درد بگیره این بلاگفا رو واین کامپیوتر منو که هر چی نوشتم پاک شد وحالا حسش نیست همونطور بنویسم.
بله نوشته بودم اینروزها که هوای اینجا در بهترین روز هاش قرار داره وروز به روز بهتر میشه اینها هر چه بیشتر زندگی میکنند وکام از زندگی میگیرند٬ الان دوهفته ایی میشه که هوا خوب و اخیرآ در دمایی بین ۱۵ تا ۲۰ در جه قرار داره٬ واینها هر چه بیشتر از زندگیشون لذت میبرن٬ وبیشتر دوچر خه سواری میکنن٬بیشتر پیاده روی میکنن٬بیشتر کنسرت وموزیک و تاتر وکارناوال و................................. دارند.اما تو فکر نکنی که اینها زمستونها مردگی میکنند نه٬ اینها از این هوا وزمین وجنگل وپارک٬دریا٬.................................... استفاده میکنند٬ نه شیره وعصاره زندگی رو می نوشند. همه اینها یه طرف ٬ وآفتاب در زندگی این کشور های اسکاندیناوی شاید کمتر از طلا نباشه٬شاید به گمان من اینها همانند اون جوجه ماشینی هایی هستند که با تابش یک لامپ خودشون رو می چسبونن به اشعه نور وگرما٬نمیدونی اینها چه لذتی میبرند از این مولکول های آفتاب وتابش این انرژی؟! اما این اصلا مضون پستم نبود٬ میخواستم کمی در این فضا قرار بگیری وبدونی که ما همه اینها وبیشتر از اینها رو داریم اما نمیدونم خدا چه شانسی به اینها داده تا از زندگی هر چه بیشتر کام بگیرند. تازه خدا باور کن اینها رو انگاری بیشتر دوست داره چون قدر مواهب و داده های خدا رو میدونن.
چند روز پیش یا هفته گذشته بود که بازهم داشتم دوچرخه سواری میکردم وشاید بتونم خلاف مسیرحرکت عمرحرکت کنم یا جلوی بزرگتر شدنم رو بگیرم ویا اینکه بتونم از سرعت وپیش رفت ایستا بودنم بکاهم. بگذریم از خونه با دوچرخه می زنم به بیرون٬همینطور که از مسیر وگذرگاه دوچرخه در خیابان وپارکها میگذرم به جنگلها که بیشتر شبیه پارکها مون هست میرسم ودرکنار آبگیری روی نیمکت می نشینم٬شاید قدیمها در فرهنگ وکتابهای ما آبگیر بود ودر زندگی ما ٬اما الان فقط احتمالآ در کتابها هست نمیدونم شاید اشتباه میکنم٬ به کسی نگین همینطور که روی نیمکت میشینم ٬سیگار در می آرم وسیگاری روشن میکنم.از آسمون و زمین که لذت می برم با فکرخودم هم حال میکنم٬ پارکهای اینها بیشتر شاید بشه گفت طبیعییه٬ یعنی پارکهایی هست که نساختند بلکه همون جنگلها رو بطور طبیعی فرم دادند.از من بپذیرین . زیاد سئوال نکنین. زن ومردهایی که میدیدم که حدود۶۰ تا ۷۰ هم میزدند پیاده روی میکردند ومیدویدند٬خانواده که معمولا چهار نفری هستند هم در گذر ولذت بودند٬ دختری که اسب سواری میکنه و.........................
در اون ابگیرها که در اکثرشهرها در نقاط مختلف ٬ اطراف محل زندگی هست پرنده ها وقو ها واردکها زندگی میکنند وحتی در این ابگیر ها ماهی هست و آنچنان خوب اینجا روآماده کردن که ادم لذت میبره نه اینکه هزینه کرده باشند بلکه مامن خوبی برای پرنده ها و........ وبارها دیدم واینبار هم: که مرد یا زنی یا خانواده ایی از ماشین پیاده شد و در دستش پلاستیکی پراز نون ویا مواد غذایی وته مانده سفره شون رو برای این مرغابیها ویا پرندگان به ارمغان میاره و اونها وقتی ادمها رو می بینن اصلا نمی ترسن وبا شتاب به طرفش می آند. ومن خیلی اوقات یاد مادر خدا بیامرزم می افتم که بچه بودم ازش پرسیدم چرا در مشهد یا آستانهء شمال که زیارتگاه بود این کبوتر ها از آدمها نمی ترسند وخیلی نزدیک آدمها می آیند ومادر گفت برای اینکه اینها کبوترهای حرم هستند وخاصند واذیت وآزار اینها هم گناه داره و............ اما امروز می فهمم وبعضی اوقات به شوخی از خودم می پرسم اینها که زیارتگاه ندارند؟ و......
شاید هم اینجا همه جاشون زیارت گاه هست واز همه نعمتهای خدا به نحو احسنت بهره میگیرند ولذت می برند وخدا هم هواشون رو داره.





