تبليغاتX
رهگذار عمر
دوشنبه سی ام دی 1387
نسل جوون و خواستگاری2
راستش من احساس میکنم اگر بخوام این داستان خواستگاری وحواشی اش رو باز کنم ٬ بعد الم شنگه داریم٬ هر چند من نگران نیستم واز پس جوابها بر میام٬منتها دوست دارم بیشتر این داستانها و ازجوانب چیز مثبتی عایدمون بشه٬و البته باید بگم نباید عجول باشین یا قضاوت زود کنین٬ چون من هم  در ایران در این زمینه ها خانواده ها رو دیدم وهم اینجا می بینم.هم خودم روزی  جزء  جوونها بودم وهم  جوونهای ایرانی رو تا این اواخر  دیدم والان هم با نسل جوون ارتباط دارم وهم اینجا می بینم. با اینحال نظریاتی که میگم شاید در جاهایی عمومیت نداشته باشه ویا میشه گفت داستان قشر یا فرهنگهایی خاص باشه.ضمن همه اینها ممکن هست من در جاهایی برداشت غلط یا گونه دیگر داشته باشم.قصد بهتر زندگی کردن هست. مدتها بود این اقا داماد ایرانی میگفت من زن میخوام٬البته خودش مستقل زندگی میکنه وکار٬هر چی بهش می گفتیم ٬ آقا اینهمه دختر٬ خب برو آشنا بشو وانتخاب کن٬ تازه من که بیشتر وهمخونه ما کمتر بهش پیشنهاد میدادیم٬ اینهمه دختر خوب دانمارکی وزیبا وبی شیله پیله ودر محیط همکاری وکار باهات هستند ٬ هر کدوم یکی بهتر از دیگری٬ جواب که نه بود هیچ ٬ فشار که می اوردیم  البته فشار به معنی تاکید٬ میگفت من باکره ام ودر نتیجه دختر باکره میخوام٬ میگفتیم آقا جون اینطور قضاوت نکن ٬ تو دیگه چرا این حرف رو میزنی که اینجا به دنیا اومدی وبزرگ شدی؟حریفش نمی شدیم. بعد از مدتی براش میگشتیم نتونستیم. وایشون هم اصرار میکرد که باید دختر محجبه ومسلمون باشه و.... خب ما هم بایست به اعتقادش وخواسته اش احترام میذاشتیم. من که بار ها بهش توصیه کردم والا این دختر های دانمارکی خوبند وهمه جور باهات راه میان ودرزندگی یار وهمراه تواند٬ واینطور نیستند که تو براشون فقط تکیه گاه مالی باشی ٬ وخودشون کار میکنند وشریک زندگی و.........ولی اگر بخوای غیر اونها یاشه باید بری توی  داستان مهریه -شیر بها-عروسی های آنچنانی وتازه همه اینها به کنار٬ اون داستان فیس وافاده های مخصوص شون رو چه میکنی.مضافآ اینکه  در  ازدواج سنتی  تو شاید با یک نفر طرف نیستی وباید نظر همه رو جلب کنی٬ ولی در ازدواج بخصوص با دختر دانمارکی تو هستی و خود اون دختر............................... اما بقول اون سرهنگ پادگان در دوران سر بازی ام میگفت: آنچیز  که جایی نرسد فریاد هست.

اما دوستان  بعضی ها پرسیده بودن که جواب عروس خانوم چی شد ونتیجه.....؟

باید عرض کنم که اینطور بوده  ویا تصمیم گرفته شد  که استارت دیدار وشروع قضییه با ما باشه وبعد اینها با هم بیشتر آشنا بشن واگر توافق وتمایل داشتن ادامه...................

اما داستان اون شب به اصطلاح خواستگاری و آشنایی٬باید بگم خانواده عروس وخودش رو از طریق یکی از دوستان مطلع شدیم و وقتی قرار اونشب رو گذاشتند٬ یهو منو مطلع کردن که شما هم باید بیای٬ من اولش یکه خوردم من کجا بزرگتر کجا٬هنوزم من احساس میکنم در این زمینه ها باید کلی راه برم.بعدش هم وقتی دیدیم جدیه ٬ کمی به فکر رفتم که چه زود ما بزرگ شدیم. تازه برام جا افتاده بود که داستان چیه؟ به همخونه و  آقا داماد گفتم خب٬ کمی از چند وچون قضیه برامون بگین . تا ما بدونیم باید چطوری شروع و ورود قضییه کنیم٬ گفتند شما نگران نباش ما فقط میخواهیم آشنا بشیم وبعد از دفعه اول اگر اونها جواب مثبت دادند٬ مجددآ میریم. اونروز وقتی رفتیم خونه عروس خانوم وخانواده رو دیدیم البته با یک  جعبه کیک کوچلو ویه دسته گل٬ منهم که کارم گرفته بود واز همه طرف تحویل وعزت واحترام٬ تو دلم گفتم خیلی مزه داره آدم بزرگتر  یه جمع باشه٬ استغفرالله.

