تبليغاتX
رهگذار عمر
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

 

هنوز به طور کلی بیماری از تنم خارج نشده.راستش دیشب همش توی خواب در ایران بودم ٬ نه اینکه فکر کنین دلم خیلی تنگ شده باشه نه!بلکه بیشتر مال تب بیش از حد بوده.نه اینکه میخوام ناراحت بشین.بلکه اینهم خودش برام جالب بود٬ مثلآ تو خواب می دیدم سر آخرین کارم هستم ودارم با مدیر عامل صحبت میکنم واز این قبیل داستان وخواب.شاید هم چیزی شبیه هذیان٬ از تب بیش از حد .بهر صورت انگاری فشار مریضی تا حدی کم شده .اما هنوز تموم نشده.راجع به داستان روز کارناوال اصلآ من قصد یا قول ادامه داستان وچیز هایی را که دیده بودم نداشتم.اما انگاری بعضی از دوستان وآشنایان ول کن معامله نیستند . و انگاری به عناوین مختلف حرف تو دهن من میگذارند وپیشاپیش از طرف من قول ادامه داستان را سر می دهند.زبان من در این زمینه ها قاصر از گفتن هست.بیشتر قصدم این بود که شما حدس بزنید که چه چیزهایی در سراسر این کره خاکی اتفاق می افتد.اونروز قبل از رفتن به کارناوال با دوستم مقداری در شهر قدم زدیم وبعد در اطراف یک دریاچه طبیعی بزرگ که محل تفریح وتفرجگاه مردم هست ودر این فصل اکثر مردم از جوان تاپیر ویا زن تا مردویا دختر تا پسر دور تا دور این دریاچه می دوند وورزش می کنند.البته نا گفته نماند که بطور کلی با توجه به فصل سرمای اینجا وکمبود آفتاب.اینان عاشق آفتابند وبا اینکه در زمستان نیز به ورزش می پردازند . در فصل بهار وتابستان برای ورزش تا می توانند کوتاهی نمی کنند .بله با دوستم در روی یکی از نیمکتهای اطراف همین دریاچه  وتفریحگاه نشسته ومشغول تماشای مناظر طبیعی وغیر طبیعی بودیم واز آسمان وزمین لذت میبردیم. از دیدن عشاق جوان گرفته تا سالمندانی که سالها در کنار هم بوده وامروز دیگر به سختی نیز پیاده روی می کردند وبعضآ هنوز هم دست در دست هم بودند......

 

همینطور که مشغول تماشا به هرطرف ونوشیدن چای هستیم٬چشمم کمی به آنطرفتر ۴ دختر جوان را می بیند آنهم با زیبایی هر چه تمامتر وبا لباسهای تابستانی شیک.چند لحظه پس از آن چشمم دوباره به دنبال نقاط وقسمتهای دیگر تفریگاه مشغول می شود٬پس از چند دقیقه ایی که سرم را برمی گردانم.می بینم آن دختران زیبا در کنار بوته های به مانند شمشاد ایستاده اند ورهگذرانی که از آنجا عبور می کنند٬ با خنده از آنان استقبال می کنند.اول متوجه نمی شوم. ولی بعد می فهمم که طفلکی ها بر اثر فشار مثانه مجبور می شوند کارشان را با همکاری وهمآهنگی هم انجام دهند.آنهم در جایی از وسط شهر وپر رفت وآمد.در ذهنم می خندم٬خب قبول کنید منهم ایرانی ام٬هنوز هم آن ذهنیت کشورم ودنیای دختران وزنان خودمان از یادم نرفته.این حادثه دوباره باعث می شود با خودم گفتگو کنم.اما جالب اینکه عصر اونروز در کارناوال با همه شلوغی وقتی دوباره صحنه اینچنینی را وقتی علنی تر واز نزدیک بطور واضح وقتی مشاهده می کنم .وجالبتر اینکه همه به وضوح می بینند.اما در کنار لبخندی که به لب دارند انرا به طبیعی وعادی بودن به حال خود واگذار می کنند.باز هم من ایرانی باید فکر کنم که اگر دختران ما دست به همچنینن کاری بزنند با چه تهمت ویا عقوبتهایی باید روبرو شوند.

