ما نگاه و
ما نگاه
کرده ایم آوار دنیا را نگاه.
تیشه بر هر ریشه ای ما کوفتیم
بی حیا کردیم بر فرقش نگاه
تا کی این آوار ها و ریشه ها
بشکند پشت غروری با نگاه
-------
سوزان یگانه
شعر هایش را اینجا می توانید بخوانید




مسیرخانه(سردار جنگل پونک) ودفتر شرکت تقریبآ مستقیم بودوبا اندکی پیاده روی از میدان ونک به دفتر شرکت٬ که این پیاده روی دربهار وتابستان دراین مسیر بسیار لذت بخش بود.گاهی با وسیله شخصی وگاه هم وسیله عمومی٬وگاهآ هم که وسیله نقلیه شخصی استفاده نمی کردم موقع برگشت به منزل با همکارم که در آریاشهر (صادقیه)سکونت داشت تا نیمه راه همراه بودم.تا آنجایی که در اتوبان همت به یک دو راهی به طرف شهرک غرب و اگر اشتباه نکنم به اتوبان مدرس منتهی میشود ومستقیم هم که ادامه همت به سردار وشهر زیبا......
آنروز با همکارم در موقع برگشت به طرف خانه(ساعت حدود ۳) باز هم در قبل از آن بریدگی انشعاب سمت شهرک غرب پیاده میشوم٬ وآرام پیاده می آیم تا آن بریدگی را رد کنم و باز در مسیر مستقیم اتوبان همت قرار بگیرم٬اما ماشین ها به سرعت از آن مسیر رد میشوند ومن منتظر می مانم٬ و وقتی کمی خلوت تر میشود می بینم آخرین خودرو با سرعت از راه می رسد ورد میشود٬همینکه آماده حرکت به آنطرف خیابان میشوم٬می بینم خودرو آخر که یک ماتیز مشکی تازه بوده ترمز می کند والبته شاید حدود ۱۰۰ متر رد شده بود٬احساس کردم که به خاطر من ایستاده است٬ وچون دیدم سر نشینانش انگار خانوم هستند٬خیلی سریع متوجه شدم که حتما دختر خاله ام ودخترش هستند وهر چند وقت یکبار ماشینشان را عوض می کنند وخانهء شان هم در شهرک غرب است ٬می بینم دارند دنده عقب می آیند ٬وخطرناک هست٬ حرکت می کنم اما جلو نمی روم٬چون میخواهم به خانه بروم وبه ذهنم می آید الان هست که حال واحوال واصرار برای رفتن به خانه شان٬خودرو در زیر پایم ترمز میکند٬شیشه پنجره که پایین هست٬ دو خانوم حدود ۲۸ تا ۳۰ سال نسبتآ زیبا می بینم وعینک آفتابی روی موهای سر ومانتو آبی یکی از آنهاوروسری هم به همان رنگ کمی تیره تر جلب توجه می کند٬منتظر هستم که حتمآ سئوال ویا ادرسی را از من بپرسند٬ اما مکث می کنند ومن نگاه! یکی از آنان که پشت فرمان نشسته است ٬ سئوال می کند که برنامهء تان چیست؟ ومن که از این سئوال در لحظه اول چیزی نمی فهمم٬گیج میشوم٬به خودم می آیم و می گویم برنامه شما چیست٬بدون اینکه انتظار جواب خاصی از این سئوال داشته باشم وصرفآ جلوی دوتا خانوم کم نیآرم.٬ می گویند ۳۰ تومن میگیریم جا هم داریم٬ یک لحظه در می مانم٬اصلا بهشان نمی آید ونمیخورد٬ مگر میشود! با مکث من گاز را می گیرند ومی روند.من میمانم و هوای تهران وفکر اینکه به کجا رسیدیم .



توی این وانفسای
هرزه گی های زمونه
تو دیگه نمک روی
این دل خستهء وامونده
که زخمیه سالهای دوره نپاش
چی میدونم
شایدم از نو دوباره
توی این پس کوچه های رفت وآمد
توی این مبهمی واژه ها
جا موندیم




