تو بگو ببینم دلت واسه من دیروز تنگ نشد؟
گفت: چه فرقي ميكنه؟
گفتم هیچی.(واسه اینکه سوءالش برام عجیب بود)
گفت:پس هيچ!
و ادامه داد:ديگه؟
گفتم :هیچ به من برخورد که دلت واسه من تنگ نشد.
در ادامه گفتم :وهمش شد هیچ
گفت:« خوب مگه شما دلتنگ شدين؟
گفتم: دلتنگی شما چه ربطی به دلتنگی من داره(خواستم ببینم چی میگه)؟ و ادامه دادم مگه وصل به هم یا ظروف مرتبطه هست؟
گفت: نه-هیچکدوم
و در ادامه گفت: فقط یه سئوال بود
گفتم: اینجا که نون وایی نیست٬که پول بدی ونون بگیری!
گفت: نه نونوايي هم نيست.
گفتم:خب پس حالا بگو دلت واسه من تنگ شده بود یانه؟
گفت: جواب منو ندادين ٬بگين فرقي هم ميكنه؟
گفتم: انگار اول من سئوال کرده بودم.
گفت:دلتنگ شدن من يك مورد كاملا" احساسيه
و تاثیری در چیزی نداره.
گفتم خب؟
گفت: خب که خب . شما يك روز كامل رو بدون من گذروندين
گلايه ندارم ٬نگين كه تو طول روز نمي تونستين حتي حالم رو بپرسين!
و ادامه داد: اينا همش حرفهاي تكراريه
من درك نميكنم
فقط مي بينم كه راحت كنار گذاشته ميشم
خيلي راحت بدون من زندگي ميكنين
ببخشيد
قصد نداشتم حرف بزنم
ولي
بهتر ديدم كه بدونين كه حال درستي ندارم
دارم سعي ميكنم هضمش كنم
نگين كه فقط يك روز نتونستم بيام
حرف من سر مدت و زمان نيست
گفتم: تموم شد؟حالا من میتونم حرف خودمو بزنم یا میخوای بری خرید؟
گفت: بگين بعد ميرم.
گفتم:نمیدونم این مثال میتونه درست باشه یا نه؟منتها خود مثال مهم نیست ٬
میخوام ازش استفاده بکنم تا شایدطور بهتری منظورم رو برسونم! آیا شنیدی میگن فواره چو ناگهان بلند شود زود سر نگون گردد؟شنیدی؟
گفت: بله
گفتم: میتونی بگی رابطه اش با روابط ما چی میتونه باشه؟
گفت: من فواره ام؟
وادامه داد :تب تند زود عرق ميكنه؟ همينو ميخواين بگين؟
گفتم: آهان٬این بهتره٬این مثال تو بهتره.قدیمها وقتی به ماها این مثالها رو میگفتن٬اصلآ نمی تونستیم درک کنیم٬فقط می شنیدیم٬اما الان که تو این حرفا رو میزنی٬احساس میکنم تو اونقدر عاشق هستی که عاقبت بدون اینکه بخواهیم به همون آخرش میرسیم.


۱- خیلی ازپدیده های زندگی در دنیا مشابه ومثل همند٬فقط تفاوت دررفتاروشرایط فردی وا جتماعی ماهست که نتایج متنوع ویا متضاد میدهد و یادر نهایت تصمیم ونحوه عملکرد ماست در واکنش به این پدیده ها.
۲-امروز یک یا دو کامنت علنی وخصوصی در مورد پست قبل باعث شد٬ تا نکته ایی رو که سالها پیش در کتابی خونده بودم به ذهنم بیآد(حدود ۱۰ سال پیش)٬ هر چند جواب اون دوست رو در کامنت خصوصی بهش دادم٬ که امیدوارم براش مواردی رو روشن کنه ومفید واقع بشه.با اینحال بهتر دیدم که اون نکته یا مطلب رو در اینجا یاد آوری وذکر کنم تا هم خودم یادم باشه در نوشتنها یامواضع وموارد٬ توجه ودقت بکنم و هم شاید مورد استفاده دوستان قرار بگیره ٬تا بدونیم که میشه برداشتهای متفاوت از یه جمله٬یا حتی یک کلمه یا موردی مستفاد بشه.اول خواستم ذهنیت وبرداشت خودم رو از اون مطلب خونده شده بنویسم٬ اما با توجه به اینکه این کتاب جزءمعدود کتابهایی هست که با خودم به اینجا آوردم وچندین بار هم در سال گذشته در پستها ازش نام بردم واستفاده کردم٬لذا بهتر دیدم آن نکته رو عینآ از کتاب بنویسم یا بقولی پیاده کنم تا تفسیری از خود بکار نگیرم.
( صفحه۲۲۰ فصل تفاهم با دیگران)
*** دشواریهای ناشی ازمعنی زمانی رخ می دهند که کسی کلمه یاعبارتی راجدا از معنی متداول آن به کار گیرد یا آنها را به گونه ای به کار گیرد که احساس متفاوتی را درما بیانگیزد.در تمام کشورها وفرهنگها بسته به گستردگی وقدمت وتوانایی فرهنگ در بخشهایی مختلف٬کلمات وعبارات معانی متفاوتی دارند.مثلآ کلمه "چترباز".در تهران یا در تبریز یک معنی می دهد ودر بندرعباس معنی دیگر. "چترباز" در تبریز به معنی فردی است که از هواپیما با چتر نجات به زمین می پرد. در تهران علاوه بر همین معنی در نزد بسیاری از افراد با زمینهء فرهنگی یکسان معنی دیگری نیز دارد و آن عبارت است از فردی که انگل وطفیلی دیگری میشود.در بندر عباس وقشم "چترباز"کسی است که کالاهای وارداتی را از لنجها ومغازه های محلی تهیه کرده به شهر های دیگر برای فروش مجدد می برد.دراینجا "چترباز"به معنی بازرگان در مفهوم خاصی به کار میرود.از این قسم کلمات وعبارات درهر زبانی وفرهنگی فراوان هست. آنچه مسلم است بکارگیری این کلمات وعبارات با توجه به معنی حاکم بر زبان٬ عکس العمل واحساسات گوناگونی رادرمخاطبین پدید می آورد.***
(از کتاب ارتباطات انسانی دکتر علی اکبر فرهنگی)



حدود نیم ساعت پیش با دوستی که سر ساعتی قرار ملاقات گذاشته بودیم ومن نرسیدم که او را ملاقات کنم٬ بحث وگفتگویمان میشود ٬ البته این قرار در بیرون نبود ومن باید در خانه می دیدمش٬ وجالب اینکه قرار وقتی گذاشته شد که با هم صحبت میکردیم ومن برای کار مهمی باید به اداره ایی میرفتم٬ ضمن اینکه هوا وزمین اینجا هم برفی٬واز طرفی هم زمانی که به آن اداره رسیدم٬ مراجعه کننده بسیار بود(روز اول هفته).و ضمن اینکه وقتی خواستم این قرار را بگذارم به این دوست عرض کردم که بهتر است ساعت خاصی مشخص نکنیم که بعد خدای ناکرده گله مند باشی٬ولی احتمالآ تا ۲ ساعت برمیگردم٬در جواب گفت پس ۳ ساعت دیگر خانه ایی٬منهم گفتم بله.