 

 

نوشته شده توسط نوید در 21:39 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
خب انگاری این تب وکمی سردرد مانع از این میشه که من بتونم چیزهای خوب براتون تعریف کنم حتی شاید چیزهایی که در عمر تون ندیده ونشنیده باشین. وگفتنش هم برای شما کمی کفاره داره یعنی به این راحتی ها نیست که براتون بگم واز نظر شرعی وعرفی هم مشکلاتی داره.آخه در این تعطیلات آخر هفته اینجا کارناوال بوده و شاید بشه گفت کارناوال موسیقی در یک پارک بسیار بزرگ و در هر قسمتش هم یه نوع موسیقی یا یه نوع فرهنگ موسیقی براه بود از موسیقی سرخ پوستها گرفته تا سیاه ها-از اروپای مرکزی گرفته تا حدودهای روسیه.و همه به رقص وپایکوبی مشغول بودند ومحدویت سنی هم نداشت از 4 یا 5 ساله تا بالای 60 وشاید هم خیلی بیشتر.البته تقصیری هم نداشتند چون دست خودشون نبود وناخودآگاه با اون صداهای زیبای موسیقی که شاید به عرش هم صداش می رسید وادار می شدند.من نمیدونم پارک ملت ما مساحتش چقدر هست اما فکر کنم که این پارک که طبیعی تر از آنجا بود وبزرگترغلغله بود.نا گفته نمونه که قبل از عازم شدن به اینجا در شهر سیر وسفری به اتفاق دوستی میکردیم.در این روزها که هوا بهاریست اینها برای استفاده از طبیعت کوتاهی نمی کنند تا جبران زمستان طولانی اینجا را بکنند.از طرفی اینروزها اینجا مدام بر طولانی بودن روز ا ضافه میشه تا بدانجا میرسه که در وسط تابستان ما فقط شاید حدود 4 ساعت شب داشته باشیم مثلا ساعت 11 تا 3 بعد از نیمه, شب هست وبقیه روز روشن.بگذریم این تب واحتمالا سرما خوردگی از آنجا به نظرم سر چشمه گرفت که بعد از گشت وگذار در شهر وگرما به پارک که مقداری خنک بود رفتم وبه همین خاطر الان با داشتن تب روی تکمه ها به سرعت می زنم .خب با توجه به نا مساعد بودن حالم اینو به عنوان پست از من بپذیرید.در ضمن اینکه مطالبی را که عنوان کردم تا حالا ندیده ونشنیده اید اینها نیستند که برایتان گفتم.چون اینها که چیزی نیست شما حداقل اگر ندیده باشید شنیده اید.