 خب با این وصف وحال یادم اومد که الان باید نقش خوب داشته باشم وخیر برای همه. نا گفته نمونه گفتیم الان تهران بود ما باید میرفتیم حتما از بی بی یا فلان شیرینی فروشی هایکلاس سفارش شیرینی میدادیم اونهم نه  نیم کیلو که شاید به ۴ یا ۵ کیلو میزد٬ اما اینورا از این حرفا بود وبالا وپایین نداشت.

 کمی نشستیم ٬ منهم که دیگه خیلی راحت خودم رو ول کرده بودم رو مبل  واول از همه  سان وبازبینی میکردم٬ از پدر عروس وتا مادر عروس و خود عروس٬ وبعد دقت کردم که عروس چقدر زیباست یا نه٬ یه دختر کوچلو موچلو وبا چشم وابرو های بسیار زیبا ومحجبه وخوب بود٬ اقا داماد که شاخه گل بود ٬ خیلی جذاب  وبا موهای براق ژل زده عین گلهایی  شده بود که بهش آب پاشیده بودن وطراوت داشت. مجلس  که گرم شد٬ دیدم همخونه هی به من میگه بگو. بگو. گفتم چی بگم شما که گفتین قرار نیست حرفی بزنیم هر چی هم از شما سئوال میکردم چیزی نگفتین وتکرار میکردین بعدا ودفعه بعد. اما وقت مجادله نبود٬ گفتم باشه بذارین همهمه تموم بشه٬

 خودم رو اماده کرده بودم به خودم گفتم تو که تو وبلاگ هی فرت وفرت مینویسی حالا هم باید اینجا صحبت کنی.البته من بنا به شرایط کاریم در ایران ٬ بعضا تو جمع همکارا وپرسنل تا۳۰ و۴۰ نفر هم یادمه صحبت وسخنرانی کرده بودم ٬ اما نه برای کارهای خیر اینچنینی٬ خلاصه در یک فرصت مناسب ویک فاصله سکوت ٬ از مادر عروس سئوال کردم فامیلی همسرتون واون گفت و منهم با تکرار فامیلی پدر عروس ٬ ورود صحبت کردیم وخیلی خلاصه٬ غرض از مزاحمت رو عرض کردیم٬. البته الان نخندین وّ من چطور اسم فامیل  پدر عروس رو نمیدونستم. نه به من گفتند ونه ما هم اینجور چیز ها رو حساس شدیم. همه رو به فال نیک گرفتیم٬ وصمیمانه به دور از این بازیها صحبت کردیم. پدر عروس هم در جواب خیلی صمیمانه گفتم که نظر دخترم مهمه وایشون هر چی گفت وبعد هم  در مورد مسائل  کار- زندگی - روز مره همه با هم صحبت میکردن.موارد زیر جهت اطلاع شما:

۱- عروس فقط دانمارکی وعربی می فهمید و داماد با اینکه ایرانی بود  به زبان دانمارکی وفارسی مسلط وعربی هم آشنایی داشت.در نتیجه خیلی اوقات پیش می اومد که آقا داماد باید  هم فارسی صحبت میکرد وهم دانمارکی و یعنی اینکه دقیقآ یه موضوع صحبت شده رو به دو زبان می گفت.

۲-مادر عروس واقعآ خوشحال بود از دیدن این  آقا داماد ٬ واقعآ داماد هم که ایرانی بود سخنوری میکرد. جاهایی که داماد  فارسی میگفت٬ مادر عروس هم برای عروس خانوم ترجمه میکرد.

 

 

نوشته شده توسط نوید در 20:45 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و نهم دی 1387
نسل جوون و خواستگاری
خب دیشب خواستگاری بودم٬فکر بد نکنین نه برای خودم٬ بلکه برای یه جوون٬ اونهم جوون حدود۲۳ ساله٬بذارین از اینجا شروع کنم که این فریناز هم برای من بد آموزی داشته٬ واینقدر گفت وگفت همخونه که این کلمه ملکه ذهنم شد ٬ بله دیشب برای پسر همخونه من رفتم خواستگاری واون پسر ۲۳ ساله ایی هست که اول جوونی و کار وزندگیش هست٬کلی حدیث وداستان خوب داره وشنیدنی برای شما.  اولا برای من که خودم رو هنوز  جوون میدونم ٬ جالب بود که به عنوان یه بزرگتر جلسه برم خواستگاری اونهم برای اولین بار٬ خیلی تو این جلسه یاد  خودم در سالهای جوونی افتادم واون حرارت و  شوق زن گرفتن وهمینطور از اینکه میدیدم در اینجا  که یه کشور اروپایی هست٬ دوتا جوون به شکل سنتی که تا کنون هم رو ندیدن واولین بار بود که همو می دیدن و باید برای شروع ارتباط از طریق خانواده اقدام میکردند رو در این عصر ببینم٬مطلب دیگه که جالب هست خیلی از   جوونهای اینجا به دلیل اینکه مورد  امکان کار و تحصیل شون مهیا هست٬بخصوص آنهایی که اعتقاد به روابط  گسترده به شکل امروزی ندارند زود ازدواج میکنند٬ البته صحبت کردن در این مورد اونهم بطور خلاصه در اینجا ممکنه کمی دشوار از این نظر باشه که قابل درک  بطور واضح با این  نوشتار من نباشه ونیاز بیشتری به توضیح داشته باشه.اجازه بدین صورتهای عمده مسئله رو فهرست وار براتون بگم تا بعد .هر چند بعضی اوقات این بعد گفتنها /دیگه به وقوع نمی پیونده.

