سراغ دوست ودفتر کتاب رو جمع کردیم و راهی حیاط مدرسه شدیم که بریم از مدرسه بیرون وبه سمت خونه ٬ حین رفتن ٬او که صحبت میکرد  من حرفا رو منقطع می شنیدم و گاهی هم تنه وشانه هام وحتی سرم به دیوار میخورد ودر نهایت افتادم وهیچ نفهمیدم٬ موقعی که بهوش اومدم دیدم دور و ورم تعدادی ایستاده اند وانگاری چیزی به من خورانده اند. طفلکی دوست من که حتمآ بسیار ترسیده بود که شاید از وجود دوست خوبی مثل من محروم شده یا میشود. اما تا اونروز اگر ترس فقط از آمپول یا سرنگ بود بعد از اون ترس مرگ هم به اون اضافه شد٬چون فکر میکردم اگر یه لحظه دیگه بهوش نیام چی؟ ویا اگر در همون حال کسی متوجه من نباشه چی؟

  اما در تمام سالها تا آزمایش خون ازدواج همیشه این معضل بود٬واکسن- آمپول- خون دادن- حتی وقتی که برای دندانپزشکی وکشیدن ویا پر کردن دندان میرفتم٬!لذا یا با همآهنگی پزشک ویا با زیر بار نرفتن ویا اینکه خودم رو مریض نمیکردم وگاهی هم تن میدادم وچیزیم نمیشد.اما ازدواج که این حرفا نبود ونمی تونستم به این امر مهم بی توجه باشم وبا توضیحی هم که در پست قبل دادم برای ثابت شدن اینکه معتاد نیستم یا به بیماریهای دیگر مبتلا نیستم باید انجام میشد٬وقتی از اتاق آزمایشگاه بیرون زدم باید منتظر دختر خاله جان برای خون دادن می ماندم٬ ودیدم حالم خیلی خوش نیست وبیرون از درمانگاه اومدم تا در هوای آزاد شاید حالم بهتر شود٬اما وقتی دختر خاله گرامی اومد بیرون باهیکل نیمه جان و نقش زمین شده من روبرو شد٬ که نمیدونم بالاخره چه احساسی داشت وچی شد که بهوش اومدم٬وبعد ها همیشه فکر میکردم که شانس آوردم درازدواج دختر خاله جان رو انتخاب کرده بودم وگرنه اگر سوری یا زیبا یا ویدا ویا......................... هر کدام بودند٬حتمآ فوری ازدواج رو بهم میزدند که نکنه من با بیماری دیگه ایی روبرو ام و.....الله اعلم.

                       بازهم ادامه میدیم.

 

نوشته شده توسط نوید در 15:15 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388
ترس من ..

 

داستان ترس من ازآمپول زدن که از دوران بچگی واز دورانی که به خودم اومدم همیشگی بود. نمیدونم این ترس من به لحاظ برخورد شاید غلط خانواده در بچگی بوده یا شیطنت بیش از حد در کودکی ویا اینکه به علت حساس بودن اینجانب٬قبل از اینکه سرنگی در تنم وارد بشه٬ حسی دوگانه درمجموع شامل ترس ونگرانی از درد تماس سرنگ با تنم٬ شامل حالم میشد٬ بعد ها که چند بار دچار شوک شدم٬ به مرور این ترس مضاعف و واقعی شد وحتی در سالهای بعدی یعنی نوجوانی مدتهای مدیدی باعث امتناع من از تزریق هر گونه آمپول شد٬ اما در این دنیای پر از پیشرفت که بیماری ها هم به تبعه پیشرفتهای گوناگون٬ پیشرفته میشوند و توسعه پیدا میکنند٬ دوری از تزریق آمپول های گوناگون ناممکن تا حدودی هست. هر چند ده یا پانزده سالی میشه که این ترس از من به مرور وطی اتفاقاتی فاصله گرفته٬اما با اینحال خاطرات حوادث وتجربهء چنین ترسی از دو نظر قابل گفتن هست:۱-جالب بودن خود خاطرات در زمانهای مختلف     ۲- موارد وعلل پزشکی این ترس و شوک ناشی از آن.

-البته بنده از نظر پزشکی وفنی قضیه که اطلاع آنچنانی ندارم٬ولی شاید دوستانی ٬ آشنایی یا علل وعوامل آن را بدانند وشاید مشاهدات وتجربه خودم کمکی هم باشد برای دیگر دوستان.