آن بله وتاخیر من باعث دلخوری آنچنان شد٬ که با حرفهای ایشان که تو به قرار وساعتی که وعده وتعیین میکنی و قول میدی توجه نداری و............-------تمام اعصاب و فکر وذهن خط خطی میشود.میگویم شما حق داری منبعد ساعتی از من قبول نکن و..... وازش میخوام برای آرامش ادامه صحبت را مسکوت بگذاریم. ناگفته نماند نوشتن این مطلب به عنوان حق به جانب من نیست٬ ومن بد قولی رو به نوعی می پذیرم از طرفی هم چاره ایی نداشتم ٬ زیرا باید آن کار اداری را انجام میدادم وهم اینکه دسترسی برای مطلع کردن ایشان نداشتم.
پ-ن:امروز تصمیم داشتم در مورد پست قبلی توضیحاتی بدم٬ وضمن تشکر از همه دوستان وبالاخص خانومها ودختران عزیزم که کامنت گذاشتند٬ عذر خواهی هم بکنم که خدای نکرده بعضآ فکر نکنند که من خواستم ارزش واعتبار وتوانایی اونها رو نا دیده بگیرم و زیر سئوال ببرم.در این زمینه یکی از دوستان در کامنت ٬یاد آوری و گلایه کرده بود٬.خوشبختانه اکثر دوستان خودشون از مطلب دریافتند که مورد وموانع در کجا هست وبه چه علتی هم اینموارد عنوان شده.بهر صورت از استقبال وکامنتهای خوبتون سپاسگزارم ضمن اینکه خودم هم احساس میکنم که همه دوستان به من لطف دارند ودر مواردی هم حرمت من رو شاید به لحاظ سنی داشته باشند وبر نمی تابند.منهم متشکرم وبه این دلیل این موارد رو مینویسم چون بهترینها رو در زندگی براتون خواهانم. در زیر کامنتی که برای یکی از دوستان در وبلاگش نوشتم به نمایش میذارم.
دایی جون من منظورم خدای نکرده بی احترامی به هموطنا ودوستان ودخترام نیست وبیشتر موانعی که در سر راه اونهاست و مقداری هم موارد فرهنگی وعدم امکانات برای اونا رو می بینم. میدونم که همه زنها ودختران دنیا کمتر از مردان نیستند(ودر جاهایی قوی تر وبیشترند) وبه طبع دختران و زنان هموطنم کمتر از بقیه بهترینهای دنیا٬ نیستند![]()



اول صبح امروز با صدای رسیدن یک مسیج یا پیام تلفون موبیلم از خواب بیدار میشوم٬تعجب میکنم که چه کسی این وقت صبح برایم پیام دارد٬فوری و خیلی سریع دنبال ونگاه میکنم٬می بینم از یک دوست بسیار قدیمی هست که سالهای سال با هم خاطرات خوب و بد داریم٬اما در تمام این سالها دوست مانده ایم ٬افت وخیز های زندگی را در کنار هم و در زندگی هم دیده ایم وسالهایی را هم دور از هم بودیم٬ چه در آنجا وچه اکنون که دیگر از نظر مکانی بیشتر دورشده ایم٬ اما او امروز روز والنتاین را با همون پیام بهم تبریک میگوید.هم خوشحال میشوم وهم هنوز آمادگی پاسخ پیام را ندارم٬همخونه در حال رفتن به سر کار هست ومن هنوز هم در استراحت................
هنوز چند دقیقه ای از بیرون رفتن همخونه نمیگذرد٬که می بینم تلفون زنگ میزند وگوشی را برمیدارم که صدای همخونه هست٬میگوید اتوموبیل استارت نمی خورد وروشن نمی شود٬گفتم الان می آیم٬با خودم میگویم امروز انگاری روز شلوغی هست٬کمی احساس سردرد دارم٬سریع لباس می پوشم وکلاه میگذارم تا با این هوای سرد زیر صفر درجه وزمین برف نشسته کار دست خودمان دوباره ندهیم.
نه انگار همخونه که دیر وقت آمده٬یادش می رود که چراغ اتوموبیل را خاموش کند وتا صبح باطری کامل خالی شده٬حالا اینوقت صبح.....؟فکر کنم چند وقت پیش با فریناز داشتم صحبت میکردم٬که برایش تعریف میکردم٬موقعی که ایران بودم از طریق بعضی دوستان یا کسانی میشنیدم که در خارج یا اروپا٬آدمها عاطفه ندارند واگر کسی در خیابان در حال مرگ باشد کسی هم بسراغش نمیاد وحالا فحشا وایدز هم که در ذهنم بهش اضافه میکردم و........
به فریناز گفتم موقعی که قرار شد به فرنگ بیآم واینورها در ذهنم اینطور تداعی میشد که وقتی بیایم همینطور آدم بدبخت ودر حال مرگ در خیابان ریخته که من باید بیآیم وجمع شان کنم ویه سر وسامانی بدهم![]()
.اما وقتی با چشمهای خودم دیدم٬فهمیدم ما خیلی بیراهه میریم وبیراهه میگیم.
اماامروز صبح دوباره٬ موردی دیدم که مصمم شدم این پست ومطلب را که از مدتها به شکل دیگری میخواستم برایتان بگویم توضیح دهم.بنویسم.همینطور مونده بودیم که حالا با توجه به اینکه همخونه باید سر کار حاضر بشه وماشین روشن نمیشه واینقدر هم فکرمان مشغول بود که یادمان نیومد که ما عضو شرکت یا موسسه ایی هستیم که چه در اینجا ویا هر نقطه اروپا اتوموبیل ما با مشکل مواجه با یک تلفن می آیند وکمکمان میکنند.٬تلفون پسر همخونه را که میخواهیم بگیریم.......