خب کامیار برای یافتن اتوموبیل خود نیازمند به مراجع قضایی وپلیس بود ودر این میان نگران بود که همسایگان به قول معروف زیرآبش را بزنند٬ به این علت که آنان برای بررسی ومشاهده وبازجویی به محل سکونت اومی آمدند وارتباط او نزد من به لحاظ این مسئله بود.او طبعآ با توجه به شرایط وعادتش ادامه کارش را به شکلهای مختلف انجام میداد وشخصیتی نبود که خود را کنترل کند ونیازی هم نمی دید وتازه کسی هم جلودارش نبود که همراهی هم به نوعی میشد.اصلآ در خیلی از موارد اینچنینی در جامعه هایی که گرفتارش میشوند این عمل مضموم وبد نبود.
ساعت ۲ بعد از ظهردر خانه بودم ومی بینم با شدت هر چه بیشتر درب ورودی مشتر ک آپارتمان کوبیده میشود٬به خیالم آمد باز هم کامیار با طرف مقابلی دارد جنگ وجدل می کند٬اما صدای کوبیدن درب ادامه دارد وتمام نمی شود وبلآخره می بینم زنگ اپارتمان ما به صدا در می آید٬ از پشت آیفون جویا میشوم٬صدای خانومی شنیده می شود ومیخواهد وخواهش می کند درب را باز کنم٬درب باز می کنم می بینم خانومی چادری هراسان ونگران ونه چندان مسن می گوید دخترم کجاست؟می گویم دخترتان کی هست؟!!! می گوید من دیدم این پسره ژیگلو دخترم را به اینجا آورد واو را اغفال کرده است٬دخترم فقط ۲۰ سالش هست وچیزی نمی فهمد٬طوری نگاه وکنجکاوی میکند که انگار بچه اش در خانه من است٬البته قبلش تا توانسته بود زنگ درب کامیار را زده بود ٬ ولی نه خبری بود نه صدایی می آمد٬ وجوابی!می گوید آقا می شود به من آبی بدهید٬ وهمانطور نفرین می کند وتهدید که چنین وچنان می کنم.به محض رفتنم برای آب خوردن آوردن٬او خود را توی خانه می کشاند تا شاید دخترش را در اینجا پیدا کند٬بهش می گویم خواهر من میتونید شما تمام خانه را بگردید٬گریه می کند ومی گوید این دختر را من با سختی ومشقت بزرگ کردم٬ وتازه برای دانشگاه درس میخواند٬ چند وقتی است این پسره به جانش اوفتاده٬امروز که تعقیبش کردم دیدم دخترم را اینجا آورده٬ تو رو خدا آقا به من کمک کنید٬پدرش یک کارگر کارخانه است اگر بفهمد دق مرگ میشود٬تازه از بدبختی اعتیاد برادرش در آمده ایم٬می گویم خب به مراجع قانونی شکایت کنید٬.می گوید آقا بی آبرویی می شود وما تا حالا پایمان به اینطور جاها باز نشده٬ از طرفی هم کمی پرس وجو کرده ایم وبهم گفتند که همینجوری نمی شود به کسی اتهام بزنی باید مدرک ارائه بدهی!!!!
پ-ن:برای دوست خوب وجوونم(الهه درخت) که همیشه مطالبش برام خوندنی هست وهمینطور دوستان دیگرمی نویسم٬خیلی منتظر پایان سرنوشت ویا قصه ویا داستان کامیار نباشید٬ منهم بنا به تصمیم آمدن برای خارج از کشور آن خانه را می فروشم واز آنجا برای مدتی به یک خانه ایی اجاره ایی کوچ وساکن میشوم٬ اما در آنجا هم میبینم از این قبیل وبدترش را٬ آن آپارتمان و داستانهایش هم می ماند برای کامیار وجناب سرهنگ و.......اگر اینها آخری وانتهایی داشت امروز حدیثهای اینچنینی نمانده بود.




۱-برای خودم سلامتی واستمرار شرایط کنونی را میخواهم.
۲-برای دوستان وهمه هموطنانم سلامتی -آرامش وشادی ومحتاج نبودن مالی به (دیگری ودیگران) را می خواهم .
آرزوی سوم رو هم میذارم تا دوستان تکمیل کنند وهر چه که میخواهند ومن کم گفتم اضافه کنن .
از همه دوستان میخوام وخواهش می کنم که در این بازی شرکت کنند.اسم نمیبرم فقط میخوام هر کسی که با هاش رفت وآمد وبلاگی داریم تا اونهایی هم که برای اولین بار خواهند اومد.حتی فریناز هم که یک هفته باهاش قهرم شر کت کنه.