عروس خانوم حدود ۲۲ سال داره و در یکی از رشته های بیمارستانی وپزشکی تحصیل کرده که میخواد ادامه تحصیل بده٬ دو رگه هست واز پدر ومادرایرانی وعراقی وآنهم کرد .

 آقا داماد آینده ایرانی و  شاغل ٬در حین اینکه دنبال شروع ادامه تحصیل هست.

هم پسر وهم دختر معتقد به ازدواج سنتی هستند ومسلمون وبه اعتقادشون پایبند.

تا اینجا رو داشته باشین ٬ تا بعدن براتون توضیح بدم که اینجا وقتی شرایط مهیا هست چطور جوونها سریع ازدواج میکنن٬ تا قبل از اینکه هی خانواده فشار بیاره یا هی بگیم ازدواج خوبه وازدواج کنین.البته الان بعضی ها مثل این فریناز یهو گیر نده نه اینجا اینطور نیست. سبکهای دیگری از ازدواج هم هست .اما این نوع ازدواج هم من در اینجا کم ندیدم.

پ -ن: از دوستانی که در مورد قالب وبلاگ در پست قبل ابراز لطف ومحبت کردند وبخصوص در مورد هدر وبلاگ تشکر میکنم وباید ذکر کنم: ببخشین که این اواخر هی مدام تغییر قالب میدادم که دو علت داره . اولش بعضی از دوستان میگفتن عکسها رو نمیشه دید ومن به تجربه دیده بودم جدای حجم وسرعت  نت در کشور ما٬ بستگی به قالب ها هم داره- مورد دوم تنوع وزیبایی طلبی خودم بود که زود از قالبهایی خسته میشدم ودوست داشتم قالبی باشه که برای شما هم خسته کننده نباشه٬ بهر صورت انتخاب از من وبا کمک دوستی که نظرش رو خواسته بودم و در نهایت  انجام کارها وطراحی هدرش توسط  آقای حسن الماسی که بسیار ازش متشکرم وفقط یک بار درخواستم رو بهش گفتم٬ خودش به بهترین شکل ممکن برام انجام داد. بازم ازشون ممنون وبراش آرزوی سلامتی وموفقیت دارم.

 

نوشته شده توسط نوید در 20:27 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و هشتم دی 1387
اینهمه حوصله بحث وجدل
 بحث وصحبتهای ما تمومی نداشت٬ هر روز و هر روز٬ واین کار همیشگی بود٬ از زمین گرفته تا آسمون وتا هر چیزی که به زندگی کردن مربوط میشه. حرفی زد که موافق میل وسلیقه ام نبود ٬ هر چند حساسیت انچنانی  نداشتم ٬ اما مخالفت کردم واو هم ادامه داد واستدلال میکرد که همانی هست که می گوید٬گفتم غلط هست واو باز هم ادامه داد٬ گفتم اگر ادامه بدی ٬ باز هم خواهم گفت وتند تر٬ گفت یعنی از غلط کردی ٬ هم تند تر؟گفتم غلط کردی یعنی اشتباه کردی ویا اشتباه هست.

گفت بفرما وبشین وبتمرگ ٬هر سه به یک معناست

گفتم اصلآ موافق نیستم٬ اینها ماهوی با هم تفاوت دارند٬ اگر خواستی بحث میکنیم.

نوشته شده توسط نوید در 16:55 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387
نیاز

بی تو، ای روشنگر شب های من!
بوسه می زد ناله بر لب های من
در دلم از وحشت بیگانگی
خنده می زد لاله ی دیوانگی
دیده ام چون نرگس غم می شکفت
وندرو برقی ز شبنم می شکفت
در بلور اشک من یاد تو بود
در سکوت سینه فریاد تو بود
مخمل سرخ شفق رنگ تو داشت
پرده های ساز، آهنگ تو داشت
موج خیز سبزه دامان تو بود
خفتنم آنجا به فرمان تو بود
هر کجا بر تخته سنگی آبشار
می شکست و پیکرش می شد غبار؛
در غبارش باغ رؤیا می شکفت
وز گلش رنگ تمنا می شکفت
از تو دوری کردنم بیهوده بود
بی تویی جان مرا فرسوده بود
بی تو بودم لیک کنون باتوأم
خود نمی دانم که این من یا توأم
چون نسیمی بگذر از پیراهنم
تا درآمیزی چو گرمی با تنم
بی تو غمگینم، دمی بی من مباش
جان شیرینم! جدا از تن مباش
بی تو آرامم به جز آزار نیست
بی تو بالینم به غیر از خار نیست
تا دلم بازیچه ی ایام شد
باده ی عشق ترا چون جام شد
گر توانی جامه ام ساز و بپوش
گر توانی باده ام ساز و بنوش
نه، که ما را رخصت دیدار نیست
ور بود، دانی که جز پندار نیست
تو نسیم سرزمین دیگری
بر کویر جان من کی بگذری؟
من شب ِ پایان پذیر هستیم
لحظه یی دیگر نپاید مستیم
تو فروغ آفتاب روشنی
من چو می میرم تو سر بر می زنی
من خزان ِ در بهار افتاده ام
آفت ِ در کشتزار افتاده ام
لاله ها از جور من بر باد رفت
هر چه رفت از من همه بیداد رفت
آفتاب گرم عمرم سرد شد
خوشه های آرزویم زرد شد
چهره ام دارد صفای نوبهار
در دلم اندوه پاییز استوار
گرد اندوهم، مشو خواهان مرا
از سر دامان خود بفشان مرا
شعله ی رنجم ز من دامن بکش
بند دردم پای خود از من بکش.