می بینیم٬خانوم همسایه ٬طبقه پایین آپارتمان ما به پارکینگ می آید وآماده رفتن برای سر کار٬صبح بخیر میگوید وماشینش را روشن میکند ومشغول پاک کردن برف روی شیشه ها میشود٬خودش میگوید کمکی میتونم بکنم؟می گوییم باطری خودرو خالی شده وبایست هولش بدیم تا روشن شود٬فوری با صمیمیت جلو می آید٬می گویم شما بنشین ما هولش می دهیم٬قبول نمیکند وبا اصرار می پذیرد . ماشین باز روشن نمیشود٬ کوتاه نمی آید و میخواهد از باطری ماشینش کمک بگیرد ٬ کابلهای مورد نیاز رو که درعقب اتوموبیل داره وبا کمک هم و دستورالعمل نوشته شده روی بسته بندی کابلها و توضیح نحوه اتصال ماشین روشن میشود.همینطور که خداحافظی وتشکر میکنیم به او وچهره اش نگاه میکنم٬حدود ۲۵ تا ۳۰ سال دارد٬مقداری مفتول وگوشواره وهمچنین بینی واره(نگین های فلزی که به پره های بینی آویزان میکند ) و.......سیگارصبحش هم که براه بود................با خودم فکر میکنم وسکوت....
اما یادم می آید که به فریناز گفتم٬که به ما گفته بودند اینها همه شان یا اکثرشان سوسول وفوفول وفقط دیسکوته ومشروب واز این قبیل هستند٬در ضمن ازش پرسیده بودم معنی فوفول رو میدانی یا نه. الحمدالله میدونست وگرنه باید کلی توضیح میدادم.
حالا تو به من بگو اگر همین مشکل برام در تهران ویا.... پیش می اومد٬ شادی یا فریبا یا زن بیقرار یا نیلوفر............................................... چی کار میکرد؟اصلآ بلد بودین قطب منفی یا مثبت باطری رو؟




عجب دنیایی شده؟!صبح که ازخواب پا میشی همینطورخبره که سرت می ریزه٬قدیمها خیلی خوب بود ازهیچ چیز خبری نداشتی جز مسائل خودت٬ نه مادرمیدونست که روز والنتاین هست ومی بایست پدر کادو بگیره وباید مشغول رتق وفتق امور میشد٬آنهم چه رتق وفتق اموری؟ از صبحونه خودش گرفته وتا آماده کردن ما و پذیرایی پدر وبعد هم خرید روزانه که کوهی از بار مواد غذایی بود وتازه اگر مرغ هم میگرفت خیلی اوقات باید خودش سر میبرید و...........اما این خانومهای امروزی که بالاتر از گل هم نمیشه بهشون گفت ٬تازه فکر نکنم از هفت روزش دو روز بیشتر غذادرست کنن٬چون پیتزایی ویا رستورانیه ورشکست میشه.
اما این دنیا به همینجاختم نمیشه٬خبراول صبح سقوط هواپیما درنیویورک وکشته شدن ۴۹ نفر تا حالا به دنبال آتش سوزی وکشته های استرالیا میاد٬تابازهم مردم تاوان این عصرروداده باشند.اما برای بعضی دوستان وبلاگ نویس ما امروز در کار فوتبال پایتخت هستند تا شاید کمی هم به شادی زده باشند وشاید یه کامی از زندگی اینجور گرفته باشند.هر چند که فوتبال تیم ملی ما با این مساوی آخر باز هم درهاله تردید وباز ماندن قرار گرفته که بایست با اما و اگر وماشاالله وایشالله یه کاری بشه.اما انگار از والنتاین داخلی وخارجی زیاد خبری نیست. البته اینها همش تحمیلیه!وگرنه باید بگم خوشا به حال اون روستایی ما ویا اون کسی که در پشت کوهها در جاهایی که پر از برف وسرما٬نه خبری از این دنیا داره ونه نصیبی از ره آوردهای این عصر٬ وسرگرم زندگی خودشه وکمکی هم از کسی نمیخواد ومنتظر کسی هم نیست ونخواهد بود٬مریض هم اگر بشه خودش هست ودرد خودش وشایدهمسرش وخداش وعشقش هم سر زدن روز و اون لاله صحرایی هست که از پس آب شدن برفها به ارمغان خواهد آورد.



با توجه به بحران اقتصادی جهان و بسته شدن یا تعدیل نیرو در خیلی از شرکتهای بزرگ ٬در نتیجه سرایت اون به اروپا وهمچنین در اینجا ٬خیلی از شرکتها وموسسات تعدیل نیرو کردند وشرکت ما هم از پنجم ماه ژانویه اقدام به کم کردن ساعت کار نموده٬به این شکل که ما یک هفته کار ویک هفته استراحتیم.ناگفته نمونه که هفته کاری ما ۵روز کار در هفته از روزدوشنبه تا ساعت ۲ روز جمعه هست٬ و از اینساعت تا صبح روز دوشنبه هفته بعدش تعصیل واستراحتیم(معادل ۹روز).حالا شما حساب کن که اگر من روز دوشنبه که میخوام برم سر کار٬ ورفتم٬ وساعت ۱۰ صبح دیدم تبم شدید شده وبرگشتم خونه٬ چند روزه که در خونه واستراحتم؟
با رئیس سابقم داریم در این مورد بحران اقتصادی و وضعیت شرکتها در همون روز دوشنبه صبح صحبت میکنیم٬ من میگم فکر کنم بعد از حدود ۵ یا ۶ ماه یا کمی بیشتر اوضاع خوب بشه وبرگرده به سر جاش.اما اون میگه این اوضاع حدود ۲ یا ۳ سالی طول میکشه.روز بعدش که دارم اخبار تلویزیون را با داشتن تب وخوابیدن روی کاناپه گوش میکنم٬گوینده اخبار میگه که این وضعیت حدود ۳ سال طول میکشه!با خودم فکر میکنم این بحران که اینجوری اینجا باشه٬ برای کشورهای رده بعدی چه اتفاقاتی می افته وچگونه ؟




سئوال می کند
- دوستم داری ؟
می اندیشم
به یک سئوال تکراری ...
پاسخ می شنود
سکوت ! ...
می اندیشد
به یک جواب تکراری ...
به مانند گلدانی، مهربان
ساقه های مرا
میزبانی می کند
و نگاهت
ماهیِ نفس های مرا
ملتهب ...
از افتادن ها ...
از شکستن ها
از همان گلدانی که
ساقه هایم را
میزبان است ...
از عکس العملت به جوابم
می ترسم ...
و تو به ساقه هایم
آب می دهی ...