کامیار علیرغم مسایلی که پیش آمد ٬ارتباطی که با جناب سرهنگ پیدا کرد٬دیگرکسی هم جلودارش نبود٬او که یک جوان مجرد با همان مشخصات گفته شده بود٬خیلی اوقات به شکار دختران جوان وزیبا در اقصا نقاط شهر تهران میرفت٬ وکسی چه می دانست که در آن ظاهر زیبا وجذابش و خودرو زیبایش چی نهفته است٬که معمولآ در این زمانه آن داشته ها خود ارزش هست ٬مگر تا انوقتی که آسیبش دامنگیرت شده باشد.خیلی اوقات میدیدیم که چه دخترانی به اتفاق آقا کامیار به خانه می آیند وبعدهم مهمانی های شبانه باجناب سرهنگ و...........................
اما بشنوید از اینجا که برای مدتی به شمال رفته بودم٬برای استراحت ودیدار خانواده واقوام٬در بعد از ظهری به تهران برمیگردم وارد ورودی آپارتمان که میشوم٬آقا کامیار را می بینم که با جناب سرهنگ دم درب ورودی گپ میزنند٬سلام علیک گرمی میکنند٬من که تازه از سفر آمده وخسته ام٬ جواب سلام را میدهم وسریع میخواهم رد شوم٬اما کامیار صدایم میکند آقا نوید با شما صحبتی داریم٬گفتم من خسته ام اگر کارتان زیاد هست بگذارید برای بعد واگربا ۲ یا ۳ دقیقه تمام میشود من به گوشم.می گویدپس استراحت کنید شب مزاحمتان میشوم.
وارد ساختمان خانه میشوم وسریع بعد از یک دوش به پیشواز خواب واستراحت میروم.ساعت حدود ۹ شب بیدار میشوم میبینم زنگ در به صدا در می آید٬درب را باز میکنم وآقا کامیار را میبینم با تعارف من وارد می شود٬چای را که جلویش میگذارم٬میگویم بفرمایید٬کمی من من می کند٬می گویم اتفاقی افتاده؟می گوید ماشینم را دزدیده اند٬می گویم چطور ؟!!! آیا من کمکی می توانم بکنم.
(((برای پیشگیری از طولانی شدن پست بدون حاشیه وجوانب اصل مطلب را می گویم.)))
می گویددر شهرک غرب با اتوموبیلم پرسه میزدم٬ ( بگو دنبال دختر و...)٬دختری سر راهم سبز شد سوارش کردم وبعد از کمی اینور واونور رفتن خواستم با اون دختر که دوست شده بودیم به خانه بیایم٬ به سمت خانه که می امدیم٬میگفت تشنه ام هست٬بهش گفتم که الان به خانه میرسیم و همه چیز وانواع نوشیدنی هست٬اما دائم شکایت از تشنگی میکرد٬ وبلآخره مجبور شدم٬در کنار خیابان نگهدارم تا از مغازه ایی نوشابه ویاآب میوه ایی بگیرم٬خیابان عریض بود ودر وسط آن بلوار داشت ونمی توانستم کاملا جلوی مغازه نگه دارم ٬برای اینکار بایستی مسافتی می رفتم تا بلوار قطع شود تا دور بزنم.........
ماشین را که خاموش میکنم تابرای خرید نوشابه بروم ٬ دادو هوار راه می اندازد ومی گوید هوا گرم است٬ کولر را روشن بگذار من دارم می میرم ومنهم برای روشن ماندن کولر٬ ماشین هم روشن میگذارم وبرای خرید نوشابه میروم وپس از خرید که برمیگردم ماشینم نبود وخبری هم ازش نیست.
خنده ام میگیرد٬اما در کنار این خنده ام ٬به خودم در دل میگویم دنیای ما چه خبر است٬ آسیب اجتماعی ونا هنجاری تا کجا...البته این هنوز موردی از دهها ویا شاید صدها نمونه است.و امروز به خودم میگویم در همه جوامع بشری نمونه هایی از این قبیل ودر شکلهای مختلف هست.اما وقتی در هر جای دنیا ویا کشوری هر روز رو به افزایش باشد وهیچ چیز هم جلودارش نباشد آنوقت باید چه گفت؟
پ-ن۱:تصمیم داشتم قصه های من ومادر بزرگم را برایتان بگویم که به تازگی فهمیدم در یکی از شهرهای شمالی زندگی میکند او از من جوانتر است...........
پ ن:۲اما میخواستم این داستان کامیار که یکی از دوستان خیلی علاقه مند به ادامه آن بود برایتان تعریف کرده باشم تا سپس قصه مادر بزرگ را...



یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم
ای چشمه ی روشن ٬منم آن سایه که
نقشی در آینه ی چشم زلال تو ندارم
می دانی و می پرسیم ای چشم سخنگوی
جز عشق جوابی به سوال تو ندارم
ای قمری هم نغمه درین باغ پناهی
جز سایه ی مهر پر و بال تو ندارم
از خویش گریزانم و سوی تو شتابان
با این همه راهی به وصال تو ندارم
(شفیعی کدکنی)



اما برای من سئوال این است که نا فهمی ویا کج فهمی منهم که به حال تو ضرری ندارد چرا بایست اینقدر تو را آزرده کند.تو خود را دوست من میدانی ومنهم.اما آیا با فاصله گرفتن یا قطع ارتباط ویامحروم کردن من از خودت آیا میخواهی چیزی به من یاد بدهی ٬یا اینکه تهدید به مطابق میل تو نوشتن است٬یا اینکه از دوستی با من خسته شده ایی؟پنجسال است می نویسم٬دوستان زیادی پیدا کرده ام٬ودوستان زیادی هم آشنا شده ام وتعدادی شایدامروز دیگر مرا نمی خوانند.تو هم میتوانی به آنها اضافه شوی٬اما من از تو ممنونم که در مدتی چیزهایی از تو یاد گرفته ام ویا دیده ام یه انسان دیگر٬ طور دیگری فکر میکند وطور دیگری تصمیم می گیرد.خب اینهم یاد گرفته من است.شاید اینکه هیچکدام از اینها نباشد وتو امروز هوایت مکدر است ویا........
پ-ن:متاسفانه مشکل کامپیوتر برای نوشتن وتکمیل این مطلب اذیتمان کرد وچند بار مطلب نوشته ولی پاک شد(حدیث در این مورد بسیار است شاید وقتی دیگر)


