
اميد ز هر کس که بريديم ، بريديم
دل نيست کبوتر که چو برخاست نشيند
از گوشه ي بامي که پريديم ، پريديم
رم دادن صيدِ خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندي و رميديم ، رميديم
صد باغ بهارست و صلاي گل و گلشن
گر ميوه ي يک باغ نچيديم ، نچيديم
وحشي ! سبب دوري و اين قسم سخن ها
آن نيست که ما هم نشنيديم ، شنيديم
(وحشي بافقي)
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


آفتاب می شود
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
( فروغ فرخزاد)



1
ای نگاهت خنده مهتاب ها
بر پرند رنگ رنگ خواب ها
ای صفای جاودان هر چه هست
باغ ها گل ها سحر ها آب ها
ای نگاهت جاودان افروخته
شمع ها خورشید ها مهتاب ها
ای طلوع بی زوال آرزو
در صفای روشن محراب ها
ناز نوشین تو و دیدار توست
خنده مهتاب در مرداب ها
در خرام نازنینت جلوه کرد
رقص ماهی ها و پیچ و تاب ها
2
خنده ات ایینه ی خورشید هاست
در نگاهت صد هزار آهو رهاست
میوه ای شیرین تر از تو کی دهد
باغ سبز عشق کو بی منتهاست
برگی از باغ سخن هات ار بود
هستی صد باغ و بارانش بهاست
پ یش اشراق تو در لاهوت عشق
شمس و صد منظومه شمسی سهاست
در سکوتم اژدهایی خفته است
که دهانش دوزخ این لحظه هاست
کن خموش این دوزخ از گفتار سبز
کان زمرد دافع این اژدهاست
3
در نگاه من بهارانی هنوز
پک تر از چشمه سارانی هنوز
روشنایی بخش چشم آرزو
خنده صبح بهارانی هنوز
در مشام جان به دشت یاد ها
یاد صبح و بوی بارانی هنوز
در تموز تشنه کامی های من
برف پک کوه سارانی هنوز
در طلوع روشن صبح بهار
عطر پک جوکنارانی هنوز
کشت زار آرزوهای مرا
برق سوزانی و بارانی هنوز
4
نای عشقم تشنه ی لبهای تو
خامشم دور از تو و آوای تو
همچو باران از نشیب دره ها
می گریزم خسته در صحرای تو
موجکی خردم به امیدی بزرگ
می روم تا ساحل دریای تو
هو کشان همچون گوزن کوه سار
می دوم هر سوی ره پیمای تو
مست همچون بره ها و گله ها
می چرم با نغمه ی هی های تو
مستم از یک لحظه دیدارت هنوز
وه چه مستی هاست در صهبای تو
زندگانی چیست ؟ لفظ مهملی
گر بماند خالی از معنای تو
5
عمر از کف رایگانی می رود
کودکی رفت و جوانی می رود
این فروغ نازنین بامداد
در شبانی جاودانی می رود
این سحرگاه بلورین بهار
روی در شامی خزانی می رود
چوم زلال چشمه سار کوه ها
از بر چشمت نهانی می رود
ما درون هودج شامیم و صبح
کاروان زندگانی می رود
6
در شب من خنده ی خورشید باش
آفتاب ظلمت تردید باش
ای همای پرفشان در اوج ها
سایه ی عشق منی جاوید باش
ای صبوحی بخش می خواران عشق
در شبان غم صباح عید باش
آسمان آرزوهای مرا
وشنای خنده ی ناهید باش
با خیالت خلوتی آراستم
خود بیا و ساغر امید باش
( شفیعی کد کنی)







باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چهاکرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن
( فریدون مشیری )