ازوبلاگ:عاشقانه



پ--ن۱:اگر موارد مذکور بود در ادامه٬ نیازبه درک وتفاهم وعشق متقابل هست.
پ--ن۲:دوست جوون رو میتونید اینجا واینجا بخونید.
بعدآ نوشت ۳: دوستان خواهش میکنم هر کسی میگه خیلی چیز های دیگه هم هست بگه چیه٬من نگفتم ظاهر مهمترین هست.بلکه نظرم اینه این موارد اصلی ترینه. اگر از نظر ظاهر همو نپسندند اصلآ معمولاّ موارد دیگه ادامه پیدا نمیکنه .مگر یا زوری باشه یا اینکه با خودت بد باشی وکسی که خوشت نمی آد ادامه برای تحقق ازدواج بدین.مگر نیاز مادی و مقطعی باشه و... چطور میتونه تمایل ظاهری وکشش وجذب هم و(..بیوشیمیایی ) نباشه بعد ادامه زندگی رو طلب داشت.این موارد یعنی خواستن٬(میشه نخواهیم اما بخواهیم...) من نمی فهمم.شاید چیز جدید در ایران دوستان کشف کردن![]()


در پست قبل گفتم که جوادعزیزاز من خواسته بود کمی در مورد حمل ونقل عمومی در اروپا بنویسم ودر مورد چند وچونش. گفتن در مورد زندگی اینجا واینان نیاز به اشراف به همه امورشان دارد٬ وشاید شناخت فرهنگشان٬که البته من خودم رو در این جایگاه نمیبینم ولذا فقط توضیحی در مورد مشاهدات یا شنیده هایم ویا مواردی که با آن سر وکار دارم.ضمن اینکه تاکید میکنم شرایط هر کشور میتواند شرایط وفرهنگ وبازتابهای خودش را داشته باشد٬با اینکه در این سالها به بخشی از کشورهای اروپایی مسافرت کردم٬اما به هیچ وجه به نظرم نمی توان در مورد همه به یک حکم یا یک تصور و درک ثابت رسید.زیرا که گفتن در مورد هر پدیده یا شرایط کشوری نمی تواند فقط با مسافرت ویادیدن چند روز یا هفته ویا احیانآ ماه باشد٬بلکه کسانی میتوانند در این موارد بگویند که بطور کامل در هر کشوری زندگی کنند واز شرایط اقتصادی وموارد دخیل در آن صحبت کنند.در نتیجه بنده اگر هم بخواهم در موردحمل ونقل یا وسایط نقلیه صحبت کنم٬الزامآ باید در مورد دانمارک که در آن زندگی میکنم صحبت کنم نه اروپا.
در اینجا بیشتر ایاب وذهاب با وسایل نقلیه عمومی انجام میگیرد٬ که شامل اتوبوس وقطار ومترو هست وهمچنین دو چرخه٬ اکثر آنها مرتب واستفاده از آنان بدون دغدغه می باشد وراحتتر وسریعتر ومهمتر اینکه بسیار ارزان هست.البته وقتی میگوییم ارزانتر بایستی توجه داشت که نسبت به اینجا ارزان هست و نه به پول ایران٬ ضمن اینکه قوانینی در اینجا حکم فرما هست که اینها را بسیار ارزان میکند٬اولآ بسیاری از دانش آموزان- فرهنگیان. دانشجویان وخیلی از شاغلین از دوچر خه استفاده برای ایاب وذهاب ورفتن برای سر کار هایشان میکنند. این خودش نشان دهنده هم استفاده ورزشی وهم امکان مهیا بودن برای مسیر دوچرخه را باید به همراه داشته باشد. استفاده از دوچرخه نیاز به فرهنگ و آموزش آنرا دارد. که اینان دارند. وقتی خیلی از روزهای سرد در اول صبح ویا عصر ها با هوای حدود صفر درجه ویا کمتر می بینی از بچه ۵ یا ۶ ساله تا پیر زن۶۰ یا هفتاد ساله دوچرخه سواری میکنند. شاید متوجه بشوی اینان چگونه اند.ودیگر در ذهنت نمی نشیند که اروپایی فقط دیسکوتک یا رقص و دانس است.بخش بزرگتری از مردم که از قطار واتوبوس استفاده میکنند برای رفتن به محل کار یا تحصیلشان٬شاید برای دور بودن محل کار یا تحصیل هست. البته من دیده ام خیلی ها از دوچر خه برای ایاب وذهاب تا فاصله ۱۰ کیلومتر رفت وبرگشت(۲۰ک) روزانه استفاده میکنند وحتی بیشتر. قیمت ایاب وذهاب برای قطار واتوبوس برابر هستند٬ضمن اینکه وقتی شما مداوم وهر روزه استفاده میکنی وبطور مثال ماهانه کارت یا بلیط بگیرید دارای تخفیف های ویژه وارزانتر هست.مهمتر از همه اینها مورد برگشت ویا کم بودن مالیات برای کسانی هست که محل کارشان دورتر هست.یعنی اینکه یکی از پارامتر های پرداخت مالیات شاغلین ٬فاصله تا محل کار هست و کسانی که دورتر کار میکنند٬هزینه ایاب وذهاب به آنان بر میگردد. برای دانشجویان- و بازنشتگان و آسیب دیده های مختلف.... تخفیف دارد. واگر به اینها هزینه مالیات وعوارض وبیمه واستهلاک خود روهای شخصی را اضافه کنید٬می بینید استفاده از وسایط حمل ونقل عمومی به صرفه وسود هست. خیلی اوقات وقتی بچه ها-جوانان وشاغلین را می بینم که از دوچرخه استفاده میکنند. می گویم نکند اینها برای پس انداز ونپرداختن هزینه بلیط شاید اینقدر خوب دوچرخه سواری میکنند؟!!!.بماند کّه دوچرخه سواری در طول سال اندامهای زیبا و بهتری را هم نصیبشان کرده است.
صحبت در این باره باز هم زیاد هست.

سلام به همه--٬ جواد عزیز از من خواسته بود که در مورد وضعیت حمل و نقل عمومی تو اروپا بنویسم٬که آیا دولتی یا خصوصیه وقیمت خدماتش در چه حده؟ به چه صورته؟ البته قبلآ مواردی در این مورد نوشته بودم ٬ اونهم فقط در مورد کشور دانمارک نه همه اروپا به علت اینکه روزانه باهاش سر و کار دارم وخودم هم استفاده میکنم ودیگران را هم می بینم.اما قبل از این ٬وقتی پست خرافه پرستی فریبا رو دیدم نمیدونم چرا یاد خاطرات فال قهوه واین موارد افتادم وبعدش هم اظهار وگفتن من که فال قهوه بلدم٬ به گوش فریناز رسید وقرار شد اینجا یه دفتر و دستک بزنیم وپول پارو کنیم٬البته فعلآ سر جا ومکان واینکه کی باید پول متریال اولیه یعنی قهوه رو بده وهمچین تقسیم سود بحث وگفتگو هست. بهمین خاطر از جواد عزیز میخوام تا دندون رو جیگر بذاره تا این پست شیرین رو به اتمام برسونیم.