راستش قبلآ هم تلویحآ گفته بودم که در اینجا چه در محل کارم وهمینطور در اجتماع اینجا٬اکثرآ به مناسبتهای مختلف جشن هست٬ وکنسرت ومهمانی وغیره.....خب من بیشتر ارتباطم با محیط کارم وهمینطور دوستان وهمکارای اطرافم هست. وطبعآ با اونهامیجوشم ......در شرکت ما جدای نشستن دور هم وصرف صبحانه در روز جمعه وّ خودش به نوعی حالت دوستی وبگو وبخند که در کنارش یه جمع بندی هفتگی کاری هم هست٬به مناسبتهای مختلف: جشن تابستانی-جشن سال نو- جشن تولدهای پرسنل-سالگرد های سوابق کاری افراد که مثلآ ۵ یا ۱۰ ویا ۲۰ سال سابقه خدمت در شرکت پیدا می کنند٬ استعفاء یا پایان خدمت افراد-تا حتی جشن تولد فرزند کسانی که مدتی در شرکت ما کار یا خدمت کرده اند ودیگر هم نمی آیند.البته نیاز به توضیح بیشتری داره که شاید در فرصتی دیگر...
دیروز کمی زودتر رفتم سر کار تا جبران بعضی روزهایی که یا دیر میرم ویا زودتر برمیگردم خونه بشه.خب اولش که وارد میشم وحاضر در محل٬این کامپیوتر اونجا هم ولمون نمیکنه٬ایداد از این اعتیاد و وبلاگها...
خیلی زود متوجه میشم که درساعت هشت وچهل وپنج ٬جلسه هست وباید حاضر بشیم درسالن کوچولوی سلف سرویس٬کارها انجام میشه وهمه مون در راس اون ساعت دور میز ها نشسته ایم از صاحب ورئیس شر کت تا پرسنل مختلف٬ همهمه وصحبت و........ رئیس امور اداری ما یک خانوم بسیار با شخصیت-مهربان وبسیار فهمیده وهوشیار که حدود ۵۰ سال داره و......هر چه ازش بگم کم گفتم٬ که اونهم شاید در یه فرصتی شرح حالش رو براتون بگم. در طرف دیگر سالن روی میزی یه کیک بزرگ زیبا که به شکل یه دختر محصل زیبا هست ووسایل سرویس وظرف چای و قهوه دیده میشه .
اینجا در خیلی جاها رسم هست در چنین مواقعی که همهمه .صحبت هست ومیخواهند صحبت را شروع کنند با یه قاشق به لیوان یا زیر دستی به آرامی میزنن تا صدای آن توجه حضار را برای ساکت شدن جلب کند. وخانوم (ویبکه ) مسئول اداری همینکار را انجام میدهد٬خیلی سریع همه ساکت وبه گوش میشوند٬ در جلوی همه می ایستد وبا کلام آرام و واضح می گوید گرد همایی ما بخاطر اینه که امروز روز آخر کار خانوم (هیله یانسن) هست وما هم نا راحت وهم خوشحالیم٬ناراحتی به خاطر اینکه از دستش میدهیم وخوشحالی برای اینکه کار جدیدش محسناتی از قبیل نزدیکی به محل سکونت و.....برایش دارد.ومختصری ازحسن کارش در طول ۶ سال می گوید٬ وتشکر برای زحماتش میکند٬در جلوی همه در آغوشش میگیرد ومی بوسدش ولحظه ایی به چشمان هم خیره می شوندومن دقت میکنم که این چشمها برق می زنند وکمی نم که نه از غصه٬بلکه از عشق همکار وجدایی است. هدیه هم از طرف شرکت تقدیمش میشود وخودش هم با خوشحالی تشکر میکند وهمه مشغول خوردن کیک وقهوه... می شوند ونیم ساعتی بعد تک تک همکاران خداحافظی میکنند وارزوی سلامتی وموفقیت او را..
جالب است برایتان بگویم اومسئول نظافت دفاتر-سرویسها٬ آنهم فقط برای حداکثر ۸ الی۱۰ ساعت در کل هفته بود.
در عین اینکه همه این موارد را به دقت می بینم ونگاه میکنم٬ این گردهمآیی تمام میشود من هنوز در ذهنم دارم موضوع را مزه مزه میکنم٬ به یاد آن دو همکار خوبم در دفتر مرکزی شرکت در تهران می افتم ویادم می آید که چگونه آقای مهندس..... با خودخواهی وبی سبب دو تا از بهترین همکاران جوان ما را با فشار وآزار وادار به باز خریدی میکند ٬که یکی اش مهندس جوان ۲۶ ساله در رشته ساختمان بود ودیگری خانوم جوان ۲۸ ساله مهندش شیمی٬ در صورتی که هر دو بسیار با استعداد وعلاقه مند به کارشان بودند ٬وخود آقای مهندس باسابقه ٬ نزدیک به باز نشستگی اش ٬وبه یکسال هم نکشید که بازنشسته شد.ولی مهم این بود که ذهنیت بدی در دو جوان آنهم در اولین کارشان گذاشت.