میگن سال نویی در راهه٬ ما که ندیدیم٬اینهمه سال نو اومد و کهنه شدند ورفتن ودوباره سالی دیگه٬اونوقتها که ما بچه بودیم٬ خیلی از نشانه ها علامت سال نو بودند٬خرید لباس های تازه٬عطر کفش نو٬دگر گونی هوا٬طراوت سبزه ها-غنچه زدن شاخه درختان٬ماهی قرمز٬..........تا سفره هفت سین که سمنو واسکناسهای تازه وتا نخورده اش رو وبعدش هم بازی ماهیهارو توی تنگ یا ظرف شیشه ایی از همه بیشتر دوست داشتم٬ آینه رو هم خوشم می اومد که خودمو به خودم نشون می داد٬اما همه اینها یه طرف ٬اون مهمونیهای هر روزه یا مسافرت یا دیدار فامیل وآشنایان تا روز سیزده بدر که از بازی گرفته تا شیطنت های کودکانه ودر نهایت میرسید به روز سیزده بدر ٬ وبه قول بچه های امروزی میتر کوندیم٬اما نمیدونم چی رو؟ ولی بیشتر به نظرم غمها رو میتر کوندیم که دیگه خبری ازش نبود.نمیدونم اونموقع به پدر ومادر های ما روزگار چگونه میگذشت٬ وتا چه اندازه دلشون شاد یا دلخون بود که با همون حال برای ما همه کار میکردند.اما معلم هامون کمی با ما سر نا سازگاری داشتند وتا میتونستند به ما مشق و درس خوندن تکلیف میدادند واونقدر از اینکار ها میکردند که ما مجبور بودیم که تکالیف رو یک خط در میون یا حتی چند خط در میون رد میکردیم می نوشتیم وبعضی اوقات که بیش از حد خسته میشدیم صفحه هایی رو نمی نوشتیم وبعضی هم که میگفتند بادا باد واصلا نمی نوشتند.اما از همه اینها که بگذریم با تمام احوال٬ سالهایی رو که پشت سر گذاشتیم٬فهمیدم عید فقط یه مبدا یی هست برای مرور زندگی وشروع تازه ایی برای بهتر زندگی کردن وقدر لحظات رو دونستن واز زندگی کام گرفتن ولذت بردن وجز این نیست.



آی ستاره با توام٬
بیش ازآنکه فکرکنی
به دیدنم بیآ در سپیده صبح
وآنگاه که خورشید قد میکشد
از کرانه دور با تلالوی تابش رنگی
از پس قامت سپیدارهای بلند
عطر یاسهای سفید
و رو یش عشق در افق
آی ستاره با تو
سخن های نهان و ناگفته دارم
اسفند ۸۵










بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمهها و دشتها
خوش بحال دانهها و سبزهها
خوش بحال غنچههای نيمهباز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمیپوشی بکام
باده رنگين نمیبينی به جام
نقل وسبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که میبايد تهی است؛
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
« فريدون مشيری؛ بهار۳۷»



خب من اولآ قرار نبود امروز مطلب بنویسم یا آپ کنم٬ وضمن اینکه تصمیم داشتم اینروزها تا رسیدن به عید مطلب سنگین وچند وچون دارننویسم٬بلکه به اتفاق شما به استقبال نوروز بریم تا شاید بهتر وشادتر باشیم واز مسائل جدی پرهیز کنیم.زیراهرچی دراین سالها با حرفامون مشکلات رو حل کردیم بسه.
اما وقتی امروز مطلب وپست وبلاگ کتایون خانوم رو خوندم یاد یه خاطره کودکی افتادم که بی مناسبت هم با مضمون یا تیتر ومضمون این مطلب نیست(برکت).ضمن اینکه خود داستان ومطلب ویا خاطره خودش باعث انبساط خاطر میتونه بشه.
قبلآ هم در گذشته توضیح دادم٬ بچه یا نو جوون که بودیم تابستونها بیشتر اوقات درمتل قو یاساقیکلایه که امروزسلمانشهر( درشمال ایران) خوانده میشود٬خانه خواهر اتراق میکردیم وهم تفریح ودریا واستراحت تابستانی وهم گاهآ اذیت وآزار بچگی که خودش حدیث جدایی داره...... در این منطقه با توجه به نزدیک بودن دریا وساحل ماسه ایی واز طرفی هم جنگل٬مار مولک زیاد زندگی میکرد ووجود داشت٬ضمن اینکه در اونموقع نمیدونم چرا ما سوسمار صداش میکردیم ویا نامگذاری٬حتی تا اونجا که یادم می آد به چشم ودرک من به واقع تفاوتی در مارمولک یا سوسمار نمیدیدم.خب طبعآ در اونموقع دوستان هم سنی هم داشتیم که همبازی بودیم.نمیدونم کدوم دوست اونموقع بود که در یک بعد ازظهر تابستون با دیدن این مارمولک سبز زیبا فوری به جونش افتاد واونو کشت ودفنش کرد و وقتی ازش سئوال کردم چرا؟در جواب گفت واسه اینکه اگر مار مولک بکشی ودفنش کنی٬شانس وپول می آره ویا حتی گفت پول پیدا میکنی؟
باور کنین من هیچوقت بیرحم نبودم و از طرفی هم باور نمیکردم٬ولی تردید داشتم که بالاخره این دوست من چطور این حرف رو میزنه٬ اونهم خیلی قاطع وتازه الان یادم آمد که به ما گفت هر وقت اینکار را میکند پول پیدا میکند.خب تقصیری نداشتم٬درسته بچه بودم٬ ولی پول که حالیم میشد وبدم نمی اومد٬ وبالاخره نمیدونم دفعه اول یا دوم که بدور از چشم دیگران اینکار را کردم٬ ودفنش کردم در ماسه ها یا گل خاک٬ یک پنج تومانی سبز کاغذی تازه پیدا کردم واونموقع هم ارزش ۵ تومان بسیار زیاد بود وشاید حقوق یه آدم بزرگ بین ۳۰۰ تا ۵۰۰ تومن بود٬جالب اینکه رنگ سبز ۵ تومانی با رنگ مارمولک سبز مو نمیزد.
اما نمیدونم بعد چرا شانسم برگشت٬شاید خوب دفنش نمیکردم ویا خوب نمی کشتمش وبعد هم دیگر یادم رفت تا امروز.