مثلآ موقعیکه میخواستم با دختر خاله جان ازدواج کنم(۲۵سالگی)٬وقتی برای آزمایش خون به درمانگاه رفتم٬هر چه ما بیشتر اصرار میکردیم که آقا خون دادن من ممکن است باعث شوک شدن من بشود٬مامور آزمایشگاه یا تکنیسین مربوطه هم براش مسجل میشد که احتمالآ ریگی در کفش من هست واحیانآ معتاد هستم٬از من اصرار واز اونهاامتناع وبالاخره کاری که نمی بایست میشد٬ اتفاق افتاد.

این مطلب اگر حوصله وتنبلی در میان نباشد ٬ در پستهای بعدی ادامه دارد.

پ-ن: دوستان عزیزهمانطوریکه قبلا هم گفتم٬بواقع در سالهای اخیر به مروردرهنگام نوشتن٬ املاء درست  بعضی ازکلمات از یادم رفته٬ ولذا احتمال غلط نوشتنم زیادتر شده٬بنا بر این در صورت مشاهده٬ ودر صورت امکان میتونید اصلاحم کنید.متشکرم.

 

نوشته شده توسط نوید در 15:57 | | لینک به این مطلب
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388
چو هستى خوش باش
 

 

از منزل کفر تا به دين، يک نفس است،
وز عالم شک تا به يقين، يک نفس است،
اين يک نفس عزيز را خوش می‌دار،
کز حاصل عمر ما همين يک نفس است.

امروز ترا دسترس فردا نيست،
و انديشه‌ی فردات بجز سودا نيست،
ضايع مکن اين دم ار دلت بيدار است،
کاين باقی عمر را بقا پيدا نيست.

ای بس که نباشيم و جهان خواهد بود،
نی نام زما و نه ‌نشان خواهد بود؛
زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل،
زين پس چو نباشيم همان خواهد بود.


خيام اگر ز باده مستى خوش باش
با ماه رخى اگر نشستى خوش باش
چون عاقبت كار جهان نيستى است
انگار كه نيستى، چو هستى خوش باش

 

 

نوشته شده توسط نوید در 13:20 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388
اشخاص دوست داشتنی واشخاص غیر دوست داشتنی

اشخاصی که به طور مداوم ومستمر در چرخه ارتباطی ما قرار میگیرند وما را بر آن میدارند که رابطه خود را با آنها حفظ کنیم ٬ بی شک باید برای ما ارزشمند باشند.این ارزشمندی گاه بر اساس معیارهای مادی بوده و زمانی ازنظر معنوی وغیر مادی  این ارزش برای ما شکل میگیرد.حال اگر زمانی مجبور به ایجاد ارتباط با کسانی شویم که به اجبار ونا خواسته از نظر ما در کنارما قرار گرفته اند-همکلاسیها٬همکاران در اداره وسازمانها٬همسایگان وغیره-بازهم از میان آنها انتخاب صورت میگیرد وبرخی را به بعض دیگران رجحان می نهیم. ریشه این رجحان هر چه باشد در اینجا مهم نیست٬اما آنچه حایز اهمیت است این هست که ما برخی را به بعض دیگر ترجیح داده ایم.

                                                        (ازکتاب ارتباطات انسانی از دکتر علی اکبر فرهنگی)

 دوستانی که از قبل  ویا مدتها مطالب ویا وبلاگم رو میخونند٬بار ها شاید دراینجاخوانده یا شنیده باشن٬از نادر کتابهایی که  گاه گاهی مطالبش رو میخونم همین کتاب هست٬ علتش هم اینه به من شاید خودشناسی ویا آرامش میده و از خوندنش لذت میبرم.حال با توجه به مطلب بالا میخواستم دوستان در صورت تمایل بگن که در زندگی واقعی شون به چه کسانی اهمیت وارزش قائلند و چه کسانی رو بر چه اساس می پذیرند یا برای دوستی و همکار بودن یا همسایه بودن ویا........ ترجیح میدند؟

 

پ-ن: اول ماه مه روز جهانی کارگر وروز معلم به همه کارگران ومعلمان شریف کشورمون مبارک.همه تصاویر مربوط روز جهانی کارگر هست که هرساله در اینجا تجمع وسخنرانی میکنند(مربوط به سال گذشته).