در تمام زندگی ام دوستان خوب همیشه در کنار داشته ام وکلآ با این دوستانم زندگی کرده ام وخاطره ها بسیار دارم. در اوج نوجوانی تعداد این دوستان انگشت شمار بوده(دوران دبیرستان وپایان آن) وآنچنان صمیمی بوده ایم که بالاخره منجر به روابط خانواده هایمان شد٬بیشتر زمان روز با هم بوده ایم وهر زمان از روز تا شب میتوانستیم در کنار هم باشیم.خانه شان خانه ام بود ومتقابلآ.بعد ها که خودم زندگی مستقل تشکیل دادم با زهم این تعداد بیشتر شد. با هر کدامشان در تحصیل یا کار واوقات فراغت با هم بوده ایم. در پیشرفت واخلاق وحتی ازدواج وحتی نحوه زندگی هم بنوعی تاثیر داشته ایم وخاطره ها فراوان داریم وامروز هم تقریبآ از حال هم با خبریم وحتی تا حدودی از حال فرزندان هم و.........
دیروز قبل از ظهر بود پای نت بودم ومسینجرم باز ووبلاگها رو می دیدم.پیامی در پنجره مسینجرم می نشیند:عمو سلام. خوبی و..........؟می بینم دختر دوستم و آنهم دوست قدیمی ام عبدالله هست
میگویم عزیزم سلام تو خوبی؟ چه میکنی؟ چه خبر؟ومیگوید خوبم و.........
میگم برادرت محمد رضا چه میکنه؟میگه دوماهه رفته ایران!می پرسم برای مسافرت رفته یا برای همیشه؟میگه برای همیشه!میگم آیا اشتباه نکرده؟
در جواب میگوید خب خودش دوست داشت٬دلش تنگ میشد والان هم خوشحال هست و.........
میگویم تو چه میکنی٬راضی هستی؟میگه من اگر این مدرک رو بگیرم٬ کار وشغل خوبی میتوانم انجام دهم وراضی ام. نمیدونم چه وچه طور سئوالی میکنم که بر میگردد در جوابم میگوید من تنهایم وبا تنهاییم سر میکنم. میگم عزیزم چرا تنها؟ و........ بعد از کلی صحبت وچند وچون تحصیل در مالزی وهزینه هاش واینکه تا اوقاتش را چگونه سپری میکند واینکه بهش میگویم تو بایدزندگی کنی واز زندگی ات لذت ببری وتوضیحاتی در مورد شرایط اروپا وتحصیل در اینورا وهزینه هاش.میگویم مگر آنجا در دانشگاه وشهرتان ایرانی نیست که با هاشان باشی؟
در جوابم میگه:من تنهایی خونه گرفتم وزندگی میکنم٬اوایلش که اینجا اومده بودم با چند تا دختر ایرانی خونه گرفتیم ومن دیدم اینها هرشب پسر ها رو میارن در خونه و.................
در ادامه میگه میدونی ما ایرانی ها وقتی آزادی رو ببینیم سوءاستفاده میکنیم وهر کاری ومنهم تر جیح دادم تنها خونه بگیرم و از اونها جدا بشم٬این چندماهه حدود ۲۰ میلیون بابا برام خرج کرده ومن امیدم اینه که بتونم در این رشته که آینده خوبی داره مدرکم رو بگیرم و.......گفت امروز آش درست کردم ودارم میخورم بفرمایین٬تشکر میکنم ومیگویم نوش جانت ونهایتآ خداحافظی٬ضمن اینکه گفتم به مامان وبابا تماس گرفتن سلام برسون.میگه چشم وقراره تابستون با عمو اینها بیان پیشم.هر چی باشه من تنها دختر خانواده مون هستم.میگم بله و٬خوش وبشی.بای.
ساعت کامپیوتر رو می بینم که۱۱.۲۴ دقیقه ومن باید ۱۲.۲۰ دقیقه در کلینیک ماساژ برای گردنم باشم٬ وتازه به خودم قول دادم این فاصله حدود۱۰ کیلومتر رو با دوچرخه برم وبرگردم تا در این هوای عالی وطبیعت زیبا هم لذتی وهم تحرکی باش٬. خیلی سریع وبا عجله لباسم رو می پوشم و......در تمام طول راه حین اینکه لذتی میبرم٬فکرم به این دختر وخانواده وهمه دخترانم وهمه جوونهای هموطنم مشغول هست. ومیگم بخودم این دختر که در ایران تحصیل دانشگاهی کرده بود ٬اگر کارمناسب براش بود نیاز نبود بیاد اینجا واینهمه هزینه بکنه واونهم با همه این مشکلات٬پولی که اون خرج میکنه٬حد اقلش میتونه یه جوون ایرانی دیگر رو در کشورمون مشغول کنه.همینطور که پاهام در رکاب دوچرخه سریع می چرخه٬ذهنم مشغول هست ٬یهو یادم میاد یکی از این هموطنان وبلاگی با همسرش در مالزی زندگی میکنه واینها رو با هم آشنا کنم تا شاید این تنهایی نباشه وکمکی٬اما به مسائلی هم فکر میکنم از طرفی وپیش خودم میگم نکنه مشکلی رو برای حلش با مشکل دیگه رقم بزنم.