بگو به باران
ببارد امشب
بشويد از رخ
غبار اين كوچه باغ ها را
كه در زلالش
سحر بجويد
ز بي كران ها
حضور ما را
به جست و جوي كرانه هايي
كه راه برگشت از آن ندانيم
من و تو بيدار و
محو ديدار
سبك تر از ماهتاب و
از خواب
روانه در شط نور و نرما
ترانه اي بر لبان باديم
به تن همه شرم و شوخ ماندن
به جان جويان
روان پويان بامداديم
ندانم از دور و دور دستان
نسيم لرزان بال مرغي ست
و يا پيام از ستاره اي دور
كه مي كشاند
بدان دياران
تمام بود و نبود ما را
درين خموشي و پرده پوشي
به گوش آفاق مي رساند
طنين شوق و سرود ما را
چه شعرهايي
كه واژه هاي برهنه امشب
نوشته بر خاك و خار و خارا
چه زاد راهي به از رهايي
شبي چنان سرخوش و گوارا
درين شب پاي مانده در قير
ستاره سنگين و پا به زنجير
كرانه لرزان در ابر خونين
تو داني آري
تو داني آري
دلم ازين تنگنا گرفته
بگو به باران
ببارد امشب
بشويد از رخ
غبار اين كوچه باغ ها را
كه در زلالش سحر بجويد
ز بي كران ها
حضور ما را





غرض ومقصودما درپستهای اخیر بیشتر قرار بود دنیای کار وشغل وآدمها و خاطرات وحواشی آن باشد٬اما انگار من تا اینجا اوضاع وشرایط کلی را توضیح داده ام٬ که البته هنوز هم فکر میکنم بیراهه نرفتم ونیاز بوده است.هر چند تاکید میکنم که اهمیت شغل وکار چه برای نیروی جوان ویا هر انسانی در هر کشوری برابر با زندگی هست.جدای تجربه ها وچالش های زندگی وکارم در ایران٬امروز وقتی محیط های کاری اینجا را برای جوانان وآدمها می بینم وحتی آماده شدن وبرنامه ریزی آموزشی آنان را.می بینم ما هم امکانات فراوان برای سوق به این جهت وپیشرفت امور داریم اما در باتلاق تنش ها دست وپا می زنیم واین ناشی از سابقه ویا فرهنگ تحمیل شده وبی توجهی به مسائل اساسی هست.ما اگربه هر صورتی همه نوع کار هم برای اجتماع ونیروی انسانی تهیه وایجاد کنیم٬باز هم باید در تهیه واجرای روابط کار وروح حاکم به ادارات وموسسات وشرکتها ....... کوشش واهتمام کنیم.
در همان دوران و روز های آموزش در شرکتهای تابعه شرکت نفت در اهواز بود٬ که بنا به شرایط اعلام کرده بودند که به لحاظی بعد از ظهر اونروز تمام کمد ها وقفسه های شخصی بازدید میشه ٬ وما که در وقت نهاری به دفاتر استاد ویا راهنماهای آموزشی مان آمده بودیم٬همینطور که استاد آموزشی در رشته هیدرولیک مسائل فنی را برایمان توضیح میداد٬به جستجوی کمد وقفسه خود ادامه میداد تا مورد مضره نباشد که برایش مشکل درست نکند.در اتاف که نسبتآ بزرگ بود وتعدادی از تکنیسین ها ومهندسین مجرب در رشته های برق -مکانیک وهیدرولیک نشسته بودند وآماده نهار میشدند٬یکی از مدرسین که آدم محجوب وبی زبانی به نظر میرسید در حال خواندن نماز ظهرش بود .نا گفته هم نماند که طبعآ همه افراد اون اتاق برای هم آشنا بودند وفقط من وهمکارم مهمان بودیم.استادمان همینطور که به سئوالاتمان نیز پاسخ میدهد٬ در کند وکاو کمدش٬ورقه یا بروشوری پیدا میکند٬توضیحات خود را با مطالب بروشور اینطور پیوند میزند.این بروشور واطلاعات در مورد دانشگاههای امریکا هست وقبل از اینکه انقلاب بشوددر اواخر رژیم میخواستم به آنجا بروم و(بروشور را نزدیک و جلوی چشممان میگیرد تا عکسها را بهتر ببینیم)در آنجا ادامه تحصیل بدهم ٬ببینید می بایستی الان من با این دختر ها وخانومهای زیبا همکلاسی بودم ودر این استخر ها با هم شنا میکردیم٬ ودر این ساختمانهای شیک وزیبا درس میخواندم وبا این گروه های موزیک دانشجویی برنامه ورقص اجراء میکردم.اما حالا(رو میکند به اون همکارمسلمان بی زبونش که نمازش تمام شده ودر کنارمان نشسته بود) باید در کنار این آقا کار کنم وزندگی!