 

نوشته شده توسط نوید در 21:1 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
درد ومرض انگاری دنیا رو گرفته
 

کاراین دنیا هم خیلی جالبه وگاهی خیلی مسخره هست. البته ازنظر من! ازدیشب یا صبح امروزسر تیترخبر/خبر گذاریها٬ بیماری آنفولانزای خوکی هست٬ ومنشعش روهم در مکزیک شناختند٬ و بعد هم کشته شدن تعدادی به همین خاطر در امریکا - مکزیک- نیوز لند واسرائیل و.....  روگفتند وتا  اونجا این خبر رو به گوش مردم رسوندند که دراینجاعده ایی رفتند داروخونه و میخواستند داروی ضد این بیماری یا ویروس رو بگیرند که بعد فهمیدند که همچین دارویی نیست ووجود نداره و این بیماری معجونی ازسه نوع ویروس هست که با هم ازدواج کردند وچیز تازه ایی در اومده.......

 من فوری یاد چند سال پیش افتادم که همینطوری داستان جنو ن گاوی به وجود اومد وکلی حرف وحدیث .درسته تیم فوتبال مکزیک از کشور ما در جام جهانی برد٬ ولی شنیدم مردم شون مردم گرفتار و بدبختی اند٬در اینجا وبعضی کشور ها٬ مسافرت  وسیاحت به کشور مکزیک رو ممنوع ویا طی مقرراتی اعلام نمودند٬ ویه چندر غازی هم که میخواست توی این فصل از طریق مسافرت گیرشون بیاد هپلی شد. حالا شما نگو که چرا من جوش میزنم٬ برام جالبه تو بعضی کشورها اینها گر گر آدم میکشند واز این تعداد خیلی هم بیشتر در روز می میرند یا از فقر ویا از جنگ ویا........ اما عین خیالشون نیست. البته حالا شما به حرف من زیاد توجه نکنین ومواظب خودتون تا میتونین باشین. من که عین خیالم نیست وخیلی هم شجاعم.

 

 

نوشته شده توسط نوید در 20:42 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388
«برنامه ريزي در زندگي من».
 

جواد عزیز منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده با عنوان بالا٬که البته شاید کمی تاخیرکردم٬با اینحال ازطرفی هم اینروزها شرایط شغلی وبرنامه زندگی ام درحال تغییرهست٬وعلتش هم اینه همانطوریکه دریکی از پستهای سه ماه اخیرم گفتم شرایط خیلی از شرکتها در اینجابه لحاظ بحران کلی جهانی تغییر و با افت کاری یا تولید ویا سفارشات روبروشده اند ولذا هرشرکتی با توجه به شرایط برنامه ریزی کرده اند٬تعدادی ازشرکتها به تعدیل نیرو پرداخته وتعدادی هم ساعت کاری را کم وتغییر داده اند و.....

شرکت ما دراوایل سال جدید میلادی به مدت ۳ ماه یک هفته کار ویک هفته تعطیل برای قسمت ما اعلام نموده وپس ازآن نیز اقدام به تعدیل بخشی از نیروهایش کرده ٬که بنده هم درآینده نزدیک که حدود دوماه دیگر میشه جزء تعدیل شده ها میشم٬البته دراینجا جای نگرانی آنچنانی نیست٬ چون منبعد پرداخت حقوق از طریق بیمه ویا اداره ایی که همانند اداره آموزش واشتغال میتوان نام نهاد پرداخت میشه٬ وبرنامه ریزی برای آموزشها وارتقاء کاری وهمچنین وظیفه همآهنگی و همکاری جهت پیشنهاد ویافتن شغل رو داره انجام می پذیره.بهرصورت در این مورد حرف وصحبت وتفاوتها زیاد هست٬که به همین اندازه من اکتفاء میکنم ومی پردازم به برنامه کلی هفتگی خودم دراینجا که تا امروز به طور کلی در جریان بوده ومنبعد ممکنه تغییراتی بکنه.

۱-دراینجا ما درهفته ۳۷ ساعت کار میکنیم که شروع آن از صبح دوشنبه وپایان آن ساعت دو بعد از ظهر روزجمعه هست وبقیه اش رو تعطیل هستیم٬روزانه۷:۳۰ کار میکنیم واین ساعت کار هم  به قول معروف اوپن هست٬یعنی اگر دیر یا زود سر کاربرویم میتونیم بر اساس اون ساعت کاری رو پر کنیم٬در نتیجه بودن  در سر کاردراول وقت اجباری نداره.