نفس عمیقی میکشم ودوباره در هوای پر از عطر گلها وصدای پرنده ها به راهم ادامه میدم. باید سر ساعت اونجا باشم.




با من هستی
تو بارون و تو آفتاب
با من هستی
تو خوبی و تو بدی
وقتی تو نیستی
با من هستی
بعضی وقتا خودمو گم می کنم
بی تو
تو این بیابون
با من هستی
چونکه همیشه مثه حالا بهت احتیاج دارم
چقدر زندگی که میگذره
به خودم امید میدم که هنوز دیر نشده
برای اینکه تو رو تو خودم دوباره پیدا کنم
باور کن با هم متولد شدیم و اونجا بزرگ شدیم
حلقه های زنجیربه هم پیوسته برای اینکه دیگه از هم جدا نشیم
با من هستی بالای آسمونا
با من هستی میون این زهرها
اگه یه روز خاطره ها رو فراموش کردی
تو پژمردگی و خستگی اگه افسوس خوردی
دریا رو فراموش نکن
که آرومه توی صبح های روشن
و اون میل برای سفر کردنو
که هنوز ما رو می لرزونه
با من هستی
تو تموم روزام
اونا نه
تو اون روزای بد نه
با من هستی
تو روزای آروم
که زود گذرند
مثه حالا
زندگی چه جور میگذره
چقد سختی درون منه
و تو میدونی فقط تو میتونی نجاتم بدی
با هم متولد شدیم
با من هستی بالای آسمونا
با من هستی میون این زهرها
حالا دیگه همه چیز پوچه
تو تنها حضور برای من هستی
حالا با من هستی
حالا که با پریشونی قدم بر میدارم
میون مردم و هیاهو ها
فکر میکنم که تو با من هستی.
پ-ن: نه اینکه فکر کنین خودم ترجمه اش کرده باشم. نه ٬بلکه برای آشنایی وشاید یاد گیری زبان ایتالیایی اینروز ها از اینجا شروع کردم.یعنی شنیدن وگوش دادن ترانه های ایتالیایی وخواندن ترجمه اش را ٬واز این تر جمه خوشم آمده.هر چند اینروز ها خیلی اوقات در نوشتن فارسی پستها واصلاح کلمات از دوستان کمک میگیرم ومعمولا ط را با ت وص را با س و............ اشتباه مینویسم. انگار یواش یواش کلمات ومعنی را با توجه به مفهومش اشتباه میکنم ویا شاید فراموش. البته نه اینکه فراموشی گرفته باشم.



اشکال کاراین بود که بخش عمده ایی اززندگی وعمرت رو با روش آزمون وخطا سپری یا طی کردی٬ آنهم در بهترین زمانهای عمر وزندگیت ودر اوج پتانسیل وتوانایی فیزیکی و زمینه فراگیری ذهنی و...........وبهترین فرصتها .این فقط مختص به تو نیست٬خیلی ها از ما اینطور زندگی میکنیم. آنهم در زمان وجهانی که خیلی ها برای منفعت بردن از تو برنامه ریزی وسازماندهی میکنند.ازآموزشگاهها گرفته تا سازمان وادارات وتا دولتها وگروهها٬ حتی افراد دوروبرت.
آزمون وخطا به این معنی که بخشی از راه وزندگی را بر طبق خواسته خودت ویا دیگران یا شرایط محیط ات ویا دانسته ها ویاد گرفته هات حرکت وعمل کنی وآنگاه پی ببری که یا اشتباه بوده ویا مسیری بهتری را می باید انتخاب میکردی.امروزکه به این نقطه رسیدی متوجه شدی بخشی ازراه را یا به اشتباه آمدی ویا اشتباه اقدام کردی وطبعآ زمان زیادی را ازدست داده ای. ولذا دوباره حرکت از نو میشود.
ایکاش دوبار زندگی میکردیم ویادش بخیر آنکه گفت: تا وقتی توانستم بود٬دانستنم نبود٬ وامروز که دانستم٬توانستنم نیست.






در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینك ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می كردیم
آرزو می كردم
دشت سرشار ز سرسبزی رویا ها را
من گمان می كردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر كس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
كه تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
كه به آسانی یك رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی كه نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
كه قناریها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید ...
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
كه مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین كبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می كرد
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه كم داری ؟ هیچ
بی تو در میآبم
چون چناران كهن
از درون تلخی واریزم را
كاهش جان من این شعر من است
آرزو می كردم
كه تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟ ...