نه فکر نکن که میخوام بگم شق القمر کردیم ویا شجاع بودیم ودر مناطق جنگی کار کردیم نه همچین خبرایی نیست که من نوع ایی بخوام حقی را از اینجا مطالبه کنم.آنهایی که به جبهه رفتند وبه جنگ٬ عاشق بودند٬خیلی هایی بودند که برای وطن وعقیده خودشون٬ جان خودشون را هم گذاشتند.اما من وشاید امثال من در مسیر زندگیش در زمانها وجاهایی به مسیر آنها بر میخوردیم ونا خودآگاه شاید در معرض خطرات وشرایط آنان.ولی دیدیم آنانی را که جان بر کف بودند.خدمت من در همان سال انقلاب که یکساله اعلامش کرده بودند تموم شد.در همون روزهایی که همه پر از شور وامید بودند٬ روزهایی که همه فکر میکردند هر روز آینده بهتر از گذشته خواهد بود وهمین امید وانرژی بود که یک رژیم را در هم فرو ریخت ودر هم شکست.
اساسآ به گمان من٬مهمترین اصل یا وظیفه ویا کار در دست روز برای هر نیروی جوان در زندگی در هر کشوری٬ تحصیل ویا آموزش های شغلی ودر نهایت کسب شغل هست٬ اما این هردو در اوایل انقلاب به دلیل انقلاب فرهنگی وتشنجات وبعد هم جنگ با دشواری مواجه شد.وبعد ها هم که مسئله گزینشها پیش آمد کار دشوارتر شد.در آن موقعها همه ویا اکثر ادارات وشرکتها به سمت دولتی شدن سوق داشت٬ و از طرفی هم دولت به معنی انقلابی شدن گرفته میشد و کسانی که در چنین جاهایی بایست استخدام میشدند بایست از فیلتر هایی میگذشتند واین فیلتر ها همان گزینش ومصاحبه بود وبسیار هم سخت.با اینکه۹۹ درصد به انقلاب وجمهوری اسلامی رای آری داده بودند٬اما در زمان کسب شغل ومصاحبه شغلی وکاری به اکثر آدمها با دید منفی ویا غیر انقلابی ویا شک نگاه میشد.گرفتاری ما از این بود که دربهبوهه همین شرایط٬ وارد عرصه تحصیل وکار واجتماع باید میشدیم.البته شاید برای شغلهای کلیدی وحساس این مته به خشخاش زدنها ویا سخت گیریهای مصاحبه شغلی طبیعی بود .اما نه برای شغلهای عمومی که برای آحاد جوانان ومردم بود. وانگهی قرار بود وضع ما از دوران قبلی در عرصه کاری وزندگی بهتر شود ونیازبود در زمینه کسب شغل که پایه زندگی هر جوان وانسان هست فکری بشود.البته صحبت در این موارد زیاد هست وبهتر که زیاد از مسیر اصلی مضمون خودمان دور نشویم.
برای اولین کارم که پس از مدتها این درو آندر زدنها که حدیث های فراوان از قبیل همین مصاحبه ها وگزینش ها دارد و به جایی نرسید٬ومدتی هم با دوستی در زمینه های فنی با هم کار کردیم وامورات را گذراندیم٬ وبعد از تحریمها٬بدلیل گرانی مواداولیه مواجه با مشکل شدیم٬به بخش خصوصی روی آوردم٬شر کتی که من در آن استخدام شدم٬یک شرکت صنعتی تولیدی بود که برای نصب و راه اندازی ماشین آلات خریداری شده از ژاپن و تولید وبهره برداری آن٬نیرو استخدام میکرد تا برای آموزش نیز به ژاپن بروند ٬اما با توجه به شرایط جنگی کشور ومحدودیتهای بخش خصوصی در اونسالها٬ برای آموزش٬ شرکت وکارخانه های تابعه شرکت نفت در اهواز انتخاب شد٬نا گفته نماند که در قرار داد استخدام سه ماه آموزش در اهواز و۳ سال تعهد خدمت قید شده بود٬ که بنده حدود ۲وسال ۸ ماه آنرا انجام دادم والبته یک سفته حدود۴۰۰۰۰۰ تومانی از ما گرفته بودند تا در صورت عدم انجام تعهدات پرداخت کنیم. همه این موارد را به آن خاطر مینویسم که بدانیم چگونه شرایطی بود وتازه آنهم آموزش در منطقه جنگی.تازه اگر به ما میگفتن۱۰ سال تعهد خدمت .چون به کار نیاز داشتیم قبول میکردیم ویا ۲۰ سال وآنهم با حقوق حدود ۴۰۰۰ تومان ومتاهل بودن.
هنوز هم که هنوز هست وقتی خوزستان را به یاد می آورم٬ با یاد اولین شب مسافرت به همراه دوهمکارم که یکی از آنها برادر زاده مدیر عامل(رانندگی را بعهده داشت چون مسافرت زمینی داشتیم) وآنیکی که از بچه های خوزستان بود٬ولی به دلیل جنگ با خانواده به تهران مهاجرت کرده بودند. از شهر خرم آباد که گذشتیم٬تمام منطقه در تاریکی بود وحتی در خیلی از مناطق زندگی کور سویی هم از خانه ایی نمی آمد تا هواپیماهای عراقی برایشان تشخیص راحت نباشد.شهر دزفول خانه های گلی را هم با موشک زده بودند.خانه هایی که شاید صاحبانش آه در بساط هم نداشتند. واهواز شهری که خیلی اززیبایی هایش میگفتند٬در هر نقطه این شهر سیل جوانان سربازی بودند که برای استراحت روزانه یا هفتگی به آنجا می آمدند و وقتی به بازارش در آنسالها میرفتی پر از حشرات ومگس وبوی تعفن٬وآثار مخروبه گلوله وموشک- وبلآخره شبی را که تاصبح دربندر ماهشهر مانده بودیم وصدای گلوله های توپ یا انفجار وآژیر خطر تا صبح و...............حتی در کارخانه های شرکت نفت سقفهای سوراخ شده توسط راکت نشان از زشتی های جنگ میداد.
۸ مارس٬ روز جهانی زن رو به همه زنان ارزشمند وشرافتمند ایرانی مون تبریک میگم.