نوشته شده توسط نوید در 22:43 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
خب قصه هزار ویکشب ما از آنجایی شروع شد که در یک روز بین التعطیلین تصمیم گرفتم به سر کار برم وبقیه اش هم به همان شرحی ماوقعی که نوشتم.هر چند بعضی از دوستان گلایه کردند که نوشتن مواردی از اینجا بعضآ احساس خوبی بهشان دست نمی دهد. با توجه به اینکه قصد وغرضم به عکس آشنا شدن دوستان به نوعی با سرزمینی دیگر وشرایط آن وبا امید به اینکه روزی ما بتوانیم بهترین محسنات دنیا رو داشته باشیم.خلاصه به آنجایی می رسم که بایستی آخرین قسمت راه را به محل کارم با اتوبوس بروم وچون زود میرسم باید منتظر باشم ولی از این زمان میخواهم استفاده کنم وبنابراین نیم ساعتی وقت قدم زدن دارم و مرکز شهر را با اینکه فروشگاهها بسته است تماشا ووارسی می کنم انهم از پشت کرکره های مشبک.دوباره برمیگردم به ایستگاه جمعیت زیادی منتظرند وبلآخره اتوبوس می آید وسوار میشوم وحرکت.هنوز 4 الی 5 دقیقه ایی نگذشته بود که پس از گذشتن مسیر هایی به چهارراه اصلی می رسیم که طبق معمول بایستی اتوبوس به سمت چپ تغییر مسیر می داد اما در کمال حیرت دیدم اتوبوس به سمت راست می رود.با خودم گفتم شاید خواب آلود باشم کمی بیشتر دقت میکنم اما نه انگاری یا اشتباه سوار شده ام ویا اینکه راننده خواب آلود بود ویا اینکه اشتباه دیگری رخ داده است.معطل نمی کنم تکمه استوپ را فشار میدهم تا در اولین ایستگاه بایستد.در ذهنم خیلی سریع میگذرد که اگر به اتوبوس مورد نظر اصلی نرسم کلی وقت امروزی که میتوانستم استراحت کنم از دست داده ام.اما فرصت فکر کردن هم نیست. در حین اینکه اتوبوس در حال ترمز وایستادن هست ومن آماده بیرون آمدن میبینم دخترک چشم بادامی مومشکی به اینطرف وآنطرف نگاه میکند ومیخواهد بپرسد که مسیر اتوبوس به کجاست؟ وسریع متوجه میشوم او هم انگاری مشکل من را دارد. کسی پاسخش را نمی تواند بدهد چون یا اول صبح هست ویا اینکه انگاری اشتباه همه گیر بوده وهمه را بهت زده کرده.من پیاده می شوم ودختر ک هم به دنبال من.از من سئوال می کند که چرا اتوبوس به این مسیر آمده ومن گفتم نمیدانم انگاری یا راننده اشتباه کرده ویا ما. می گوید خب حالا باید چی کار کرد؟گفتم ما حداکثر 5 الی 6 دقیقه وقت داریم که خودمان را به ایستگاه قبل از آن چهارراه بزرگ برسانیم تا اتوبوس اگر نرفته بتوانیم سوار شویم.هنوز حرفم در حال تمام شدن است که با هم شروع به دویدن می کنیم. حواسم هست که با آرامی بدوم تا در اخر با مشکل تنفس روبرو نشوم.بعد از این همه مدت ورزش نکردن کار خیلی راحتی نیست آنهم با از خودت جوانتر دویدن.اینجا هم که معمول بجای کیف دستی همه از کیف که به مانند کوله پشتی استفاده می کنند و حالا در حال دویدن خودش یه قوزی شده بالای قوز.ولی با همه اینها هر لحظه باید انگاری سریعتر بدوییم. چون ترس جا ماندن حال آدم رو می گیره .پس هر لحظه به سرعت مون اضافه می کنیم وگاهآ به ساعت نگاه می کنیم.همپای دونده از من می پرسد ایستگاه کجاست ؟ با دست نشان می دهم که به چهارراه اول که رسیدیم سمت چپ.با خودم فکر می کنم که چه خوب که چند سالی سیگار را ترک کرده ام وگرنه الان باید نفسم استوپ می کرد.دختر ک با اندام و وزنی که دارد خوب می دود وانگار اثری از خستگی هم در او نیست.می پرسد از کجا آمدید یعنی کجایی هستید.می گویم ایرانی هستم.مکس می کند وبه نظرم می آید که نمیشناسد یا در حال دویدن نفهمیده است.سئوال می کنم شما کجایی هستید در عین حالیکه به نظرم می آید زاپنی است.در پاسخ می گوید چینی هستم.دیگر به چهارراه رسیده ایم من کم می آورم وترجیح میدهم که ندوم چون به نظرم دیگر جا نمی مانیم ولی دونده چینی ادامه می دهد ومن اصراری ندارم که نگهش دارم چون کار از اطمینان ایراد پیدا نمی کند، به ایستگاه می رسیم. نفس هر دو مان بالا نمی آید ودوباره برایمان سئوال هست که چرا اتوبوس قبلی در ایستگاه ما اقدام به سوار کردن مسافر نمود وسر در نمی آوریم.اتوبوس از را می رسد وسوار می شویم. کنار هم می نشینیم هنوز نفسش بالا که نمی آید هیچ تک سرفه هایی می کند می گویم شما سیگار می کشید ؟ می گوید نه.خلاصه چند دقیقه ای با آرامی بهتر می شودوسس شروع به صحبت می کند میگوید دیشب مهمان داشتم ودوستم مهمانم بود وبجای اینکه تاریخ ساعت را درست کند ساعت را اشتباها تغییر داده ومن صبح دیر بیدار شدم وبا سختی خودم را به ایستگاه رساندم......می گوید راستی شما عراقی هستید.می گویم نه ایرانی؟ وتکرار می کنم.باز هم سکوت می کند.برایش توضیح می دهم که کجای آسیا و چه همسایگانی داریم.میگوید آهان همان کشوری که بمب اتمی میخواهد درست کند. خنده ام می گیرد ونمی دانم چرادر جوابش می گویم شاید.صحبت به کار ومحل کار و اینکه چند سال اینجا هست می رسد ومحل کارمان. وبلآخره از هر دری سخنی.محل کار او نزدیکتر است و همینکه نزدیک پیاده شدنش می شود میگوید سرفه هایی که بعد از دویدن امروز شنیدید که می کنم سوغات دوران زندان دانشجویی در چین هست و...
انگار وقتش شد خداحافظی کند می گوید روز با هیجان خوبی بود ومنهم در جوابش گفتم بله ورزش صحبگاهی خوبی بود.اظهار خوشحالی وخدا حافظی می کند وبا امید دیدار ومنهم همینطور.