تازه دیپلم گرفته بودم٬ و چند صباحی پیش برادر بزرگ که در دانشگاه تبریز تحصیل میکرد رفتم تا در اونجا هم با محیط دانشجویی ودانشگاهی آشنا بشم وهم زیر نظر برادر بزرگتر پیگیر خوندن درسها و آمادگی برای کنکور داشته باشم.(ملاحظه میکنید که همش باید مواظب من بودند تا حواسم جای دیگه نرود ونباشد).در اونجا ناگفته نمونه که عاشق یه دختر آذری شدم که بعد ها شامل وجزء اقوام شد٬ در روزهایی که برای امتحان کنکور به تهران ومنزل خواهر بزرگ اومدم ٬در همسایگی خواهر ودر طبقه بالایی فرح خانوم که کمی هم گوشش سنگین بود٬ سکونت داشت ٬ او دارای همسر و دو فرزند کوچک بود که مدام صدای جیق وداد زدنش سر این دوبچه در همه راهرو می پیچید٬ والبته محسنات اینچینی کم نداشت٬اما در کنار همه اینها اونطور که شنیده بودم انواع فال(ورق-تاس-دعا- قهوه) را برای مردم وبخصوص خانومها ودختران جوان میگرفت٬وبه همین خاطر خانه اش همیشه شلوغ بود وهمینطور رفت وآمد در راهروی آپارتمان.
اونروز در خانه بودم وساعت حدود ۱۰ صبح بود٬ خواهر وشوهرش به سر کار رفته بودند وبه همین خاطر زینت خانوم که کار نگهداری دو فرزند خواهرم ورتق وفتق امور خانه را میکرد مشغول تهیه نهار بود و....
زنگ در صدا کرد ومن که مشغول گوش دادن موسیقی وزمزمه بودم٬ صدایم بریده میشود٬ کمی مکث میکنم اما انگار دست زینت خانوم بندبود ولذا در را من باز میکنم٬ در روبرویم فرح خانوم را می بینم سلام احوالپرسی را به شکلی میکند که خیلی زود متوجه میشوم٬ با خودم کار دارد اماصحبتی که میکرد واضح نبود وبرایم مفهموم نمیشد. هم میخواست آروم صحبت کند که زینت خانوم نشنود وهم چون گوشهایش سنگین بود متوجه نمیشد که صدایش بلند هست٬توضیح میدهد که دوستش خانومی هست که میخواهد برود بازار ودر این ترافیک حوصله ندارد٬ از من میخواست که همراهی اش کنم!
در جوابش گفتم من باید جایی بروم و متاسفانه نمیتوانم همراهی اش کنم٬ گفت خب بیا بالا در منزلم چند لحظه ایی بشین وکمی صحبت کنیم بعدآ برو! سئوال کردم برای چه باید مزاحمتون بشم؟ فرح خانوم با اون دل مهربون وحساسش شاید به عنوان همسایگی وصمیمیت بغلم میکند و میبوسدم٬می گوید دلیل خاصی ندارد٬ این دختر خانومی که میگم خیلی زیباست ودوست داره با آقایی آشنا بشه وازدواج کنه!میگویم فرح خانوم من کس دیگه ایی را دوست دارم٬ میگوید خب باشه بیا فقط کمی صحبت کنیم. گفتم باور کنید من الان جایی کار دارم٬وگرنه می آمدم٬ میگوید لگد به بخت خودت نزن این دختر هم زیباست هم ماشین تویوتا دارد وهم پدرش کار گاه یا کارخانه لوستر سازی دارد ودر بازار معروف هست.هر چه من امتناع میکنم فرح خانوم اصرار٬ البته اگر زینت خانوم سرک نمیکشید وبه گوش نبود٬ فرح خانوم به این سادگی ها ول کن نبود وبالاخره ناکام ماند. در که بسته شد٬زینت خانوم به طرفداری از من وخواهرم هر چه دهنش بود به فرح خانوم نسبت داد وبعدش هم که خیلی سریع به گوش خواهر رساند موضوع را ودر نتیجه خواهر گوشمالی لازم را به ایشان دادند ویاد آوری کردند که از این کارهای خیر برای برادر ما نکن.
اما من بعد ها که اوضاع اقتصاد جهانی را دیدم فهمیدم که چه لگد هایی به بختمان نزدیم.
پ-ن۱: راستی یادم رفت بگم فال قهوه را از یک خانواده خوب ارامنه وتحصیل کرده که فقط یک زن وشوهرمسن بودند وبچه ایی هم نداشتند در سالهایی که در هایگاشن (بین نور وعلمده مازندران زندگی میکردند وما پیششان میرفتیم یاد گرفتم). این زن ومرد سالهای بعد فوت کردند ولی از اونها خیلی چیزهای خوب یاد گرفتیم.وخاطرشون همیشه در ذهنمان زنده هست.روحشون شاد.
پ-ن۲:دوستان طرز تهیه قهوه رو خواسته بودن من طرز تهیه قهوه ترک رو براتون می نویسم٬اما در مورد انواع دیگر قهوه ازفرینازمیتونین اطلاعات وکمک بگیرین.
در مورد درست کردن قهوه باید بگم انواع قهوه های فراوون داریم از فرانسوی تا برزیلی تا افریقایی وترک. اما بنظرم دوستان بیشتر مد نظرشون قهوه ترک یا همون فال قهوه که در ایران بیشتر مرسوم هست استفاده میکنند. حتمآ باید قهوه جوش تهیه کنید شاید همون قهوه فروشی های خیابان استانبول(جمهوری) داشته باشند.به ازای هر یک قاشق مربا خوری قهوه ترک یک فنجان آب در ظرف قهوه جوش(برای یک نفر) اضافه کنید ودر روی شعله ملایم گاز قرار دهید/می توانید در صورت لزوم شکر هم به مقدار کم با توجه به ذائقه اضافه کنید. همینطور که قهوه آماده وداغ میشود با قاشق هم بزنید ٬به محض دیدن چند حباب یا قل زدن در سطح قهوه دیده شد ٬قهوه آماده هست وباید از روی اجاق برداشته شود.(نبایدقهوه جوشیده شود).