۲-معمولآ چون استفاده از وسایل نقلیه عمومی به صرفه هست٬ترجیح میدم با سرویس عمومی سر کار برم تا با ماشین شخصی وبخشی ازاین مسیر رو تا ایستگاه قطار با دوچرخه میرم تا یه ورزش صبح وعصر هم داشته باشم.

۳-مواقعی که ازماشین شخصی استفاده نمیکنم٬ساعت ده دقیقه به پنج صبح بیدار میشم٬ وساعت۵:۱۰بیرون می زنم وحدودساعت ۷ صبح به محل کارم میرسم ومعمولادر مجموع صبحها وعصرها همیشه یکساعتی بیشتراز ساعت کاری روزانه ذخیره میکنم ٬ که در روز های مبادا تاخیر ویا غیبتم رو میتونم جبران کنم.

۴-درمحیط کاری بسیار روابط دوستانه وصمیمانه با همه دارم چه از نوع دانمارکی اش باشد یا همکاران غیر دانمارکی که بیشتر شان از کشور ترکیه اند واکثرآ هم در همینجا یا متولد شده اند یاتحصیل کرده ویا سالهای زیادیست در اینجا اقامت دارند.

۵-در هنگام کار٬شوخی٬ سربسر گذاشتن همکاران وبحث وصحبت با آنان در هر مواردی وهمینطور شنیدن موزیک بطور روزانه شامل کارماست٬ که همه این موارد نوشتنی وگفتنی هست.

۶-مواقع اوقات فراغتم که بیشتر بعد از ظهر ها  وروز های شنبه ویکشنبه هست به شرح زیر میشه:

 کامپیوتر ووبلاگ-دوچرخه سواری-پیاده روی-خرید هفتگی وگردش در مراکز خرید وفروشگاهها-دیدارهرچند وقت یکبار با خواهر بزرگم-گاهی هم اگر این وبلاگ و کامپیوتر بذاره به استخر میرم.

۷-بقیه اوقات فراغت هم سالیانه وفصلی هست که بیشتر به مسافرت اختصاص داره و.....

 

 

نوشته شده توسط نوید در 1:13 | | لینک به این مطلب
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
دنیای تو
 
دنیای تو

شعله ها 

 خاموش

 زمزمه ها در گلو ٬

لب ها بسته

 ذهنها مشوش

ودلها زنگار نشسته

در سیاهی شب

منتظر روزنه ای ماندن

".قطره قطرهء زمان

 به سالی را می ماند

                   شهریور۸۶

 

نوشته شده توسط نوید در 15:25 | | لینک به این مطلب
شنبه پنجم اردیبهشت 1388
شاید کمی میخوام سخنرانی کنم
 

خیلی اوقات مطالبی که می نویسم ٬کامنتهایی را که می بینم انرژی میگیرم٬ این کامنتها نه فقط  در تایید ویا ادامه وتعریف باشه٬ بلکه به نکاتی اشاره میشه که خودش میتونه به من وسعت دید بده ویا دقت به نکته ایی که توجه  نداشتم و یا مد نظرم نبوده٬ این اواخر چند بارخواستم٬ که در دنباله هر پستی یا هر چند وقت یکبارکامنت هایی روهم در پست های بعدی بیارم تا دوستان هم مورد توجه شون قرار بگیره.نوشتهء پست قبل که بواقع احساس ونوشته همون دیروز بوده٬شاید از خیلی نظرها برام اهمیت داشته٬چون این احساس رودرواقع درپی یه حادثه یا اتفاق یا مشاهده حالتی ازادمها درهمون دیروزصبح برام اتفاق افتاد وباعث شد مواردی یا مسائلی رو درذهنم مرور کنم ونتیجه اش رو حداقل برای خودم که گرفته بودم در اینجا بنگارم٬ دوستان هم الحق باز خورد ویا کامنتهای جالبی نوشتند٬خیلی ها هم مخالف بودند با این نظر وحسم٬ که البته اونها رو٬یعنی اون کامنتها هم برای من ارزشمند بود همونطوریکه منهم در برخورد با رفتار وگفتار یا حادثه روزمره نظری وحسی میگیرم٬ طبعآ اونها هم با توجه به شرایط وجایگاه مختلف زندگی که دارند میتوانند حس مختلف ویا مخالف داشته باشند٬منظورم از جایگاه فقط موقعیت اجتماعی نیست ٬ بلکه بیشتربه سن وفرهنگ -جنسیت٬ وشرایط محیطی هست و..............ضمن اینکه باید یک نکته را یاد آوری کنم که از نظر من اهمیت دارد٬ وتاثیر گذار:

خیلی اوقات آدمها  تفاوتشان به شرایط ومراحلی که هستند بر میگردد٬به تعبیری هم رسیدن به یک نقطه فکری خودش نیاز به مختصاتی داره٬ و اگربه اون مختصات ٬حال یا سنی باشد یا جنسیتی یا جایگاه پدر باشد یا مادر ویا فرزند ویا داشتن ها ونداشتنی هایی از هرنوع ٬دراین شرایط زمانی ومراحل اگر نباشی نمیتوانی بعضی حس ها واندیشه ها رو داشته باشی.البته خیلی هم فکر نمیکنم نکاتی را که گفتم ماوراءالطبیعیه باشه ٬ بیشترمروربا هم وگرفتن نظرات شما شاید باشه.

نوشته شده توسط نوید در 22:40 | | لینک به این مطلب
جمعه چهارم اردیبهشت 1388
در جا زدن و ارتقا’ ما ادمها

با دیدنت حسی دیگرگرفتم٬

وسلامی به بلندی قواره ام٬

به وسعت دیدنم وذهنم با توداشتم٬

اما توانگارکه نمی بینی٬

حتی به فاصله ایی که هرکس دیگررا میتوان دید٬

با خود به فکررفته ام به دور یا نزدیک

وبه هر آنجایی که میتوانستم٬

به آدمها نگاه میکنم٬

با خودم حرف میزنم٬

شاید برای بهتربودن ویا بهتردیدن وبهتر زیستن نیاز بود٬

که اول بی نیازی را تجربه میکردیم٬

 بی نیازی به هر چیز و هر کس وهر پدیده٬

وحتی به عشق.

دوباره مرور میکنم٬

می بینم آدمهایی که نیازمندند٬

برای زنده ماندن وزندگی کردن کوشش می کنند وتلاشگرند٬

اما انگارارتقاء روحی ندارند٬

مهارت وتوانایی می یابند اما به ندرت مدارج کمال را بتوانند طی کنند٬

 یا حداقل سریع نمی توانند.  

نوشته شده توسط نوید در 15:50 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
ورزش با همه تنوع اش-شش دانگ

بچه که بودیم بازیهایی مختلفی داشتیم که البته شاید اسمهای این بازیها در شهر ها  وفرهنگهای ایران مختلف متفاوت باشه ٬ اونها یی که در سن وسال منند باید بهتر یادشون بیاد.( الان همه خانومها میگین ما نمیدونیم وبلد نیستیم ویا چی بود اسمش؟!!) .مثلآ بازی داجوال که همون وسطی هست٬ یا خط بازی (لی لی)٬ ویا ما پسر ها در مدرسه بازیهایی خاص داشتیم مثل مچ انداختن با هم ویا بازی هم داشتیم که در زمستونها انجام میدادیم  وخیلی جالب بود ٬چیزی شبیه شرط بود٬ یعنی با دوست یا رفیق همکلاسی شرط میکردیم که دست تو جیب نباشیم٬وموقعی که طرف مقابل رو میدیدیم که دستش تو جیبش هست ٬ با کف دستمان رو دستش که توی جیب بود می زدیم ویه حالتی شبیه یادم ترا فراموش و.......................................... تا یه قل دوقل که فکر کنم تعدادبیشتری یادشان باشد.

همه اینها رو به این خاطر گفتم ومرور کردم٬ که یک یا دوماه پیش در پای تلویزیون دیدم مسابقه مچ انداختن بود وداور داشتن و هل هله ایی وقل قله ایی٬ دیروز که باز به چشم خودم دیدم در تلویزیون همون بازی داجوال ووسطی رو اونهم بصورت مسابقه ودر جمعیت شاید حدود ۲ تا ۳۰۰۰ نفری٬ اونهم دخترا با پسرها به صورت تیمی٬یاد روزهای بچگی ونوجوونی افتادم٬ اونهم با دختر همسایه هامون بازی میکردم وبا خواهرمون٬اصلآ هم فکر غیر شرعی وبد نداشتیم٬اما اون بازیها که رفت هیچ٬ دل خوش هم انگاری کم شد.