 

 




نوشته شده توسط نوید در 20:1 | | لینک به این مطلب
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
بله داشتم می گفتم٬: می گوید تو که می بینی وقتی بخواهی با خودرو باشی دیگه نمی توانی همه این ادمها را ببینی و معمولآ از اتوبان میروی وپنجره ها رو در تمام زمستان بالا می کشی٬ از برای اینکه بخاری روشن کنی که گرم بشوی ودر تابستان هم که اینجا معمول نیست که مثل کشورمان شیشه پنجره ماشین پایین بماند٬بلکه شیشه ها بالا کولر روشن می ماند و.............

 

وقتی سوار قطار می شوم به خوبی حرف دوستم را درک می کنم ودر ذهنم به حرفش این مورد را نیز اضافه می کنم که وقتی رانندگی می کنیم مقداری در اینجا استرس هست که شما باید حواست به رانندگی خودت ودیگران باشد واز ذهن ومغزت کار بکشی! هرچند استرس و کار ذهن ومغرت به اندازه رانندگی در ایران نیست٬ چون همه طبق قانون و مرتب رانندگی می کنند٬راستی حالا که نا خواسته وارد بحث وصحبتهایی شدم که از اول این پست منظورم نبوده بذارین براتون بگم٬خیلی اوقات که صبحها در اتوبان به سر کار میرم انهم با سرعت مجاز اینجا که چیزی حدود۱۱۰ تا۱۳۰ کیلومتر در ساعت هست وقتی خیلی اوقات به چشم می بینم که خانوم یا آقا با چه آرامشی پشت فرمان یک لیوان یک بار مصرف در پوشدار وبا نی قهوه داغ یا سرد خودش را نوش جان می کند٬ واحیانآ به موسیقی هم گوش می دهد......... در ذهن من ایرانی همه استرسها وهیجانهای رانندگی کشورمان نقش می بندد وویراژ های آنچنانی........

بگذریم قرار نیود من رو به اینور واونور بکشونید.در اینجا سوار شدن قطار برایم یک تفریح ومسافرت همیشگی را می ماند .از دیدن آدمها لذت می برم از سیاه گرفته تاسفید-زرد-...از اروپایی تا آفریقایی-از پاکستانی تا عرب تا روس وهر نژادی که بخواهی.....