از آن روزهایی که برای اولین بار به عنوان یک پرسنل وارد شرکت برای مصاحبه و استخدام شدم وبعد هم برای آموزش به خوزستان زمانی رهسپار شدم که موشکهای ۶ متری و۹ متری از اهواز و دزفول وآبادان.... را میکوبید تا روز هایی که خودم برای استخدام پرسنل در شرکت مصاحبه میکردم فاصله طولانی۱۴ تا بیست سال ویا بیشتر را بدنبال داشت وروز هایی که خودم به چشم دیدم که بهترین مهندسهای جوان فارغ التحصیل ما که در سر مصاحبه وپذیرش شغلی گریه میکردند وراه وچاره ایی هم نبود زیرا که تعداد متقاضی خیلی بیشتر از مورد نیازبود.اینها تازه اول کار بود٬ تازه هم که قبول و وارد کار که میشدی٬دنیایی بود که چالش هایش از موارد فنی واجرایی کار بود تا تنش وبرخورد بین افراد وپرسنل و حتی تفاوت فرهنگی وتربیتی نیز در کار معضل می آفرید وهمینطور حوادث کار.
خب همه اینها مقدمه ایی بود تا اگر در ادامه وپستهای بعدی مطلبی از همین سالها ومسائل کار وآدمها و... گفته شد تا حدی با زاویه دید منهم آشنا باشید.