                                ( سیمین بهبهانی)  

 

نوشته شده توسط نوید در 22:29 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387
بعضی زنان در اینجا وپدیده برابری
 

تا شروع کار روزانه دقایقی مانده است واین دو زن که سالهاست در کنار هم در یک اداره دولتی کار میکنند٬ فرصت دارند  تا مثل همیشه در مورد هر چیزی صحبت کنند٬ از خرید لباس های جدید گرفته تا حرفهایی در مورد مدهای مختلف تا آرایش و یا  حتی بچه ها و شوهرانشان ویا هر مورد زندگی.

ـــ زن اول با حرارت وحالت ناشی از دلخوری وعصبانیت توضیح میدهد: شوهرم هنریک بی توجه هست٬ و ولخرج٬هفته گذشته که رفتم سری به مادرم بزنم وقتی برگشتم خانه٬ خبری ازش نبود٬ بالاخره وقتی آمد٬می پرسم کجا بودی؟در جواب میگوید با چند تا از دوستان رفته بودیم لبی تر کنیم٬

می گویم این لب تر کردن چقدر هزینه اش شد٬در جوابم میگوید خیلی زیاد نشد چون در ارزانترین بار محله رفته بودیم.

 زن در ادامه به دوستش گفت: آخر تو بگو آدم به این بی فکری  که رفته در بار نشسته ومشروب خورده است وکلی هزینه کرده است.

ــ زن دوم سئوال میکند:آیا هزینه های ثابت خانه و اصلی زندگی را پرداخت میکند ومشارکت دارد؟

ــ زن اول: خوب این که طبیعی هست ولازمه زندگی

ــ زن دوم: خب بهر حال اوهم حق دارد از  باقی مانده درآمد وپول تو جیبی اش که از دسترنجش هست٬ به فکر و تصمیم خودش برای خود خرج کند.

ــ زن اول : بله میتواند خرج کند وهر چیزی هم کوفت کند٬ اما نه اینکه در بار که قیمت یک آبجو چندین برابر فروشگاه معمولیست٬میتوانست در خانه هم کوفت کند.

ــ زن دوم: تو خیلی سخت میگیری.

 ــ زن اول که انگار آتیش به جانش افتاده باشد٬ با صدای بلند تر و تندتر می گوید بله سخت میگیرم واز این بدتر هم میکنم٬ به او گفته ام باید صورتحساب  پرداخته شده را برای من بیآورد تا ببینم چقدر هزینه  کرده است٬ تا منهم به تلافی آن به همان مقدار با دوستانم در هفته آینده ولخرجی نمایم٬ تا شاید منبعد از این غلطها نداشته باشد.

نوشته شده توسط نوید در 21:54 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و دوم دی 1387
هنر وموسیقی

از میان همه برنامه های تلویزیونی آنهم از نوع لوس آنجلسی اش٬ فقط برنامه آنکات تلویزیون طپش را می پسندم ونگاه ودنبال میکنم٬ شاید علت های متفاوت داشته باشد٬دیدن وشنیدن نقطه نظرات آدمها همیشه برای من جالب بوده٬بخصوص اینکه آنان هنرمندان (آرتیست) یا نویسندگان- آهنگسازان- شاعران- ویا شخصیتهایی باشند که دوران جوانی را به نوعی با  نام و آوازه وهنرشان سپری کرده باشیم وگاه هم با چهره های جدید  وحرفاشان آشنا شوم. آخرین باری که این برنامه را میدیدم٬مصاحبه با آقای شهرداد روحانی که رهبر ارکسترهای کلاسیک هست ومعروفیت  وشهرت جهانی هم دارد  ونا گفته نماند او برادر  انوشیروان روحانی پیانیست معروف ایرانی هست که سالها معروفیت در عرصه موسیقی ایران ونواختن پیانو داشته است.