حال دوباره به انتخابات دیگر می رسیم٬در یک طرف دولت اخیر است که نا موفق بوده و وعده هایی را به مردم داده بود بخصوص در زمینه اقتصادی ٬به هیچ کدام نائل نیامده٬ اما هنوز میخواهد باز هم ادامه دهد٬در طرف دیگر اصلاح طلبان هستند٬آنانی که روزی٬ هم مردم شور وهیجان آنان رابرانگیختند تا مردمی تر باشند وخدمت کنند . وهم اصلاح طلبان نیز امید وشوق زندگی وکشوری آزاد وآبادتر را برای مردم وذهنشان تداعی کردند ٬که شادی وشور آن روزها هنوز در یاد ها هست٬ مرد اول وقافله سالار اصلاح طلبان آقای محمد خاتمی بود٬هنوز که هنوز هست با اینکه در دوره هشت ساله ریاست جمهوری اش به اهداف ونتایج دلخواه آن دولت برای مردم وکشور نائل نشده اند٬با اینحال از احترام بسیاری برخوردار است واین احترام پایه و اساسی دارد که ناشی از احترام وارج نهادن او به همه آحاد ملت-گروهها-سازمانها-هنر مندان -روزنامه نگاران وحتی به مخالفینش در دوره ریاست جمهوری اش بوده است . بسیاری از مردم وگروهها٬به صداقت وپیوستگی اش با مردم ایمان واحترام دارند. مردم ما در طول تاریخ به سختی به دولتمردی دل داده اند٬ بسیاری از گروهها-فعالین اجتماعی٬ روزنامه نگاران و....... در نوشته ها -تحلیل ها وگفته هایشان او را از کاندید شدن بر حذر داشته اند٬ زیرا که او را دوست دارند٬ زیرا که نمی خواهند شکست او را ببینند وزیرا که او در تمام این سالها با تمام فشار ها وتهمتها ٬حرمت احدی را نشکسته است٬ دوستانی که آقای خاتمی را از کاندید شدن برحذر میدارند همانقدر دوستش دارند که دوستانی پای بر اصرار به میدان آمدن او را دارند٬ واین هر دو ناشی از اوضاع بغرنج وشرایط حساس کشور مان است٬ کشور ما در شرایط کنونی دو راه میتواند در پیش داشته باشد٬یا ادامه روند کنونی چه از نظر اقتصادی وسیاسی وآزادیهای اجتماعی که نتایجش را داریم می بینیم٬ ویا اصلاح وبهبود واقعی این موارد ورقع معضلات مردم به نحوی که آرامش وبهبود وضع زندگی شان باشد٬ آقای خاتمی این پتانسیل را دارد که از همه نیروها- گروهها-متخصصان-متعهدان-دلسوزان مردم وانقلاب وکشور برای حرکت به جلو ورفع معضلات بهره بگیرند٬ ایشان در عین حال آمدن خود را به صحنه انتخابات منوط به خواست مردم وعدم ادامه این روند حاکمیت کرده است.به گمان من در شرایط کنونی بهترین گزینه آقای خاتمی هست٬گر چه راه دشواری در پیش رو خواهند داشت٬ودر عین حال مردم به کمک گروهها-روشنفکران- رونامه نگاران- متعهدین در ماههای آتی نشان خواهند داد٬ کدام راه را درپیش خواهند گرفت ومی پذیرند.