مدرسه اونسال شده بود یه معجون زهر مار٬ وبا اون معلم ها وشرایطی که توضیحش در پست قبل رفت٬ هر روزی که میگذشت درسها سخت تر میشد٬ و از طرفی هم در اون سن وسال(حدود ۱۴سالگی) دور بودن از خانواده وشهر ودیار وهمچنین زیر نظر بودن تحت نظر یک خواهر بزرگتر سخت گیر که خودش هم دبیر بود٬ دشوار بود و از طرفی هم٬ همه خانواده به تصمیماتش آنهم بخصوص برای پیشرفت من گردن می نهادند ٬و راهی برای گفتن اینکه من میخواهم برگردم به شهر و خانه نمانده بود ٬ بیشتر از اینکه به مدرسه ودرس فکر کنم ٬به زنگ تفریح فکر میکردم٬ زنگ تفریحی که برای پسر بچه های در اون سن وسال بیشتر از سر کول هم بالا رفتن وشیطنت های پسرانه بود. تازه تا تکون هم میخوردیم سر وصدای اذیت وآزار فرهنگی همکلاسیها ودوستان به راه بود٬ ویک صدا می گفتند :آوو آوو و یا بشو بشو و.......
هیچ وقت یادم نمیره اون همکلاسی مازندرانی که با چشم اشکبار پیش من آمد ٬ وگفتم چی شده چرا گریه میکنی؟ ودر جواب گفت اینها به من میگن هی رشتی..... ومن که رشتی نیستم٬گفتم خاک بر سرت کنم خیلی دلت بخواد رشتی باشی٬وانگهی اینها که نمیدونن فرق گیلانی با مازندرانی را وبه همه میگن رشتی٬ حالا به من بگو با این گفتن ها چه اتفاق می افته؟ جرم من وتو اینه که شمالی هستیم .
مدرسهء ما یک ساختمان سه طبقه که به شکل عمارت بود وستونهای بسیار بزرگش چیزی شبیه ساختمانهای قدیمی رم٬ در هرطبقه یک هال بسیار بزرگ با همان ستونها ودر اطرافش پر از کلاس بود٬ و معمولآ هم هر کلاسی از سال اول دبیرستان گرفته تا آخر a-b-c را شامل میشد٬یعنی تعداد دانش آموزان در یک رده وسال آنقدر زیاد بود که به ۳ کلاس تقسیم میشدند. ودر زنگ تفریح همهمه دانش آموزان در هال طبقات وحیاط مدرسه گوش را آزار میداد . حالا شما در این حالت حساب کنید ما از بازی بدو بایست داشتیم تا قایم باشک وتا...................... وطبعآ کنترل ومدیریت مدرسه بسیار دشوار.
کلاس ما در طبقه سوم بود که از یک طرف درب ورودی آن به هال وراهروی طبقه سوم واز طرف دیگر روی دیوار پنجره های بزرگ قدیمی که طاقچه ایی هم با ارتفاع کم داشت که هم کار تهویه هوا را انجام میداد و هم چشم انداز به حیاط مدرسه٬ بیشتر مدرسه را برای زنگ تفریح وبازیهایش با دوستان همکلاسی می پسندیدیم. همینکه زنگ تفریح میخورد میخواستیم به بدترین وجهی لحظات کلاس را فراموش کنیم٬ و از طرفی یکی از این پنجره های کلاسمان مشرف میشد به تراس ساختمان در طبقه سوم(با ارتفاع حدود ۱۵متر ویا بیشتر از حیاط مدرسه) که از راهرو با درب بزرگ به آن راه داشت٬ در یکی از روزها به محض خوردن زنگ تفریح ودر ادامه بازی بدو و بگیر دنبال هم٬ من که دم پنجره بودم برای فرار نمی دانم چطور شد که پنجره را انتخاب کردم واز آنجا یعنی پنجره به سمت نرده های تراس پریدم ویک پایم را روی قسمت چوبی بالای نرده گذاشتم وداخل تراس شدم وکلی خنده وتعجب وهیجان داشت وبلآخره این پریدن از آن به بعد دنباله روی داشت وشده بود کار تعدادی از بچه های همکلاسی٬ وچون همه نمی توانستند اینکار را بکنند شاید فکر میکردیم یه امتیاز هست وشاید هیجان پریدنش لذتی هم داشت.
بعد از مدتها آنروز نمی دانم به دنبال چه چیز زنگ تفریح به دنبال آن دوست مازندرانی ام در راهروی طبقات می گشتم که انگار در بوفه پیدایش کردم ومشغول صحبت کردن بودیم که دیدیم همه با التهاب یا وحشت به سمت حیاط میدوند و همهمه زنگ تفریح غیر عادی بود٬ که ما هم رفتیم٬وقتی کف حیاط را دیدیم دریک قسمت جای سوزن انداختن نبود . متوجه شدیم یکی از بچه ها از ارتفاع پرت شده وبعدآ هم فهمیدیم یکی از همکلاسی های ما بوده که در هنگام پریدن از پنجره به تراس پرت شد. دیگر به آمبولانس وبیمارستان هم نکشید.هر کسی چیزی میگفت وحدسی میزد٬ وروز بعد اول صبح پلیس وارد مدرسه شدو خیلی طول نکشید سراغ من آمدند٬ و سئوال اینکه در اون لحظه کجا بودی٬ ومنهم توضیح میدادم وبعد سراغ اون دوست مازندرانی وبعد هم تعداد دیگر ودر نتیجه٬ فهمیدند در هنگام پریدن کف پایش روی چوب بالای نرده سر خورده ونتوانست خودش را به تراس برساند.
کلاس وتحصیل به اون شکل و مدرسه هم به خاطره تلخی تبدیل شد٬ دیگر هم با مقررات جدید در راهرو وحیاط مدرسه هم نمیشد بازی کرد ومدام ناظم های مدرسه در زنگ تفریح سخت گیری میکردند.نمی دانم چرا این رو براتون تعریف کردم٬٬ مسلمآ قصد ناراحتی شما نبوده. شاید به عنوان خاطر ه بد یا حوادث و شاید هم اهمیت بهداشت روانی مدرسه ومحیط آن مد نظرم بوده ویاایمنی هایی که باید در مدرسه ویا هر جای دیگر در زندگی با توجه به شرایط سنی در نظر داشت.