 نکته ومطلبی که در مصاحبه اش خیلی بنظرم جالب آمد:او در پاسخ و قسمتی ازصحبت ونقطه نظرش  در مورد تاثیر موسیقی در روی  آدمها بخصوص کودکان و جوانان میگوید٬در سالهای گذشته در کشور ونزوئلا  سازمان و یا مدرسه ای تاسیس شده که کودکان خیابانی ویا احیانآ ایتام  جمع اوری میشوند وبه این مدرسه برده میشوند وضمن اینکه هزینه ها و وخوراک  وپوشاک آنان تامین میشود٬ آنان در زمینه موسیقی وهنر تحصیل میکنند که نتایج شگفت واعجاب اور داشته است.ایشان ادامه میدهد٬ در سالهای گذشته دیده شده که کودکی که در این سنین خلاف وبزهکاری داشته٬ در این مدرسه خیلی سریع با موسیقی آشنا وبه بهترین وجهی مینواخته است ودر یکی از  همین کنسرتها آن کودک  که امروز جوانی شده در حضور تماشاگران با خوشحالی اعلام میکند اونروز اگر ادامه میدادم می بایست الان اسلحه دستم بود وچقدر خوشحالم که امروز موسیقی می نوازم.شهرداد روحانی اضافه میکند که این برنامه انقدر  موفقیت داشته که به تازگی (حدود  دومین سال) است که در کشور امریکا نیز اقدام به چنین کاری کرده اند٬ وبه تازگی نیز یکی از بزرگترین کمپانی های معروف دنیا که اقدام  به تهیه و نشر آثار بزرگان موسیقی دنیا می کند  در صدد تهیه کنسرت و انتشار آثار همین  کودکان وجوانان  مذکور را به عهده گرفته است.

 

نوشته شده توسط نوید در 20:6 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و یکم دی 1387
پروانه ها

حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
 اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
 در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
 بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
 می دانی ؟
 انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می اید
گوش کن
 می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
 گوش کن
 یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
 به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
 می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
 تاریخ یا جغرافی ؟
 می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
 برای خمره های عسلش که در برف ها شکسته اند
گوش کن
 به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگر نوشت
حق با تو بود
 می بایست می خوابیدم
 اما مادربزرگ ها گفته اند
 چشم ها نگهبان دل هایند
 می دانی ؟
 از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
 کودک
 خرگوش
 پروانه
 و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
 بی نهایت
 بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
 پروانه ها
 آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
 در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می اید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
 دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
 که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
 او را
 کسی را دوست می دارم .

(حسین پناهی)

 


 

نوشته شده توسط نوید در 20:46 | | لینک به این مطلب
جمعه بیستم دی 1387
غمگین و ناراحت نیستم

اینروزها  اینقدر این دوستان گفتن  که غمگین مینویسی٬ من اعتماد بنفسم رو دارم از دست میدم! ومیگم مگر قبلآ چطوری می نوشتم که الان غمگین شدم٬ البته میدونم که همه دوستان به من لطف دارن واز سر لطف هست که این حرفا رو میزنن. اما این توضیح لازم هست که طبعآ ما ادمها  در همه لحظات نمی تونیم یه جور باشیم٬ بعضی اوقات هم حس میکنم این موزیک وبلاگ منو به اشتباه میندازه٬ یعنی باشنیدن اون موزیک ونوشته من احساس خوبی دارم وطبعآ فکر میکنم که این حس به خواننده هم منتقل میشه ٬ ولی بعدآ متوجه میشم که این موزیک برای  نت دوستان با توجه به حجم یا موارد فنی دیگر پخش نمیشه.گاهی هم نوشته ام مربوط به این دوران  نیست به زمانهای قبل ویا دور برمیگرده ویا حتی حسم مال زمانهای گذشته هست٬ ولی به خاطر اینکه امروز راحتتر میتونم اون حس وحال وهوا را ببینم ازش یاد میکنم ومینویسم.

بعضی از دوستان هم احساس نگرانی بخاطر این مورد قطع گاز اروپا کردند وفکر میکنند الان ما در شرایط سخت قطع گاز ویا سرما قرار گرفته ایم وشاید ممکنه که همین روزا من از سرما بمیرم٬نه دوستان از این خبرا نیست٬ اینجا امن وامان هست. البته این قطعی که تازه انجام شده وفکر نکنم که اینها اینقدر  بی فکر باشند که ذخیره ایی نداشته باشند برای این موارد وتازه راههای دیگری هم برای سوخت وگرمایش هست. به هر صورت اینجا هیچ مشکل ونگرانی فعلآ دیده نمی شود.تازه من مریضی وسر ما خوردگی ام خوب شده و انرژی مضاعف٬خیالتون هم راحت.

نوشته شده توسط نوید در 21:45 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هجدهم دی 1387
به گمان من..

واقعیت حیرت آور

 همانی است

 که دراش هستیم

ودست و پا میزنیم

------------------------------------------

/دراین شبها

 / خوابهایم

/ رویاهای بجا مانده

/ از زندگی هست

 /وتقلایی هرز

 

نوشته شده توسط نوید در 23:7 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفدهم دی 1387
کی بود کی بود من نبودم

دیشب  هم بخاطر همین مریضی و تب سعی کردم زود بخوابم وخوابیدم.( بعضی اوقات نگران میشم که دوستان بابت این مریض مریض گفتن ما بترسند واینجا نیآیند) و تا اینکه صبح با توجه  به تعطیل بودنم به مقداری از کارهای مورد نیازم در شهر برسم٬ اما ساعت حدود ۳ نیمه شب خواب از سرم می پرد و هر کاری میکنم خوابم نمی برد وبلند میشوم وبه هال و پذیرایی میروم که محل استقرار تلویزیون هست٬ روی کاناپه دراز میکشم والبته  چایی هم آماده میکنم واز خودم پذیرایی ومشغول نگاه کردن  کانال های مختلف تلویزیونی میشوم٬ از فیلمها شروع میشود وبعد به اخبار که میرسد ۲ مورد را هم پیگیری میکنم وهم میبینم یکی هوای سرد اینروزهای اروپا هست که همش زیر صفر از آلمان گرفته تا سوئد ونروژ و....... همه حدودده درجه زیر صفر ودر جاهایی هم از این بیشتر٬اما این خیلی  آشوب ودرد ناک انگار نیست واز پسش بخوبی بر می آیند ٬ ووقتی صبح میشود می بینم هم دوچرخه سوار ها وهم خود رو ها با تمهیداتی که در شهرمان  ودیگر شهر ها بعمل آمده راحت امد وشد میکنند. به خودم میگویم اینها با این سر لختی از این دوچرخه ها انگاری برای خودشان ورزش به راه انداخته اند و فی الواقع هم با این اندامهای قلمی خیلی ها مریضی در کارشان نیست.