امااز خیلی وقت پیش نمیدونم سر چی صحبت شد با این دوست قدیمی وبلاگی مون هاجر عزیز ٬ که تلویحآ قرار شد ماه رمضون که میاد خاطره ایی تعریف کنم٬ وانگاری ماه رمضون هم فرا رسید٬وجالبتر اینکه اول ماه رمضان۱۲ شهریور٬البته اگر اشتباه نکنم مصادف با سالگردتولد همین هاجر عزیزهست٬در نتیجه در همینجا تولدش رو بهش تبریک میگم وامیدوارم با سلامتی به همه خواستهای زندگی اش برسه.
از ماه رمضان دوران قدیم که ما بودیم فقط همان غذاهای خوشمزه از شامی گرفته تا خرما- زلبیا وبامیه و همان مراسم افطار وسحری بود که یادمان ماند٬بیچاره مادر هم به همه زندگی باید می رسید وهم باید غذا های خوشمزه درست میکرد وهم خودش روزه داشت٬شاید هم خواهران او را در روزه داری وروزه گرفتن کمک میکردن٬اما من سحری را بخاطره دعای رادیو واون مراسم روحانی در دم سپیده صبح دوست داشتم.از خدا نهون نیست چرا از شما پنهون کنم٬خودم فقط یه روز تا ساعت ۲ بعد از ظهر ویه روز هم کامل روزه گرفتم بقیه همه کلّه گنجشکی بود.ولی تا بخواهید سحری بیدار شدم و افطاری هم پای سفره بودم٬در ضمن اینکه عاشق شعله زردی که مادر درست میکرد بودم.ولی حلوا را دوست نداشتم واز دیدن حلوا که در خانه درست میکردند٬نمیدونم چرا یاد مرگ می افتادم واحساس بدی داشتم٬شاید اولین بار در مرگ کسی خورده بودم ویا دیده بودم.به محض درست کردن حلوا در خانه با خواهرم بازی میکردم وانهم به این صورت که آنها را به اندازه فندوق گرد با کف دستانم می ساختم و بازی یا مسابقه شروع میشد وسعی میکردیم این حلواهای کوچک را به بالای کمد دیواری که طاقچه کوچکی داشت بندازیم ویا اینکه به سقف می زدیم تا بچسبد.
بگذریم اینها همه مقدمه بیش نبود.اونروز بعد از ظهر ماه رمضان بود وبا دوستان وهمکلاسی ها ( دبیرستان) که روزه گرفته بودیم وبنا به درخواست آنان قرار شد برای اینکه بعد از ساعت ۴ وتعطیلی مدرسه وقت زودتر بگذرد به فوتبال برویم وبازی کنیم تا افطار برسد.زنگ مدرسه که زده میشه حدود شش یا هفت نفری می شدیم که از دم مدرسه با یه توپ فوتبال راه می افتیم به سمت مسیری که خارج از شهر میشد تا در آنجا که زمین چمن ومحوطه سبزی بود٬ و کسان دیگری هم منتظر بودند بازی کنیم. در بین راه از مدرسه ومعلم ها وغیره بحث وصحبتی کردیم و کمی هم از فواید ومحسنات روزه و حواشی آن٬ اما هنوز پیاده باید برویم تا به محوطه مذکور برسیم٬ در همین مسیر کّه میرویم بچه ها به صورت دوتایی با هم صحبت و راه می روند علتش هم این بود که در کنار ما جاده عبور خود رو ها بوده ودر طرف دیگر پیاده رو٬ باغهای میوه و چای که سیم خاردار هم سر تا سر کشیده شده بود٬دیگری چیزی نمانده بود به محل زمین بازی فوتبال برسیم٬من ویکی از همکلاسی ها با توپ همانطوریکه راه می رویم بازی می کنیم٬ ودر انتها وبه دنبال همه که در جلوتر راه میروند قرار میگیریم٬ احساس میکنم که برای بچه ها وضعیت عادی نیست٬ اما متوجه نمی شوم موضوع چیست٬ به بازی با توپ ادامه میدهم٬اما می بینم بچه ها با من فاصله شان بیشتر شده ویکهو دیدم می دوند٬منهم شروع به دویدن میکنم ولی هنوز نمیدانم موضوع چیست٬ متعاقب ان بچه ها همینطور که می دوند به عقب نگاه می کنند منهم همینکار را میکنم٬چشمتان روز بد نبیند٬ دیدم مردی با داسی در دست به دنبالمان با سرعت هرچه تمامتر می دوید ومن چون آخرین نفر بودم٬بایستی سریعتر می دویدم٬ کمی که جلوتر می دویم٬ بچه ها مسیر باغ را انتخاب می کنند وبایستی برای فرار از سیم خاردا هم بپرند٬ به عقب نگاه میکنم٬ مرد داس بدست کماکان میدود وشاید با عصبانیت بیشتر٬ وحالا من برای پریدن از سیم خاردارکه ارتفاعش هم کم نیست یه مزاحم تو پ فوتبال را هم بهمراه دارم.بهر صورت یکی از بچ ها را صدا میکنم وتوپ را داخل باغ می اندازم واز سیم خاردار می پرم٬دیگر حتی به پشت سر هم فرصت نمی کنم نگاه کنم٬ بی وقفه ادامه میدهیم تا بجایی که مطمئن میشویم کسی دنبال ما نیست.
داستان از این قرار بود که انگاری روزهای قبل تر که دوستان برای بازی فوتبال می آیند واز آن راه گذر می کننددر مسیر راه دخترکی که عبور میکند به او متلک می گویند دخترک هم روستایی بوده ٬حال یا خودش با خانواده درمیان میگذارد ویا به چه شکل بوده نمیدانم٬ولی آن مرد برادر یا پدر آن دختر بوده ودر همان روز هم دخترک در انطرف جاده عبور میکرده است.خلاصه جان سالم بدر بردیم وتا مدتها هم هر وقت آن صحنه را به یاد می آوردم وحشت میکردم.
پ -ن به عنوان داستان طولانی ماه رمضان از من بپذیرید. وحواستان هم باشه تا از این اشتبا ها نکنید٬ چون بعضی اوقات سیم خاردار که دامنتان را بگیرد کار تمام است.