خاطره ها وحوادث زندگی که تمامی نداره٬ وهمونقدر هم که میتونه اتفاقات وحوادث خوب سر راه آدم قرار بگیره٬ بد هم سر راه هست!از طرفی هم خاطره وحوادث خوب وبد زندگی وقتی از اوان کودکی ونوجوانی درزندگی اتفاق می اوفته٬ به مرور تبدیل میشه به یه آلبوم عکس که در حافظه وذهنت حک میشه٬ و وقتی به سن ما رسیدی که نمیدونم جوونی هست یا میانسالی یا کهنسالی ٬ بر اثراینکه کجا باشی و یا چگونه باشی ودرحوالی ات چه خبر باشه یادت میاد. من از بچگی تا اونجایی که یادم میاد ویادم میارن شیطون بودم تا........................................ امروز که در خدمتتون هستم . البته ناگفته نمونه که دو سه بار پوست انداختیم و چند باری هم پوستمون رو کندن.( اینها رو هم جزء شیطنت ها بحساب بیار) وباور نکن.
قدیما که همون نوجوانیهای ما بود٬ میگفتن بچه زرنگی در درس بودیم٬ خواهر بزرگ که در تهران دبیر بود واز همون راه دور ما رو در کنترل داشت ٬ واز طرفی هم ما تازه میخواستیم دوران بعد از دبستان که اونموقع ۶ ساله بود و پس از آن سه ساله اول دبیرستان شروع میشد .... یعنی کلاس اول دبیرستان یا به عبارتی هفتم رو میخواستم شروع کنم٬ که خانواده وخواهرجان تصمیم گرفتن بریم تهران ودر زیر نظر او درس بخوانیم ضمن اینکه او هم تنها نباشد. واز طرفی هم هر چی آرزوی نا شده داشتن میخواستن ما بر آورده کنیم٬ درسته زرنگ بودم اما بقول امروزیها تو مود مهندس یا دکتری نبودم٬ اما اونها به کمتر از اینها رضایت نمیدادن......
خلاصه شال وکلاه کردیم ورفتیم تهران وخودم هم نمیدونستم داریم چیکار میکنیم٬ ما رو بردن تو یکی ازاین مدرسه های خوب دولتی اسم نوشتن٬ وسال تحصیلی شروع شد وما هم مشغول٬ خیلی طول نکشید که فهمیدم اوضاع خیلی خرابه ٬ وتا خواستم با محیط واین بچه تهرونی ها وگاهآ هم بچه های شهرستانهای دیگه آشنا بشم٬ با این دبیر های گوناگون و بدور از بقیه واکثرشون٬ کمی عقده ایی نمیشد دست وپنجه نرم کرد٬ مثلا بطور نمونه یه معلم علوم طبیعی داشتیم که هر وقت می اومد سر کلاس مست مست بود٬ما که بخیل نبودیم وکاری هم نمی تونستیم بکنیم .اما لا مذهب می اومد درس هفته قبل رو سئوال میکرد تا ما می اومدیم دهن باز کنیم٬ میگفت برو بشین ویه صفر توی دفتر چه اش میذاشت ونفر بعدی رو صدا میکرد٬ اوایل خیلی ناراحت وسرخ میشدم ٬ اما بعدآ دیدم یه چند تای دیگه هم از دوستان مفتخر به این شرایتند. هیچی دیدم عوض اینکه منو آوردن بهتربشم ٬بد تر شدم ٬ ولی خبر واطلاعی به خونه ندادم . یا اینکه اون دبیر ریاضی که دیگه واویلا داشت٬ می اومد ریاضی درس میداد وهمون ساعت هم چند تا مسئله از اون سختهاش طرح میکرد ٬ویا از مجله دانشمند اونموقع می آورد ومیداد حل کنیم ویا میبرد پای تابلو٬ تا من من(به کسر م) میکردیم جواب بدیم٬ کلی فحش وبد بیراه میگفت٬ وتازه تاکید میکرد که این نمرات کلاسی در سر امتحان تاثیر میذاره٬ ویا از کلاس اخراج میکرد وتازه در پی صحبتهاش ادامه میداد میگفت اگرسرامتحان اصلی نمره خوب ومناسب نگیرین٬ ولی تو کلاس نمره های خوب داشته باشین من نمره تون رو میدم.چیز بدی که این معلم ریاضی بارها هم سر کلاس به بچه ها گوش زد کرده ( این پست ادامه داره اما ادامه اش بی تربیتی نیست)
پ-ن۱: تصمیم داشتم پستی در مورد فال قهوه بنویسم ٬ اما موقع نوشتن از یادم رفت ویهو فکرم به این خاطره ها معطوف شد. ولی حتمآ خواهم گفت.منتظر باشین.
پ-ن۲:برای دوستانی که پیگیر پست ماقبل ونتیجه خواستگاری بودند٬ باید عرض کنم که جواب مثبت بوده ٬وعروس وداماد بعد از این فعلآ در صحبت و آمد وشد هستند.
پ-ن۳:دهم بهمن تولد دوست وبلاگی عزیز مجیدشر که شناسنامه همه دستشه وتولد همه رو اعلام میکنه هست٬ براش آرزوهای خوب دارم وامیدوارم که امسال شوهر کنه ( خودش همش میگه والا) در ضمن طبق اطلاع واصله ایشون فردا ۳۰ ساله میشه. تولدت مبارک


تا ته دره های بیکسی
از میان همه جنگلها و کوهها
از میان همه راهها
در میان همهمه
آدمهایی که تو را
به هیچ می انگاشتند
همان هایی که روزی
تقدیست میکردند
لا به لای همه درد ها وغصه ها
آنجا که هیچ بود و
گنگی وترس بهمراهت
آنجا که ریشه ها سست میشدند
از این هوای سرد وباد مسموم
لحظه به لحظه وروزها وماهها
گذر کردی و به انتها رسیدی٬
وبازگشتی دوباره را!
آغاز کردی
در روبرویت بهار
به انتظارت نشسته بود
ستاره های امید وآرزو
از لابه لای همه این
گر گرفتگی ها
به تو اشاره و
چشمک میزدند
وراه را نشانت میدادند
بگو امروز در کجا ایستاده ای
در کدامین سکو؟
آیا به یادت مانده است؟
آنانی که در آن وادی
جا مانده اند؟
با همین آرزوها وامیدها؟
نوشته (بهمن ۸۷)


می پرسم چیز اساسی تر چیه؟ در جواب می گوید
: چه ميدونم
هروييني
ماري جوانايي
-خنده ام میگیرد و کمی مکث بینمان حکمفرما میشود٬ منهم در این فاصله صبحانه را نوش جان میکنم و چای را هورتی از گلو پایین می دهم وبعد شاید زرنگی میکنم میگم خوابیدین؟
جواب میدهد:نخير
شما جواب نميدين من خوابم اونوقت...