(حمید مصدق)




در پست قبل ازاول هم قصد بررسی دنیا وشرایط کنونی اش را نداشتم٬اما شاید به ناگاه بیراهه رفتم٬بیشترازهر چیزبازنگری خودم وشرایط واوضاع واحوال خودم بود.نوشتن را تا آنجایی که یادم می آید از کودکی با زنگ کلاس انشاء آغاز کردم وخیلی اوقات که در باره هرموضوعی مینوشتم٬ اولش وبیشتر ازهمه خودم میخواندم وچندین بار٬شاید احساس خواندن نوشته هایم ودرک مفهوم آنچه را که نوشته بودم بیشتر برایم مهم بود ٬ وبعد ها که درس خواندن وقبول شدن در کلاسهای بالاتر هدف مهمتری شد٬ازیادم رفت که باید بنویسم ومهمتر اینکه میتوانستم با نوشتن شاید پدیده های اطرافم را بررسی و بیشتردرک کنم.اما به همان دلیل ذکر شده فقط وفقط انجام وظیفه تحصیلی میکردم.سالها یکی پس ازدیگری گذشت٬دوران تحصیلی به پایان رسید ومهمترین وظیفه ومسئولیتم چه برای خودم و چه برای بقای خانواده شغلم بود.دلایل بسیاری بود که بیشتر از هر زمان کار وشغلم را خواسته وناخواسته دوست داشته باشم٬اما این دوست داشتن وعلاقه از این حد فراتر رفت وتبدیل شد به دغدغه مهم من وزندگی ام. کار کردن درمدت زمان زیاد روزانه وماه وسال تبدیل به اولویت زندگی ام شد٬ وپذیرفتن مسئولیت ودغدغه های بسیار شغلی که شاید خیلی اوقات بیشتر از حد توان ویا ظرفیت بود٬ ویا آنکه شاید برای برای احراز مسئولیت و یا کسب در امد بود٬مرا به دنبال خودش میکشاند٬تا آنجائیکه نیاز مطالعه را برای پیش برد کارم ملزم دیدم.در همان مطالعه بود که دریافتم برای انجام وظایف شغلی وبر آمدن از عهده رتق و فتق امور زندگی ام نیاز به برنامه ریزی کارهایم بطور مدام وهمچین کنترل مرحله ایی نیاز به باز نگری دارم . این موارد در طول سالهای متمادی آنچنان انجام وادامه یافت که خود امر برنامه ریزی وکنترل آن جزیی از زندگی ام شد٬حتی در سالهای آخر وماههای آخر که برای مهاجرت آماده میشدم٬برنامه مشخصی برای خودم برای پس از آمدن اینجا داشتم بدون اینکه حتی شرایط اینجا را بدانم٬اما آن برنامه ها وهدفهای زندگی ام بخش عمده ایی درست وقابل اجرا و با موفقیت انجام شد.بخش بزرگی ازاین تشخیص درست به تجارب وروش تعیین هدف وبرنامه ریزی را در کار وشغلم یاد گرفته وتجربه کرده بودم.




در میان اینهمه٬ همهمه شلوغ دنیا ومحیط وهمینطورگرفته از ارتباط اینترنتی تا ارتباط روزمره ودیدن آدمهای گوناگون وهمینطور گذراندن زندگی روزمره وشغلی٬احساس میکنم که نیاز به یک باز نگری دارم.خیلی وقته که بنظر میرسه انگاری بدون هدف به جلو میرم٬ درسته نگرانی ودغدغه خاصی ندارم٬اما شاید فکر میکنم با کمبود وقت مواجه ام. ویا در ضمیرم نیازبه باز نگری روحس میکنم.نشستن ساعتهای متمادی در پای نت ولذت بردن از آن وارتباط ودوستی با هموطنان وآشنایان بخش عمده ایی از وقتم بطور روزمره هست وبعضی اوقات در ذهنم میگم ایا من بیشتردراینجا استقراردارم یا در دنیای نت ویا در وطنم.ولحظاتی پس ازآن فکر میکنم که نه دنیای ما تغییر کرده وروابط اجتماعی هم به نوعی بخصوص با ارتباطات کامپیوتری ونتی داره به سرعت تغییر میکنه وشاید هم تغییر کرده ومن خبر ندارم ویا باورم نمیشه ویا اینکه در حجم وذهن مغز من جا نمی گیره. بحث وصحبت در این زمینه بسیار هست وطولانی.وقتی بطور مثال ارتباط وشرایط facebookرو می بینم وهمینطور وارد شدن سریع ایرانیان در این سایت ٬!از خودم سئوال میکنم دنیا به کجا میره و میرسه؟پیدا کردن دوستانی از هر جا وآنانی که گم کرده ایی و.......اما تازه این همه داستان وقصه نیست.به تازگی در خیلی از تستهای کاری وشغلی وحتی شنیده ام استخدام ها در همین facebookاز سر گرفته شده و...............