 در اینجا باور کنین یکی و دوتا بازی ندارند وهمه رو هم هر وقت من دیدم با شور وشعف انجام میدن ٬از بازیهای قدیمی وتا بازیهای جدید ورزشی که در دنیا امروز مرسوم هست که اگر بخوام نام ببرم کلی باید بگم٬شاید بعد ها براتون بگم تعدادی از بازیها که در جشن های تابستانی  ومهمانیهای شرکت وکار و همکارانمون .امامقصود این بود  که اینها در ورزش هم تا بخوای تنوع دارند جدای  ورزشهایی که امروز جهانی هستند از فوتبال بگیر تا اسکی تا گلف-از بسکتبال تا وسطی٬از بکس تا الک دولک و......................................... وبازیهایی که اینها دارند وما نداریم.

ولی بازی های ما چرا فراموشمان شد٬به خودم میگم تو هم حال داریها٬معضلات کم داریم تو به فکر بازی هستی.

 

 

نوشته شده توسط نوید در 11:21 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388
اینروزها وموضوع عکسها

بنا به لحاظی حس وحال شش دانگ نیست٬البته در چند روز گذشته که حس وحال شش دانگ هم بود٬تصمیم گرفته بودم که منبعد یا چند وقتی فقط عکسهایی بذارم وتصورات یا حس هامو ویا زاویه دیدم رو نسبت به اون عکسها بگم وشاید هم توضیحی.

امروز که برای انجام چندین کار اداری برای خودم ٬از صبح زدم بیرون  وباز هم با دوچرخه همه مسیر وفاصله ها رو طی کردم وبعدش هم٬ یکی از این کارها در شهر دیگری بود که با فاصله ایی بیش از ۱۰ کیلومتر که با احتساب برگشت هم باید دوبرابرش کنیم٬خلاصه کلی ورزشکاری کردیم٬بنابراین بعد از صرف نهار٬ جای شما خالی این چشمها آلبالو گیلاس دید و خیلی راحت خوابمون برد٬ وبعد از مدتها یه لذتی هم از خواب بردیم٬البته میبخشین که مطلب خیلی شخصی شده٬علتش هم اینه که کمی برای خودم تکرار ودر نتیجه مصرانه بخوام ادامه بدم این نرمش و ورزش رو٬ حداقل تا موقعی که فصل گرما وتابستان رو در ییش داریم.در ضمن بار ها دوستان از من پرسیدند که آیا این عکسها رو من میگیرم یا نه٬ که البته قبلآ هم به تعدادی از دوستان عرض کردم که نه این عکسها رو از سایتها تهیه میکنم .مگر اینکه تعداد معدودی از این عکسها که مربوط به خودم ودوستان وآشنایان هست وتکرار میکنم فقط تعداد معدودی. اما عکسهایی که میذارم بیشتر حس وحال ویا توجه ودقتی هست که خودم با دیدن همین مناظر واقعی که بطور روزمره در زندگی ام یا محیط کارم و یا در خیابان و...... دارم ٬ازدیدن خیلی از آونها لذت می برم  وهم  که از دیدن چیزهای خوب واحساسهای خوب اونها رو برای خودمون میخوام وبرای هموطنان.

اولین باری که این عکس رو دیدم٬فکر میکنین یاد چی افتادم؟تو ذهنم نشست که  چقدر شبیه منه موقعی که سخت میرم تو فکر.

ورزش در زندگی و ساعات فراغت وزندگی اینان نقش وزمان بیشتری رو نسبت به ما داره٬ضمن اینکه من معمولا دیدم که اینان بطور خانوادگی یا در خیلی اوقات بدون محدویت سنی ورزش میکنند٬یعنی اینکه تا آنجا که مقدور هست سنهای متفاوت با هم ارتباط نزدیکتری دارند  واحترامی ودوستی بیشتر.

اینروزهااینچنین مناظر و عکسها رو میبینم بیشتر یاد یاسی می افتم که  کم پیداست وبه انتظار مادر بودن هست.براش آرزوی سلامتی دارم ومنتظریم خدا بهش یه بچه  سالم و گوگوری مگوری اینطوری بهش بده.

 

نوشته شده توسط نوید در 23:52 | | لینک به این مطلب