می گویم من همه رو جواب دادم
و او: بله با تاخير چند دقيقه
می گویم صبحانه میخورم
و او: خوب برین بخورین٬غرش رو چرا به من میزنین . اخمش رو ور داشته آورده سر صبحی....
و ادامه صحبت: به اینجا می رسد که از چه نوع چای استفاده میکنی٬ که میخندم می گویم از چای عصر جدید از این لیپتون یا تیبک ٬ اعتراض میکند که چرا چای دم کشیده و...... نمی خوری؟ می گویم اینجا این کار را معمولا نمی کنیم مگر مهمان داشته باشیم واسه اینکه وقت گیر هست وادامه:
دوست: مگه خودتون بايد آب رو بجوشونين؟
: يا چاي رو دم بيارين؟
: اين پروسه ده دقيقه وقت ميخواد
: اونم تازه نيست
: چايي بايد همون موقع دم كشيده باشه
: اصلن به من چه
: شما چاي اين عصر رو بخورين
: من مال دوران پارسنگي رو
:
: لابد نون هم باگته؟
navid: inja
az oun nonhaye ma
keh nadaran
vali none tazashon
keh motanave hast
دوست: چه زندگي وحشتناكيه
زندگي بدون سنگك
از اين نونهاي فانتزي ديگه؟
navid: khob tabiie hast keh
ba atro tamme sangak va az in ghabil
adat konid
amma
in avakher keh nonhaye ounja ashghal shode bod keh
دوست: نه همه جا
: صبحانه فقط نون سنگك يا بربري
: پنير تبريز
: ولاغير
: حرف هم حاليم نميشه
navid: khob inha adat hast
pas man chi kar konam
: شما بخورين
: من جاتون بودم براي سنگك هم شده برميگشتم
دوست:نون دانماركي بخورين
با چاي فلاسكي
: و مردم بي رنگ
navid: chaye
mamoli ham darim
va none taze ham darim
دوست:هيچوقت به مردن فكر كردين؟
و اينكه كجا به خاك سپرده شين؟
navid: vaghti keh man mordam
che inja va che ounja
hich farghi nemikone
aslaan bendazan to darya
nemikham
bemiram
beyaranam
onja
دوست: شما تعلق خاطري به خاك ندارين ظاهرن
aslan
navid: ziad beh khak fekr nemikonam
tehrano dost daram
khozestan
shomal.......
va inja ra ham dost daram
amma ba mardome iran
dostiye dirine daram
chera kop kardi
دوست: هيچ
نميدونم
navid: khahesh bego
دوست: يادم افتاد كه خيلي وقته سر خاك بستگان نرفتم
دلم تنگ شده
navid: divone
haminkeh yade ounha bashi
engar rafti
دوست: باز يادم اومد كه چقدر از اين شهر و در واقع اين غربت بيزارم
navid: man mage sare khak miram
دوست: فرق ميكنه
navid: vali hamash yade harfe madar va pedaram va zahmathashon
va harfashion hastam
دوست: هم ادمها
هم احساسشون با هم
navid: hanoz ham dosteshon daram
va dar ghalbe man zendan
دوست: من بندرت ميرم بهشت زهرا
navid: beheshte zahra raftan
hazine dare
دوست: خوب كه چي؟
نفس كشيدن هم هزينه داره
bakhshi az oun hazine ro bedi beh ye
goshneh bichare
ba yade pedar
khoshal ham bash
khob
emroz sohbate mon terajik shod
: يك چيز ديگه
ino bezaram ro anten
دوست: مرده و حرفش
: بايد تمام و كمال بزارين
: با تمام جزئيات
: : خواننده هاتون سر به فلك ميكشن
: كي مي نويسين؟
: الووووووووووووووو
: بابام جان اگر ميرين بگين كه منهم برم
BUZZ!!!
..........


بله عزیزم با توام به من شک نکن٬شک وتردید خانمانسوز هست وزخم٬ همینطور که انتظار مثبت ویا باور و ذهنیت خوب از دیگران میتونه معجزه کنه٬خاطرم نیست چند سال پیش و کجا داستان یا افسانهء آن مجسمه ساز که شاید اسمش (پیگمالیون بوده) خوندم٬ پیکره ایی ساخته ٬وبه تصورش پیکر عشقش بود وهر روز با راز نگاه وگفتگو با اوانتظار پاسخ داشته واینکار انقدر ادامه یافت تا آن مجمسه تبدیل به انسان وعشقش شد. بله دوست من٬ منهم شاید بر این باورم که میتوان با این نگاه وزاویه دید وانتظار و باور خوب از دیگران بیشتر خوبیها از آدمها سر میزند وبالعکس شک وتردید وذهنیت بد از دیگران خیلی اوقات فاجعه می آفریند. همانند مردان شکاکی که با تردید ویا دودلی ویا بدبینی خیلی اوقات زنان خوبشان را به بیراهه می برند٬ به تجربه دیده ام که مردانی با یک سوءظن دائمی وفشار همسرانشان را که جز وفا داری وعشق چیزی در چنته نداشتند٬ آنچنان آزار و راه را بر او بستند که جز خیانت راهی برای ان زن نماند. وهمینطور پدرانی را دیدم که بر اساس زشتی های جامعه و انحراف ها وترس از اینکه دخترانشان به بیراهه روند محدودیت ایجاد کردند٬ واین محدویت چنان بود وادامه داشت که دخترکان به دیگران پناه بردند. وبه همان راهی رفتند که پدرک می ترسید ونمی خواست. ولی ممتد به جای درک و اطمینان٬ با ذهنیتهای منفی خودش آنان را به بیراهه سوق داد.پس به من شک نکن.
پ-ن ۱: این پست به نوعی مخاطب خاص دارد٬ با اینحال همانطوریکه مشهود هست میتونه برای هم باشد وبکار آید.
پ-ن۲: دیروز وامروز صدر اخبار تلویزیونها وروز نامه های اینجا٬ داستان رئیس جمهوری امریکا یعنی همانطوری مستحضرید اقای باراک اوبا ما هست. اما آخرین خبر یا حرفی که میزنند میگویند او شکم زیبایی دارد٬ وانهم به این علت هست که ایشان روزانه ۴۵ دقیقه ورزش میکنه٬ حالا آقا نوید تو هی بشین پشت این نت ووبلاگ نویسی قصه بگو وتکون هم نخور.