بنظرم دنیایی را که الان در آن هستیم خیلی تفاوت با دیروزمان دارد وهمینطور سریع پیش میره٬مضاف به اینکه حداقل من هیچ تصور وبرداشت مشخصی از آن ندارم٬تا برای خودم نسخه ایی از پیش داشته باشم.هر چند شاید برای من دانستنش هم دیر شده باشد.میخواستم در مورد علت وشروع نوشتنم درنت و وبلاگ بنویسم واستفاده هایی که ازش کردم واینکه اینروزها میخوام بشینم با خودم حساب و کتابی بکنم ویه برنامه ریزی دوباره٬اما از طرفی هم هر چی که در ذهنم بود ریختم بیرون٬البته نه همه.
قدیما میگفتند کم گوی وگزیده گوی٬اما من کم گفتم نه گزیده.



ننوشتنم دلیل مخصوصی نداشت٬شاید کمی خسته شده بودم ویا داشتم با خودم گفتگو میکردم که از چی بنویسم ویا شاید سرچ ذهنی میکردم.البته در تمام مدت سال نو ویا نوروز که اکثر دوستان در مسافرت و دید وباز دید ها وگردش تفریح بودند که البته خدا زیاد وهمیشگی اش کنه ٬من هر روز که نه اما اکثرا آپ میکردم وحتی اگر مطلبی هم نداشتم یا نمی نوشتم برای انبساط خاطر خودم ودوستانی که سر میزدن ٬شعر خوب از شعرا میگذاشتم ولذا شاید کمی ........................
اما اینها به اون دلیل نبود که مطلبی در دست نباشه وگفتنی هم کم نبود٬مثلآ امروز عصر که از سر کار بر میگشتم ودر قطار نشسته بودم واز پشت شیشهء پنجره قطار به بیرون نگاه وبه زایش ورویش درختها وگیاهان توجه میکردم و آسمون آبی ٬ وگرمای خورشید رو حس میکردم٬ برام دنیایی بود٬ وذهنم به همه جا سر زد ودست آخر فکرم مقایسه میکرد تغییر زمان وفصلهای طبیعت وتغییراتش رو باگذر زمان وتغییرات وفصول ودوران آدمها رو٬........در نهایت صدا وحرفهای سه تا دختر نوجوون ویک پسر که با هم صحبت میکردند منو متوجه خودشون کرد وبا نگاه وگوش دادن حرف شون به دنیای جوونی خودم وجوونهای خودمون برگشتم. هر لحظه از این ثانیه ها و دقایقی که برام میگذره برام حرف وخاطره ومسئله داره٬ که از نظر من قابل گفتن هست.
اماعصر که خونه رسیدم پای نت٬فهمیدم ویادم اومد فردا تولد عزیزی هست که هم برام قابل احترام وهم برام دوست داشتنیه٬از نظرم دوست داشتنش دلایل فراوون داره ومسجل که گفتنش وقت میبره وطولانی ٬ فقط به نکاتی بصورت کوتاه اشاره میکنم : در ارتباط خیلی زود وخوب صمیمی میشه وپذیرش خوبی دردوستی برای همه واز هرقشر داره.خیلی خوب میتونی بهش اعتماد کنی ودرهرجا میتونی کمک بخوای ازش واگر بتونه دریغ نمیکنه.حرفاش صریح ورک وصمیمی هست وهیجوقت احساس آزردگی نمی کنی.مهربون وبا معرفت هست٬ در لحن کلام وصداش هم مصمم بودن و هم دوستی موج میزنه وهیچگاه ندیدم نیاز به تظاهر داشته باشه.مهمتر از همه با جنبه وبا ظرفیت هست.اما با اینحال ذاتآ وتار پودآ دشمنیم
.
ما خانوادگی به زیبایی اهمیت می دادیم٬ و وقتی در مورد هر کسی از خودمون گرفته تا دیگری صحبت رو شروع میکردیم٬معمولا اولین ودر همون آغاز صحبت از زیبایی یا زشتی اش میگفتیم.البته شاید این یه ضعف باشه٬ ولی چه کنیم که در خانواده ما این مورد نهادینه شده بود.وقتی فریناز به دنیا اومد٬ هر چی نگاش میکردیم٬ اثری نه از زیبایی اش بود و نه از زشتی اش!!! مونده بودیم چی کار کنیم واین تردید ما رو اذیت میکرد٬خیلی سعی میکردیم از نگاه وذهن دیگران بخوانیم که آنان چه میگن واز دیدنش چی عنوان یا ذکر میکنند؟!! اما هر کدوم از فامیل وآشنایان ودوستان که می اومدند به تردید ما اضافه میشد که کم نمیشد! سالها طول کشید ورنج بردیم از این تردید.شاید هم بیشتر نگران بودیم که در آینده نتونیم برادرزاده رو به کسی غالب کنیم! تا وقتی که آثار زیبایی در او پیدا شد ٬واین زیبایی ابتدا از چشماش هویدا وبه همه اعضا تسری پیدا کرد٬ وما خوشحال.اما این خوشحالی خیلی طول نکشید٬ چون دیده بودیم آدمهایی رو که زیبا بودند ولی اخلاق ومنش وروش شان باعث میشد همه چیزرو زشت بنمایند. ولذا همه خانواده تصمیم گرفتند رتق وفتق امور وتربیتش به من سپرده شود٬ ولذا اخلاق وضمیر خوبش امروز حاصل زحمات سالیان درازاینجانب هست ودر یک کلام.هر چه خوبی می بینید از من واگر بدی هم دارد از اینور واونور یاد گرفته.