اما مورد دوم که در همه اخبار ها از کانالهای مختلف دانمارک گرفته تا ترکیه تا اسکای نیوز که فکر میکنم خبرگزاری انگلیسی هست وهمینطور خبرگزاری های سوئد- المان-فرانسه وهمه همه در تمام ساعتهای مختلف ودر کانال های متنوع از  کشت وکشتار وزخمی های جنگ غزه را نشان میدهند٬ شب قبل تلویزیون با پزشک دانمارکی مصاحبه میکرد  واو در یکی از بیمارستانها انجام وظیفه میکرد میگفت ٬شدت جراحت و آسیب وتعداد مصدومین تا آنجا هست که ما تا  نفر قبلی را عمل کنیم که مورد اصابت  تر کش  واقع شده٬ نفر بعدی  در حال مرگ قرار می گیرد واز کمبود ها میگفت.

 از طرفی چهره های گوردون براون- جرج بوش-سارکوزی ومصاحبه هایشان را میدیدم ومی شنیدم٬تا رهبران گروههای فلسطینی وهمینطور نشان دادن کشتار بی رحمانه کودکان و زنان ومردان بی گناه غیره نظامی.در یک مصاحبه جرج بوش هم ادای نا راحتها را  در آورد واز نا راحتی نمی توانست حرف بزند و آخر هم گفت تقصیر حماس هست٬ بماند که سارکوزی وگردون براون هر کدام تیپ زده بودند و در مذاکرات مختلف شرکت داشتند وحیف که نمی شود کلمه رکیک بکار برد ولی انگاری دستشان بند بوده وعین خیالشان نبود وفقط فیکور شان نمره بالایی داشت.

تظاهرات مردم مسلمان ترکیه را می دیدم علیه اسرائیل ودفاع از غزه ونگاهی هم به *گوینده تازه وجدید تلویزیون ترکیه که شبیه عروسکها درستش کرده بودند برای اجرای شوی اخبار......

 آخر سر به خودم  گفتم همه خبر دارند چی میگذرد وچه کسانی دارند کشته میشوند واز ۱۰ نفرشان  ۵ یا ۶ بچه میدیدم که کشته شده اند. آنهم مردم بیچاره بدبخت که خود زندگی شان هم آه در بساط ندارند و خود زندگیشان هم  جنگ هست و ضجه های جانخراش. اما هر کی از این آقا بالا سر های دنیا را میدیدی٬ انگار ماست ودوغند وکاری نمی توانند بکنند٬ اسرائیل هم راه خودش را دارد میرود. تازه همه هم اظهار نا راحتی وندامت میکنند ٬ نمیدانم  تقصیر کی هست  وباید یقه ی کی را گرفت.تازه دولتهای مسلمان هم فقط حرف وبالاخره باید گفت کی بود کی بود ٬ همه هم میگویند ما نبودیم٬ نکند مشکل سر آن  طفل نوزاد  تا زیر ۱۵ سال فلسطینی هست .

نوشته شده توسط نوید در 20:39 | | لینک به این مطلب
دوشنبه شانزدهم دی 1387

دراین

 شبها

 خوابهایم

 رویاهای

 بجا

 مانده

 از زندگی

 هست

 وتقلایی هرز

نوشته شده توسط نوید در 0:9 | | لینک به این مطلب
یکشنبه پانزدهم دی 1387
تب وهذیان

معمولآ سالی یک بار مریض سخت میشوم٬ وفکر کنم این از قدیم الایام بوده برای من ٬ واینروزها هم دارم سپری میکنم.تب خیلی شدید که تاحد نفسم بالا نمیآد ولرز وبعد هم عرق وخواب .....بعد از چند روزی وقتی که از این حالت در می آیم احساس میکنم که یک زایش یا رویش دوباره هست  تا حدود یکسال. چون  همه خستگی ها در همین چند روزه استراحت اجباری از بین میرود. ناگفته نماند گاهی تب آنچنانی باعث هذیان و خوابهایی که  شاید خواسته های منند در این روزها به وقوع می پیوندد.

حالا با گفتن این حرفها در مورد مریضی ام٬دیگه جرات هم نداریم تا یکسال مریض بشیم.