شب است ٬شب است وشب
به تلخی زهر است
به کام من است وتو
هوای بارونی اینجا رو بسیار دوست دارم٬چونکه بیشتر از هر چیز شباهت به طراوت روزهای بارونی شمال رو داره.
همین چند وقت پیش بود٬ برخلاف روزهای دیگر که در تابستان با قطار ویا قسمتی از راه را با دوچرخه به سر کار میرم٬ اونروز به لحاظ انجام کاری مهم نیاز شد که برای برگشت سریع از سر کار با اتوموبیل به محل کار بروم٬ ساعتی قبل از اتمام کار برای برگشتن دارم آماده میشم که دوست وهمکار دانمارکی ام اعلام میکنه که بامن همراه خواهد بود٬خلاصه هر دو آماده وسوار خود رو میشویم وبه سمت اتوبان حرکت می کنیم٬ هوا حدود ۱۴ درجه سانتی گراد هست٬آنهم در یکی از بهترین روزهای تابستان٬در اینجا معمولآ شیشه های اتوموبیل بالاست ٬حتی در شهر با سرعت کم٬چه برسد در اتوبان٬خب برای من این دما نرمال هست وشاید هم کمی پایین٬اما برای دوست وهمکار دانمارکی ام به نظر گرم می آید٬بعد از چند لحظه ایی دستش به سمت کلید می رود ٬کولر ماشین را روشن میکند٬فاصله محل کار تا منزل ویا شهر محل سکونتمان حدود نیم ساعت است٬ و او تحمل این دما را ندارد٬ از طرفی من به ندرت از کولر استفاده میکنم٬چون هوای طبیعی را بیشتر ترجیح میدهم٬ضمن اینکه دمای ۱۴ درجه برای من پایین هست٬حتی فکر کنم برای شما٬اما اینان که در مدت زیادی از سال کشورشان سرد ویخبندان هست(تازه خدا به داد دوستان سوئدی ونروژی برسد)٬بیشتر با آن عادت دارند٬ ناگفته نماند که وقتی اوایل آمده بودم ومی دیدم در فصل سرما اینان چه تاب وتحملی دارند ٬انگشت حیرت شاید به دندان می گرفتیم٬تازه از من نشنیده بگیرید که اینجا خواهران در همان فصل زمستان بخشی از تن وبدنشان نمایان هست و خدای شکر ابدآ من ندیدم که سرما بخورند.انگار خدا هم به اینها نظر لطف بیشتر دارد.بگذریم خلاصه مانده بودم که باید چکار کنم ٬ آیا باسرعت حدود ۱۳۰ کیلومتر در ساعت میشود شیشه را پایین داد ؟ که نمیشد.با اینکه در اینجا اهل تعارف نیستند ودر خواست یا حرفشان را به صراحت می زنند٬ اما من مانده ام در رودرواسی ایرانی ام٬ بسیار سردم شده ودارم می لرزم ٬ پیرهن آستین کوتاه به تن دارم٬ اما دریغ از اینکه بخواهم مهمانم نا راحت باشد٬یاد روزهایی می افتم که در خوزستان هوای ۵۵ در جه را هم تجربه کردم٬احساس می کنم سرم از روشن بودن کولر وباد سرد مصنوعی اش میخواهد درد بگیرد٬ به آرامی دستم می رود برای بالا بردن ولوم موزیک ودر همین حین کولر را خاموش میکنم٬ ولی فن را روشن میگذارم٬ در دلم می گویم هنوز این رودر واسی ایرانی اینجا هم ولمان نمی کند وشاید هم این مثل مهمان حبیب خداست در ذهن ما تاثیر گذار است.به تفاوت وانعطاف آدمها هم فکر میکنم که تا چه حد هست؟.

پ-ن :برای یاسی که خواسته بود ٬چهره این پسر رو بدونه چه شکلیه؟!!



زیبایی های زندگی کم نیست٬
سهم ما از این زیبایی ها ولذت از آن چقدر است؟





که با همه آوازش
به زيباترسرودي خواناست.
من و تو يکي ديدگانايم
|
که دنيا را هر دَم |
| |
|
|
در منظر ِ خويش |
|
|
|
تازهتر ميسازد | |
نفرتي
از هرآنچه باز ِمان دارد
از هرآنچه محصور ِمان کند
|
از هرآنچه وادارد ِمان |
|
|
|
که به دنبال بنگريم، ــ |
دستي
که خطي گستاخ به باطل ميکشد
من و تو يکي شوريم
از هر شعلهئي برتر،
که هيچگاه شکست را بر ما چيرهگي نيست
چرا که از عشق
روئينهتنايم.
و پرستوئي که در سرْپناه ِ ما آشيان کرده است
با آمدشدني شتابناک
|
خانه را |
| |
|
|
از خدائي گمشده |
|
|
|
لبريز ميکند. | |