حیف آرزوهایی
که رفت
دردهای فروخورده ایی
که بجای ماند
دل می بندم به نسیم
که نوازش است
به شبنم
که گریه ماه هست
در این شب تا صبح
به شب دل می بندم
که نالیدن آن تا صبح در خفاست
اما به راهبان گنه آلوده وریاکار
دل نخواهم بست
وصبح که ناقوسی٬
از برای رفتن آن راهبان
آبان۸۶



در آن دقایق پر اضطراب پر تشویش
رها ز شاخه بر امواج بادها می رفت
به رودها پیوست
و روی رود روان رفت برگ
مرگ اندیش
به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند
سرود رفتن و رفتن و برنگشتنها

خب هر وقت گفتیم که قصه وداستان ومطالب زیاد داریم٬وقتی اومدیم بنویسیم٬به قول معروف کوپ کردیم وموندیم کدوم یکی رو اول بنویسیم تا همه بگن به به عمو نوید چرا اینها رو قبلآ نگفتی٬از طرفی هم باید از دوستان ٬بخصوص از بعضی ها گلایه کنم٬ که در کامنت دادن و اظهارنظر در مورد پست قبل ٬کم فروشی کردند٬ من فکر میکردم که دوستان با نظراتشون این وبلاگ رو شاید منفجر کنن٬ولی انگار همه میخواستن شنونده باشند وبعضی ها لام تا کام صحبت نکردن٬معلوم شد که مقدار عشق درخون دوستان پایینه.
امروزبیشتر قصدم این بود که از خاطرات کاری وشغلی ام براتون بگم٬اما در نهایت به ذهنم رسید بهتره از خاطرات نوجوانی وحس های خوب بگم.و از خاطراتی که دیگه امروز ازش خیلی گذشته وشاید هر چند سال یک بار به ذهنم بشینه ٬وهمینکه به ذهن نشست٬لبخند هم اتوماتیک روی لبم میشینه...
در سالهای نوجوانی تابستون که میخواست بیاد٬دلمون خوش بود که بعد از امتحانات خرداد یه سفر ۳ ماهه در پیش داشتیم٬اونهم جایی که همه چیز در اونموقع برامون مهیا بود٬ خواهربزرگ دوم که مدتها بود ازدواج کرده ودر سلمانشهر امروز که همان متل قو ویا ساقی کلایه قدیم(حدفاصل تنکابن وچالوس) نام داشت زندگی میکرد٬ ودر اونموقع ودر اونسالها هر ساله مسافران زیادی برای استراحت -تفریح-مسابقات- دریا و...... به اونجا می اومدن٬که تعریف وتوضیح آن طولانی هست واگر کوتاه بخوام بگم بایستی بگم که جدای همه محسنات وبدیها٬ همه این خواننده های مهم وخوب وحتی هنرمندان دیگر ونویسندگان و......... اون روز کشور که امروزه شاید بیشتر در لوس آنجلس وخارج هستند برای اجرای برنامه وتعطیلات واوقات فراغت به اونجا می اومدند......
در اون سن ودر اون روزها خیلی اوقات در اونجا برای بچه ها مسابقات مختلف میذاشتند از مسابقه شنا گرفته تا دو-پرش- وبالماسکه و........... وبعضی اوقات هم میشد که هر کدوم از بچه ها بایستی چیزی درست میکردند وبه نمایش میذاشتند٬ از کارهای مورد علاقه من ساختن بادبادک بود که با علاقه واشتیاق هم درست میکردم ودر اونموقع هنوز کایت وجود نداشت وبه ایران نیومده بود٬اونسال قرار شده بود یه مسابقه بادبادک بذارن وبه نفرات اول تا سوم از نظر ساخت وهوا کردنش جایزه بدهند.از یکی دوهفته پیشش٬ رفتیم تو کار این بادبادک وساختنش وتمرین هواکردنش...
اما فاطی که دختر یک بازاری در همون شهر بود وهمسایه ما٬موقع ظهر که میشد وپدرش برای صرف نهار به خانه میرفت٬می بایستی در اون ساعت به مغازه می اومد تا هم مشتریان را راهی کند وهم مواظب مغازه باشد وطبعآ هم در اون وقت ظهر از نظرمشتری زیاد شلوغ نبود.در همین روزها بود که من تمرین ساخت و ترمیم ورفع نواقص اون بادباک رو مشغول بودم ٬ ودر نتیجه نیاز شدید به قرقره نخ خوب ومحکم.و چون اون مغازه پدر فاطی در سر راه ونزدیک بود٬ به اونجا میرفتم تا قرقره بخرم٬ آنهم قرقره زیبا که نمیدانم الان آن کارخانه در ایران هست یا نه.داستان خریدن قرقره برای بادبادک آنچنان بالا گرفت که فاطی مغازه را رها میکرد و فقط تبدیل شده بود به یار کمکی ورفیق شفیق٬ ودیگه هم خیالم راحت بود که هر چقدر قرقره درحال هوا کردن بادبادک ویا پاره شدن نخ که به درختها وجنگلها می چسبید٬مشکلی نبود.اینقدر او کمک کرد وعلاقه مند شده بود که بالاخره در اونسال بادبادک من اول ویا دوم شد. روز ها که می اومد با چه عشقی ما این بادبادک رو هوا میکردیم و او چطور به اون بادبادک در آسمون که گاهی ساکن وگاه بال بال میزد ویا دنباله اش را تکان میداد نگاه میکرد.بعدها باد بادک رفت٬ اما او هنوز نگاه میکرد.