اون دوستانی که به من بابت پست قبل سرزنش یا انتقاد دوستانه کردند ٬ یعنی اینکه همه با عشق موافقند ویعنی اینکه هنوز قبول دارند عشقهای این زمانه بکر وپاک مانده است.یا اینکه دوست نداشتند از واقعیتها بگوییم؟

 

نوشته شده توسط نوید در 19:16 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوازدهم دی 1387

در این سالها باریدیم و باریدم /

به هر کوهی رسیدم/

 نشان از عشق ندیدم/

 کوچه عشق /

یا بیراهه بود/

 یا بن بست/

ویا ویرانه ایی/

نوشته شده توسط نوید در 15:35 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه یازدهم دی 1387
با آرزوی بهترین ها برای همه در سال 2009 میلادی.صلح-دوستی-بهروزی

 

شب بود و نسیم بود و باغ و مهتاب 
                                       

                           من بودم و جویبار و بیداری آب

وین جمله مرا به خامشی می گفتند
                                          

                         کاین لحظه ی ناب زندگی را دریاب

                                                                                              

                                                                        ( شفیعی کد کنی)

 

 

تنها نگاه بود و تبسم میان ما
تنها نگاه بود و تبسم
اما نه
گاهی كه از تب هیجان ها
بی تاب می شدیم
گاهی كه قلبهامان
می كوفت سهمگین
گاهی كه سینه هامان
چون كوره میگداخت
دست تو بود و دست من این دوستان پاك
كز شوق سر به دامن هم میگذاشتند
وز این پل بزرگ
پیوند دست ها
دلهای ما به خلوت هم راه داشتند
یك بار نیز
یادت اگر باشد
وقتی تو راهی سفری بودی
یك لحظه وای تنها یك لحظه
سر روی شانه های هم آوردیم
با هم گریستیم
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
ما پاك زیستیم
ای سركشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته از سفر خاطرات دور
آن روزهای خوب

تو آفتاب بودی
بخشنده پاك گرم
من مرغ صبح بودم
مست و ترانه گو
اما در آن غروب كه از هم جدا شدیم
شب را شناختیم
در جلگه غریب و غم آلود سرنوشت
زیر سم سمند گریزان ماه و سال
چون باد تاختیم
در شعله شفق ها
غمگین گداختیم
جز یاد آن نگاه تبسم
مانند موج ریخت بهم هرچه ساختیم
ما پاك سوختیم
ما پاك باختیم ...
ای سركشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته ای خطا رفته
با من بگو حكایت خود تا بگویمت
اكنون من و توایم و همان خنده و نگاه
آن شرم جاودانه
آن دست های گرم
آن قلبهای پاك
وآن رازهای مهر كه بین من و تو بود
ماگرچه در كنار هم اینك نشسته ایم
بار دیگر به چهره هم چشم بسته ایم
دوریم هر دو دور
با آتش نهفته به دلهای بیگناه
تا جاودان صبور
ای آتش شكفته اگر او دوباره رفت
در سینه كدام محبت بجویمت
ای جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه
در چشمه كدام تبسم بشویمت ! ...

                                                       فریدون مشیری

 


نوشته شده توسط نوید در 15:19 | | لینک به این مطلب
دوشنبه نهم دی 1387
سوغاتی با یه سبد حرف.از عطر وادکلن وچیزهای تاپ وگرون خبری نیست

سلام دوستان عزیزم/مرسی از تموم لطفتون در اینروزا که نمی تونستم بهتون سر بزنم ولی با اینحال همش بهم سر زدین وجویای احوال وسفرم بودین.راستش خیلی از دوستان هم با این دو پست اخیر هم نگران شدند وهم سئوال میکردند که چرا شاد نیستم. به طور واضح براتون بگم اولآ اتفاق خاصی آنهم بد در زندگیم نیفتاده ومسیر طبیعی خودم رو میرفتم .اما این سفر پر از دیدن چیز های متفاوت بود٬ دیدن زندگی آدمهای دنیا وتفاوتهای اونها با ما ودیدن بچه های خودم که دیگر بزرگ شدن هم جای شادی داشت وهم دیدن فاصله اونها وتفکر اونها با من ونسل من کمی منو به تفکر بیشتر واداشت٬ شاید حس پدری وقبول نکردن بعضی چیز ها باشه و شاید هم همانطور که ما نمی تونستیم تفاوت تفکر پدر ومادر مون رو ببینیم وبپذیریم امروز گرفتار آن شدیم.البته اینها همه چیز های این سفر نبود ودر ضمن قبول کنید وبپذیرید که بعضی موارد هم قابل گفتن نیست.

امروز حتی به دوستی که کامنت گذاشته بود که:احساس میکنم یه جورایی حالتون دگرگونه درسته ؟ امیدوارم من اشتباه فکر کرده باشم .
درجواب گفتم:نه اینکه مشکل خاصی داشته باشم. اما انگار روحم از زندگی وتغییرات زندگی آدمها آنهم با شکستن ارزشها وهمه عرف واعتقاد آزارم میده کمی.اما مشکل خاص ندارم .