راستی عمو دیگه این فریناز هم داره خودش رو لوس میکنه و هی جوری پست می نویسه که شما براش پست بنویسی و بهش لینک بدی 
عمو درباره ی ترمز و در و داف و کابوس اتوبوس نمی تونی پست بنویسی
و وقتی آخرین پست را نوشت که به مناسبت سالگرد از دست دادن مادرش بود٬خیلی دلم میخواست مطلبی که مدتها در ذهن وزندگی من بود بنویسم وبه مطلب ناصر که به نظرم بسیار ربط داشت لینک بدهم.
اما همان دیروز وقتی با دوست دیگری که عازم سفر بود چت میکردم٬ یک لحظه مکث کردم٬ گفت گریه نکن ٬بهش گفتم گریه نمی کنم واگر در مسافرت به نت دسترسی داشته باشی میخواهم پستی بنویسم که بدانی چه وقت گریه میکنم٬ وچون در مسافرت به نت دسترسی نداشت ٬قرار شد بعد از اینکه از سفر اومد اون مطلب را بنویسم٬جالب این بود مطلبی که برای این دوستم ومطلبی که میخواستم بنویسم وبه ناصر لینک بدم یکی بود.امروز وقتی وارد مسینجر شدم این مسیج گذاشته شده بود:
نويد خان نيومدين.وبلاگستان را بهتون ميسپرم.مواظبش باشين تا برگردم.در ضمن اون پستي رو هم که در مورد گريه بودو من فکر ميکنم در رابطه با از دست دادن عزيزي بايد باشه آپ کنين.حتمن مي خونم.خدانگهدارتون باشه.
در آستانه همین سال میلادی گذشته وآخر بود چیزی حدود دو هفته مانده٬مهمان عزیزی داشتم( ازعزیزترینها )وبعد از اینکه چند سالی میشد ندیده بودمش ٬هر چی بود از تلفن٬خیلی خوشحال بودم٬سال نومیلادی وجشن وسرور اینجا ٬شادی من برایم مضاعف می شد.خلاصه روز موعد آمدبه استقبالش به فرودگاه رفتم وهمدیگر را بغل کردیم بو میکشیدیم٬چندین روز شادی و به هر جا سر زدن٬ دروجودش جوانی خودم را میدیدم٬ سالهایی که مثل برق سپری شد ومن هنوز هم حس نکردم که فاصله او ومن یک نسل است٬او چابک هست وگریز پا ومن دلبسته...روزها خیلی سریع گذشت هنوز از دیدنش سیر نشده بودم که خیال سفر به سوئد را داشت برای دیدن دختر عمویش٬ تا دیداری تازه کند ودوباره برگردد ٬ به دلیل اینکه فقط با زبان ایتالیایی آشنا ودر آنجا تحصیل می کند٬ دوباره تمام رتق وفتق و گرفتن بلیط و مشایعت روز سفر با قطار به سوئد انجام می شود٬ساعت ۴ عصر در ایستگاه قطار کپنهاگ به انتظار قطاریم٬سفارشهای لازمه را بهش میکنم٬ نگرانم که به دلیل بلد نبودن ٬ قطار مقصد را رد کند و سر گردان شود٬ به دلیل حساسیت وعلاقه ایی که بهش دارم شاید توضیحات بیشتری میدهم وشاید کور. تا قطار بیاید وسوار شود٬چشمم به رنگ پوست صورتش و به رنگ آبی چشمانش خیره میشود٬ دنیایی از خاطرات در ذهنم می نشیند٬احساس می کنم بیشتر از هرکس طنین وتن صدایش به خودم شبیه هست٬قطار میرسد وسوار میشود٬شاید احساس عجببی دارم٬ انگار بخشی از تنم جدا میشود٬ تمام چشمم به او خیره ومتوجه هست٬قطار در حال حرکت هست٬ ذهنم به همه جای دنیا سرک میکشد٬چشمهایم را ازش میدزدم ودستم را به جواب خداحافظی اش تکان میدهم٬انگار چشمانم خیس شده اند نه برای او که او به جلو نگاه میکند٬به مادر وپدر فکر ودرک میکنم که دیگر امروز نیستند وآن نگرانی ودلواپسی هایی که برای من داشتند.


ساعت چیزی نمانده به رفتن برای منزل٬ دوستی که در نهار خوری ظهر با هم غذا خوردیم به دفترم می آید٬می گوید من برای کاری آمده ام وصحبت٬ وقت داری؟میگم خواهش میکنم٬میگه چرا نهاربعد از اینکه خوردی خواستی بری به من گفتی دستت درد نکنه٬ مگه از من ناراحت ودلخوری؟ ومی گوید که فکر نکنم کار اشتباهی کرده باشم؟
لحظه ایی فکر میکنم ومیخندم وبغلش میکنم ٬میگویم نه٬ من آنقدر ذهن وفکرم شلوغ بود که بجای خداحافظی اون لحظه جمله دستت درد نکنه را گفتم ونمیدونستم چی دارم میگم.
پ-ن:سال گذشته که به یکی از همون همکارا زنگ زدم بعد از مدتی صحبت گفت فاتحی درگذشت.روحش شاد