امروزهمش درفکراین بودم که اومدم خونه باید با یه مطلب خوب وخوندنی آپ کنم٬ البته باور بکنین تادلتون بخواد مطلب خوندنی داشتم ٬اونهم از مدتها قبل هم میخواستم براتون بنویسم ٬ویکی و دوتا نیست وبا توجه به اینکه دردویا سه روز اخیرازنوشته های قدیمی خودم سود برده بودم٬ که شما لطف میکنید و بعضآ اسم شعر روش میذارید که منهم بدم نمیآد٬ باعث یه آنتراکت خوب وانرژی شده بود وعصری که از سر کار می اومدم ٬ دیگه باور کنید مطالب از سر و کله ام میزد بیرون٬ اما وقتی اومدم خونه٬گفتم بذار به دوستان که اینهمه لطف میکنند ٬ کمی برسم وکامنت بذارم٬ در همین موقع هم دیدم یه کامنت خصوصی دارم که دوستی به نوعی گلایه کرده بود که چرا تا حالا پاسخ سئوال یا مطلبش رو ندادم. اما واقعآ٬ با اینکه براش خیلی احترام قائل هستم٬ باید بگم امروز برای پاسخ به سئوال یا مطلبش٬ خیلی از وقت کاریم حتی ذهنم مشغول بود . خیلی دوست داشتم سریع ازش اجازه میگرفتم ومطلبش رو در همین پست عنوان میکردم٬ البته با ملاحضاتی.
بهر صورت نخواستم عجله کنم و یا اینکه گفتم شاید احساس کنه که من مطلبش رو جدی نگرفتم! در عین حالیکه دهها مطلب برای پست هم داشتم٬ اما شروع کردم به نوشتن پاسخ برای این دوست وّ امیدوارم براش مفید باشه. بعضی اوقات وبخصوص امروز به خودم می گفتم انگاری امر به ما مشتبه شده که نکنه مصلح اجتماعی هستیم٬ اونهم مایی که خودمون سر تا پا گرفتاری وصد ها سئوال داریم.بگذریم دوست دیگری به من نوشته بود انگاری عشق خونت پایین اومده٬ البته بر وزن اینکه اینروزها اکثر آدمها قند خونشون پایین میاد٬ایشون با توجه به پستهای به اصطلاح غمگین اخیر همچین موردی رو گفته بود.
اما بذارین همینجا خدمتتون عرض کنم٬ که اون دوست جونتر از ما که من دوست داشتم ازش اجازه میگرفتم تا مطلبش رو اینجا عنوان کنم٬ مطلبش ویا واقعیت سئوالش در مورد عشق بود٬به واقع اینروزها من چیزهایی که میشنوم٬ فهمیدم که من وخیلی از ما ویا حداقل تاکید میکنم من نمیدونم عشق یعنی چی؟ طرف خودش یکی رو میخواد ودوستش داره٬ یا میخوادش٬ فکر میکنه این یعنی عشق! در صورتیکه طرف مقابل یا خبر نداره یا به فکر دیگریه یا....................................
مثل این میمونه که الان من عاشق جنیفر لوپز بشم٬ حالا درسته این بابا چند بار ازدواج کرده٬ واز طرفی هم در این دنیا هیچ چیز ناشدنی نیست٬ ماهم ازش خوشمون اومده منتظر باشیم تغی به توقی بخوره اونهم ما رو بخواد و....................... راستی به نظر شما در چه موقعی میشه گفت٬ ارتباطی واقعآ اسمش عشق هست؟ درسته در این دنیا معضل اقتصادی ویا اجتماعی زیاد داریم ولی باید به معضلات عشق هم توجه داشت.
پ ـــ ن:دوستان عزیز ٬سایتی که قبلآ کد های موسیقی وبلاگم رو از آن تهیه میکردم متاسفانه فعلآ مدتی بسته هست ولذا موسیقی های جدید وبلاگ بناچار انتخاب شده. امیدوارم که خیلی مورد آزار شما نباشد. هر چند که به نوعی میتواند تنوعی باشد.