تا واپسین
لحظات و
ثانیه ها
به انتظار
شکوفه دادن
دستانت
میمانم
میخواهم
آرزوهایم
را ببینم
ساقه کبود
تنت
را مرهم
میگذارم
زخم های
کهنه
ودیرینه را
با واژه هایی
از اشک
ستار گان
می شویم.
( بهمن ۸۶)










چند ساعتی میشه با خودم فکر میکنم٬از هر چیز وهمه جا٬مطلب میخونم٬تصاویر از دنیا می بینم وبه آدمهای دور و ورم تا خود خودم فکر میکنم. جسته وگریخته کلامها -حدیث ها و.......... وحتی اینکه فردا سیزده بدره٬
به خودم میگم تو رو ثنه نه که فردا سیزده بدره!تازه تا همین چند دقیقه پیش فکر میکردم فردا میشه ۱۲ فروردین! با اینکه تازگیها تقویم فارسی روی صفحه وبلاگم گذاشتم٬خب وقتی زندگی عوض بشه خیلی راحت نیست که تو کامل بخوای فارسی زندگی کنی.یاد اون دوستی می افتم که دم عیدی به من توصیه میکرد سعی کن ایرانی باشی وایرانی بمونی و لااقل سفره هفت سین و مراسم سال تحویل رو بجا بیاری ومن هم تعجب میکردم وهم عصبی شده بودم٬اونهم واسه خاطر اینکه برای توضیح وتوجیه مسئله باید خیلی چونه میزدم. گفتم یعنی میگی من تنهایی(همخونه سر کار بود.وانگهی اینجا ایران نیست که ما هر روزه به مناسبت نوروز یا هفت سین تعطیل کنیم) سفره هفت سین بذارم و بشینم پای نت و رادیو تلویزیون گوش کنم که چی بشه . واون دوست باز هم براش ملموس نبود. تو دلم گفتم برای من راحتتره که در وبلاگم سال تحویل کنم.
اما اینها خیلی تو ذهنم وحرفم نبود٬به خودم گفتم خیلی جالبه در این دنیا خیلی ها زندگی میکنند ودر زندگی جاری هستند٬ واز طرف دیگر میبینم عده ایی هم سعی دارند ومیخواهند زندگی کنند ٬یعنی اینکه کوشش میکنند تا زندگی کنند . به نظر من تفاوت اینها از زمین تا آسمونه٬ دسته اول شهد زندگی رو هر روز می نوشند ومست زندگی اند ودسته دوم بهتر که ازش زیاد نگم وسکوت کنم.
از آغاز سال میلادی همانطوریکه قبلآ گفته بودم براتون ٬ساعتهای کاری ما به علت افت کاری شرکت کم شده بود وبطور یه هفته درمیان کار میکردیم٬ ومنهم که مقداری دست وگردنم درد میکرد٬به کلی اکثر هفته ها رو تعطیل کردم تا به معالجه بپردازم٬از آزمایش قلب( نوار قلبی) گرفته تا فیزیوتراپی وامروز هم آزمایش خون تا علت وعوامل این درد مشخص بشه٬اینها رو نگفتم که الان همه گریه کنین واین فریناز فوری چادر بذاره بیاد اینجا بخور بخور.البته بعضی از دوستان هم نا راحت نشن که چرا من در پستها اکثرا از این فریناز میگم٬ به یاد شما هم هستم٬ منتها این اینجا نزدیکه و باید هواشو داشته باشم تا در شرایط اضطراری به دادم برسه.
بله داشتم میگفتم٬اول کلی تست وآزمایش ومعاینه کردند٬ دکتر مشکوک به قلبم شد٬ ومن میدونستم که قلبم اشکال نداره .اما گفتم سنگ مفت وگنجشک هم مفت٬ بعد شک کرد قندم بالاست٬ دید نه مشکل قند هم نداریم٬ وبعد............................... امروز یه چیزی گفت اولش نفهمیدم وبعد متوجه شدم٬تعجب کردم که ادمها شاید چقدر در معرض خطرات هستند٬ امروز آزمایش واسه سرطان خون گرفت٬ ومن تو راه خندم میگرفت از اینکه خودم تا حد زیادی میدونم مشکل کجاست.حالا نگین این سر عیدی چرا این پست رو نوشت ویا اینکه بگین دروغ سیزده هست٬ نه اینهم نیست.