اما در مورد خود سفر گفتنی ها زیاد هست. از هر چه که دیدم ودر ذهن مقایسه میکردم تا زیبایی های طبیعی وآدمها- عمارتها -ساختمونها وبازارها و........ هر چند سفر بسیار کوتاه بود وخیلی جا ها رو ندیدم٬ ولی توجه به زندگی وچهره آدمها واعتقاداتشون ونسل جوونشون وهمه همه که در اندازه و حیطه دیدنم بود منو به خودش جلب میکرد. اجازه بدین این پست رو با یه خلاصه هایی تموم کنم تا بعد اگر حوصله ایی بود بیشتر ذره بین می گیرم دستم وبا هم میریم جلو البته یاد آوری می کنم اگر اون حس همراهم باشه وبمونه.

اول از همه بهتون بگم که دانمارک برای من وتا اکنون کشور آرامش هست واز همینجا هم همه دنیا رو می بینم.

از همون اولی که  وارد  هواپیما برای پرواز به رم شدم واون خانومی که حدود سی سال داشت ودر کنارم نشسته بود البته حرف در نیارین چون هواپیما خلوت بود در ردیف صندلی من با فاصله نشسته بود و وقتی مدام لبخند میزد٬ به خودم گفتم این که مو مشکی هست وبه نظر میآد باید ایتالیایی باشه وبعد هم من که زبان ایتالیایی بلد نیستم ودر این مواقع صحبت کردن هم خیلی خوبه هم برای آشنایی با دنیا وآدمها وهم برای کوتاه شدن فاصله زمان سفر٬ وانگهی انگلیسی مون هم خوب نبود ٬ بخصوص که در دانمارک میتوان گفت که همه دوزبانه هستند ٬یعنی هم زبان انگلیسی ودانمارکی را صحبت میکنند وانگلیسی خوب بلدن.تا نیمه سفر به خودمون فشار آوردیم که بخوابم  اما نشد وبعد که ایشون ساعت سئوال کرد سر صحبت باز شد وفهمیدم ایشون در دانمارک ازدواج کرده وبرای دیدن خانواده اش که ایتالیایی بودند برای تعطیلات میره. اما چرا اینها رو براتون میگم علت داره٬ آخر سر که در فرودگاه رم هم همراهی ام میکرد وکمک تا دخترم رو دیدم. به خودم گفتم الان اگر این دختر ایرانی بود یا بهش مارک دیوونه ویا خراب می زدیم.باور کنید انگار سالهاست هم رو می شناسیم صحبت کردیم وبعد خداحافظ وتازه معلوم شد که هر دو مون در یک شهر ودر یک مدرسه زبان درس میخونیم  ولی تا حالا هم رو ندیدیم. این اولش بود و تا..........................  اونروز آخر که با دخترم داشتم  با قطار برای پرواز برگشت به فرودگاه می اومدم دهها مورد  برای شادی وخنده وتفکر وتعمق دیدم.

 

نوشته شده توسط نوید در 15:43 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هشتم دی 1387
درد واره ها ...
 دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتهء سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های سادهء سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خستهء غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجاست ؟
درد دوستی کجا ؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سر نوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
درد رنگ و بوی غنچهء دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازهء مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم ؟
درد حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟

قیصر امین پور

نوشته شده توسط نوید در 7:35 | | لینک به این مطلب
جمعه ششم دی 1387
هنوز در سفرم والان که می نویسم از ساعت ۳ صبح خواب زده شدم/با اینور و اونور کردن که خواب میسر نشد وبالاخره به این دوست همیشگی باز هم نت پناه می برم.ساعت به وقت ایران حدود ۷ صبح هست ومن فرصت میکنم وبلاگ تعدادی از دوستان رو بخونم .برای من همون حال وهوای همیشگی رو داره.اما اینجا به هرچی که نگاه میکنم همش این ذهن بیچاره من مرور ویا سرچ ومقایسه میکنه.گاهی زندگی گذشته رو . گاهی با دیدن مناظر وسفالهای بالای بامهای خانه ها شمال رو برام  تداعی میکنه بخصوص روز های مه آلود اینجا.وقتی شور شادی این بچه ها رو می بینم و به هر چی وهر جا سر زدن وسرک کشیدن وگیر دادن وتجربه کردن/ به من گوش زد میشه نسل تو کارش و وقتش تمومه/وباید بازی زندگی رو بسپری به دست اونها.نخواهی هم اونها از تو میگیرن این رسم زندگی هست و مانند ورزشکاری که دیگه دوران طلایی بازیش به سر رسیده....... .یاد روزهای پر از هیاهو وشور وانرژی خودم می افتم وبه او نها به ناچار حق میدم هر کاری بکنن/گاهی نقی ونصیحتی وحرفی میزنم. اما در دل به خودم میگم مگر تو خودت به نصیحتهای بزرگترانت گوش کردی / پس بهتره آروم ساکت بشینی ویا همراهی کنی.تازه اونها دوستت دارن که در کنارت هستن وهمه این شیطونی ها رو شاید با بودن تو  ویا شاید با احساس وامنیت در کنار تجربه میکنن.

اما شهر در سکوت تعطیل این چند روز به استقبال سال نو میلادی میرن و همه مراسم وآیین مذهبی وملی وفرهنگی خودشون رو بجا میآرن و من مات ومبهوت تا آنجا که مقدور هست به تماشا میشینم.

                                                          modena  ۲۶/۱۲/۲۰۰۸

 

نوشته شده توسط نوید در 7:40 | | لینک به این مطلب