در هیاهوی زمانه
ترنم هوای بارانی
لحظه ای٬ درنگی٬
بستن دریچه های چشم
و پلکها
دمی آسودن
صدای نفس هایم را می شنوم
دلتنگ خودم!
هوای خزررا میخواهم
دریای شمال
٬ صدای پرندگان ومرغان هوایی
صدای همهمه مسافران تابستانی
صدای پسرک های کنار خیابان :
آقا اتاق خالی.
در بعد ازظهر گرم مرداد
صدای غوکها٬جیرجیرکها
ولولیدن ماری در رودخانه ای
وآنطرف تر عده ایی
تنشان را به همان آب می سپارند
گم کرده ایم روزها را
در پی حوادث سال
ما دچار انقراض نسل شده ایم
آذر ۸۵




دل سپردن
به خنده ها
به طنین صدا
لحظه های شبانه
وسکوت فراگرفته
بر فراز شهر
در بی وزنی افکار
می تنم بر دور خود
رشته های الفت
بی آنکه
در کنارت باشم




۱-
نمیدونم چرا در این سالها ما رو بستن
به انواع راههای خوشبختی
- کامیابی
- روانشناسی
- ارتقا’ فردی واجتماعی
- مثبت گرایی و................
اما هیچکدوم از اینها کار ساز نمیشه .
۲-
بعد از سالها به این نکته رسیدم که از نشانه های مهم خوشبختی٬ لبخند وتبسم وخنده هست. واصلآ اینها خود خوشبختی هستند.هر لحظه ای که در چهره ووجود ما این سه می نشیند همان لحظه خوشبختیم.پس خوشبختی خیلی هم پیچیده نیست!
۳-
از همه دوستان عزیز وخوب هموطن که در پست قبلی خیلی تحویلمون گرفتن وبا ما شادی کردند ممنونم٬ ولذا در آستانه سال نو جدید و به استقبال بهار ونوروز٬ همه رو باز دعوت به شنیدن یه ترانه گیلکی میکنم.







نقل از: انجمن وبلاگ نویسان گیلانی
مردم جهان تقریبا به ۶۰۰۰ زبان گوناگون گفتگو می کنند که هر کدام بعنوان خزینه فرهنگی هر ملتی محسوب می شود. اما بنا به دلایل تاریخی و یا محرومیت های اجتماعی و سیاسی مختلف، بسیاری از این زبان ها در معرض نابودی قرار گرفته اند. از این رو سازمان یونسکو از سال ۱۹۹۹ روز ۲۱ فوریه را به نام «روز جهانی زبان مادری» نام گذاری کرده، تا دولت ها و شهروندان جهان را فرا خواند که اهمیت بیشتری به تدریس زبان مادری در مدارس بدهند.
به این ترتیب طی این چند سال بعضی از ممالک دنیا در گرامیداشت این روز مراسم های ویژه ای را تدارک می بینند.
«روز جهانی زبان مادری» هم می تواند یک روز مهمی در تقویم ما باشد. این روز از آن حیث طی این سالها مورد استقبال و توجه مردم ما قرار گرفته، چرا که ایران کشوری است متشکل از اقوام و زبانهای مختلف. منتها هیچیک از زبانهای غیرفارسی از امکانات آموزشی رسمی در کشورمان برخوردار نیستند. و این خود سعی و کوشش فرهنگ دوستان را می طلبد . مخصوصا زبان مادری خودمان گیلکی . که وظیفه ای مضاعف را بر دوشمان قرار داده تا هم کم کاری بزرگانمان و هم غفلت خودمان را جبران نماییم.




۱ــ
وچقدر خواسته های دلم
در این سالها به هوایت
ماند و ماند
تا پرگرفت.

۲ـــ
چیزهای سخت ازمن و ما نخواه!
تغییر دادن خودمان!؟
یعنی تغییرعادتهاست!!!
واین کاربسیاردشوارهست٬
ما بیشتردرکارتغییردیگرانیم
واوضاع وشرایط واحوالاتش٬
بدون اینکه حتی ذره ایی
به تغییر وارتقای خود فکر کنیم.