همه اینها رو گفتم که بگم در فاصله این شرایط شرکت٬ همه این معاینه ها وتستها انجام شد ویه یک ریالی هم پرداخت نکردیم.حالا اگر تو ولایت خودمون بودیم شاید خودمون هم باید گرو میذاشتیم. ضمن اینکه با فیزیو تراپی بهتر شدم وشرکت ما هم از اول این ماه روال وادامه کار عادی اش رو شروع میکنه. ضمن اینکه در این فاصله روزهایی رو هم دنبال کار جدید وهمینطور آموزش بودم ویک ریال هم از حقوقمون کسر نشد.پس نگین که عمو نوید یا دایی شما رو نا راحت میکنه و خبرای بد ونا راحت کننده میده٬نه همش خبر خوش بود.
در نهایت امیدوارم در درجه اول همه مواظب سلامتی خودشون باشند ومریض نشند٬مضافآ از خدا میخوام که در دل این دولتمردان بیفته که هم کار برای جوونا ومردم ایجاد کنند که زندگی راحتتری داشته باشن. وبالاخره ترتیبی بدن که هزینه های درمانی وبیمارستانی لااقل به حداقل برسه تا آدمها دچار گرفتاری و سر در گمی نشند.
حالا بیاین بزنیم به طبیعت وزیباییها:






شهر زادعزیز از من وتعدادی از دوستان خواسته که در این بازی یا مسابقه شرکت کنیم وتازه تهدید هم کّرده که اگر به خواست ودعوتش پاسخ ندیم٬از لیست لینکهاش حذفمون خواهد کرد.البته به نظرم بهتر بود که جایزه رو تعیین میکرد وتشویقمون میکرد به این بازی نه تهدید.بهر صورت نحوه بازی یا دعوت٬ پاسخ دادن به این سئوالهای زیر هست٬ البته بنظرم ویا بنظر خیلی ها بد نیست هر آدمی در شروع یا انتها هر سال با خودش یه حساب کتاب اینچنینی تا حدی داشته باشه وچرتکه بزنه ببینه چی کار کرده. از توضیح بیشتر پرهیز میکنم وسنوالهای زیر پاسخ میدم.
۱-امسال كه گذشت كدوم كارهايى رو كه مى خواستى بكني رو نكردى ؟
ج-به خودم وعده داده بودم که مقداری از هزینه های زائد بزنم(بواقع زائد بودند) ودر عوض پس انداز کنم که نکردم.همینطور قرار بود روزانه مستمر ورزش کنم تا خوش اندامتر بشم که تنبلی واین دوستان وبلاگی مانع شدند.
۲-از دست دادن يا از دست رفتن چه كسى يا كسانى توى اين سال برات سخت بود ؟؟
ج-والا خوشبختانه در این سال کسی رو از دست ندادم که برام راحت ویا سخت باشه.
۳-دوست دارى توى اين سال جديد چه كارهايى رو انجام بدى ؟؟
ج-تغییر شغل ویا فتن کاری مورد دلخواهتر -لذت از زندگی- باز هم پس انداز و دوری از اسراف- و ورزش که نیاز مبرم دارم.
۴-عيد رو به هر كسى كه دوست دارى تبريك بگو !!
به همه هموطنان -دوستان وآشنایان که خانواده ام نیز شاملش میشوند. وبه دشمنان قسم خورده که فریناز انگاری لیدرشان هست.
۵-تو تعطيلات چندتا كار مفيد انجام دادى ؟؟
ج- آپ کردن وبلاگ- زندگی روزمره-
۶-يه عكس خوشگل بذار از خودت !!!!
ج-خوشبختانه من همیشه عکسهای خوشگل برای دوستان میذارم وعکس خودم هم که در سر لوحه قرار دادم.عکس خوشگل خودم در دسترس نیست.




این قانونها رودرطول تجربه زندگی کردنم یا بهشون رسیده ام ٬ بالشخصه اجرا وعمل کرده ام ٬نتیجه مثبت اونها رو دیده ام یادر مطالعه دریافته وپذیرفته ام - سعی در عمل کردن شان دارم .درمسیرزندگی از دیگران شنیده ام وبه من یاد آوری کرده اند ٬یا به هر دلیلی فکر میکنم اینها می تواند به عنوان ارتقاء و کمال فکری انسان باشد و.....
۱-شنیدن وگوش دادن خوب به دیگران بدون قضاوت قبلی و درک دیگران.
۲-پذیرش واحترام به دیگران با توجه به تفاوتها ونقاط ضعف وقوتشان. وبدانیم که خودمان نیز از این قاعده مستثناء نیستیم.
۳-بیشترازآنکه بخواهیم دیگران را تغییر دهیم ویا اصلاح کنیم٬خودمان محتاج ونیازمند تغییر واصلاح وارتقا هستیم.
۴-همیشه در ارتباطات فردی منتقل کننده موارد مثبت به دیگران ودوستان باشیم٬نه منتقل کننده موارد منفی وبد گویی ها
۵-در عشق بین زن ومرد ویا دختر وپسر همیشه دوست داشتن وعلاقه دوطرفه هست وباید باشد در غیر آن عشق نیست.پس اگر طرف مقابل امتناع در هر مرحله ایی دارد اصرار نورزید.فراموشش کن ویه لیوان آب سرد هم روش.
۶-از عوامل مهم پیشرفت وموفقیت وارتباط خوب با دیگران٬ سلامتی جسمی وروحی هست.پس توجه به سلامتی خودمون رو می بایست از اول زندگی در صدر واولویتها قرار دهیم.
هر چند خودم هم در مواردی که گفتم کوتاهی دارم.اما در اهمیت بسزای اینموارد شک ندارم.
از فریناز عزیز- کتایون خانوم- فریبای عزیز-نوشین خانوم- پدرام عزیز- مهران عزیز- جواد عزیز- محمد رضای عزیزدعوت میکنم در این بازی ویا نوشتن بعضی از قوانین مهم زندگی شون شرکت کنند وهمینطور دوستان دیگر اگر دوست دارند یا تمایل.





۱-کابوس
حمام خانه که اینقدر کوچک نبود٬دیواره هایش به تنم چسبیده اندوفشارش را حس میکنم٬وقتی شیر آبگرم را باز میکنم٬انگار حس خفگی به من دست میدهد٬گرما وبخار آبگرم این حس خفگی را دو چندان میکند وبه ذهنم نمی آید که آب رو ببندم٬دستپاچه میشوم ومیخواهم از این شرایط و مخمصه رهایی پیدا کنم.سعی میکنم از این وضعیت وفشار دیواره های حمام نجات ورهایی یابم ٬واین رهایی موقعی حاصل میشود که از خواب بیدارمیشوم.درد ناحیه گردن وشانه ها را حس میکنم وبا خودم میگویم من که سالهاست خواب هم نمی بینم تا چه برسه به کابوسهای شبانه اینچینی .شاید اینها کابوسهای در آستانه پیری هست واین درد ها که محصول وسوغات عمری کار وهمینطور عدم نگهداری خوب آنان..../.
۲-دنیای پیشرفته یا پسرفته یا متعادل
باز صبح شده ومن صبحانه را درجلوی برنامه صبحگاهی تلویزیون نوش جان میکنم وچشمها هنوز خوب میبیند وگوشها می شنوند٬اخبار ووضعیت هوا که تمام میشود٬ خانوم گوینده زیبا مهمانانش راهم که دوزن هستندمعرفی٬و همه شان روی مبل هایی که به شکل نیم دایره چیده شده نشسته اند٬در همون وسط سگ نسبتآ بزرگی که سیاه ونسبتآ زیبا هست نشسته وبه با هوشی مراقب اطرافش و آدمها را مینگرد ومن بایست تعجب کنم که سگ بسیار موءدب در وسط ٬ همانندشخصی دربرنامه تلویزیونی حضور دارد وتوجه ام بیشتر جلب میشود.گوینده توضیح میدهد ومهمانان که یکی صاحب سگ ودیگری پزشک حیوانات وپزشک همان سگ٬ وبحث سر این موضوع که این سگ بیماری سرطان دارد وبرای عملش مبلغی حدود ۲۰۰۰۰ کرون که معادل ۳ تا۳.۵ میلیون تومن خودمان هست هزینه دارد٬صاحب سگ مایل است این عمل انجام وپول را پرداخت نماید٬ اما پزشک با توجه به سن حیوان میگوید بهتر است که این عمل انجام نگردد ودلیل می آورد.
من ذهنم بکار می افتد واز زیر تا بالا وازشرق تا غرب اوضاع واحوال این دنیا را رصد میکند وسرچ .کلمه ایی که درمغزم میچرخد ومی پرد گوناگون هست:تساوی-برابری- کودکان در حال مرگ-دلسوزی- وابستگی-دلبستگی و......................................
نه نه باور کنید به آن سگ حسودیم نشد وتازه خیلی خوشم آمد.فکر هم نکنید که من میخوام ارزش آن حیوان را پایین ببینم.کور شوم اگر چنین باشد.فقط وفقط دلم برای خیلی چیزها و آدمهایی سوخت.ایکاش ماهم (البته بلانسبت شما وهمه دوستان) همچین صاحبانی با معرفت ویا......... داشتیم.





حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می اید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در برف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگر نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می اید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم .
(حسین پناهی)