خیلی اوقات که صبح از خانه می زنم بیرون طی ساعت مشخصی می آیم ووقتی منتظر قطار یا اتوبوس ویا سوار اینها می شوم آدمهای مشخصی را می بینم در صندلی یا کوپه های مشخصی می نشینند٬حتی لباس وکفشی را که عوض می کند می فهمم وحتی اگر یک روز به سر کارشان نیایند می فهمم ومتوجه می شوم.آدمهایی را که اصلآ نمی شناسم وحتی محل کار وپیاده شدنشان در محل دیگری وشهر دیگری هست.مثلا آن خانومی که کفش آبی رنگ به پایش میکند ودر اولین کوپه قطار پشت اتاقک اپراتور می ایستد ونمی نشیند-یا خانومی که وقتی هر روز من وارد ایستگاه قطار می شوم در همون دقایق صدای کفش پایش متوجه ام می کند که او هم دارد می آید ولی با پای پیاده چون خانه اش نزدیک قطار هست.موهایش دم اسبی هست. وآن دوستی که به مرور با دیدن در قطار واتوبوس با هم آشنا شده ایم وتا اندازه ای هم مسیریم واو عاشق روزهای تعطیل هست وهر روز به شوخی از اومی پرسم کی تعطیل آخر هفته است واو وقتی با ذهنش مرور میکند با لبخندی که کمی حاکی از تلخی دارد در جوابم سکوت میکند وبه صحبتهای دیگری می پردازیم.اما وقتی روز جمعه که آخرین روز کار هست وبا صبح بخیر در ایستگاه قطار به پیشوازش میرم لبخند به لب دارد وشاد هست وخودش می گوید به زودی تعطیلات میرسد.خب انگار ایندفعه هم داستان مورد نظر پایان نمی گیره وباید باز منتظر باشید.در واقع داستان وحادثه اونروز ما هست به نام یک آشنایی ویا ورزش اجباری.

 

نوشته شده توسط نوید در 20:47 | | لینک به این مطلب
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
پس از گذراندن یک فصل سرما که در اینجا همیشه کمی طولانی تر هست٬اینروزها هوا به شدت هر چه تمامتر بهاری است٬چرا اینرا می گویم٬ واسه اینکه حتی در زمستان سرد هم خیلی اوقات پرنده های این سرزمین آواز خود را می خوانند٬ وای به حال اینروزها که در هر کوی وبرزن صدایشان را می شنوی٬هوای حدود ۱۵ تا ۲۰ درجه دما به سرعت همه گیاهان وطبیعت را که خواب بودند وخشکیده٬زنده کرده است.من همیشه در اول بهار طراوت و جوانه زدن وروئیدن گیاهان را بسیار دوست دارم تا آنجا که وقتی خورشید به روی آنان می تابد٬ رنگ سبز برگها وشفاف بودن آن برایم حاکی از تازه گی هست ٬ خیلی نمی توانم به نوشتن ویا شاید گفتار آنرا به تصویر بکشم.باید بود و دید واز این هوا وزیبایی وآرامش...لذت برد.به همین خاطر خیلی اوقات٬ دیگر برای رفتن به محل کار از اتوموبیل استفاده نمی کنم ٬ با توجه به اینکه محل کارم آنچنان نزدیک نیست ٬مجبورم زودتر از خواب بیدار شوم تا با وسیله نقلیه عمومی یعنی اتوبوس وقطار به محل کار بروم ودر این راه هم از هوای خوب استفاده کنم هم تا حدی پیاده روی که مبارزه با این وزن های اضافی که بهمان چسبیده و ولمان نمی کند بشود.

 

دیروز که یک روز پس از تعطیلی اول ماه مه بود تعطیل بودیم وهمینطور امروز وفردا که تعطیلات آخر هفته بود وبه همین لحاظ روز جمعه اینجا به قول ما ایرانیها بین التعطیلین بود٬قرار بود در شرکت بخش ما تعطیل باشه٬اما نمیدانم چرا وقتی فهمیدم که عده ایی از همکاران بخش های دیگر شرکت به سر کار می آیند٬منهم پیشنهاد دادم که حاضرم به سر کار بیام٬شاید بخاطر مرخصی های زیاد باشه٬شاید هم بخاطر اینکه دنبال پول-ویا اینکه دیدم اگر خانه بمانم باز هم این کامپیوتر مرا پشت میز میخ کوب می کند ووزن هم باز هم بالاتر خواهد رفت .پس......

بله صبح زود از خواب بیدار شدم به سرعت لباس پوشیدم کمی هم به خودم نق زدم آخه تو بیکار بودی روز تعطیل به این خوبی رو گفتی می آم سر کار؟!!!......

از خانه بیرون می زنم و به اولین ایستگاه اتوبوس که با خانه 5 دقیقه پیاده فاصله داره میرسم زیاد منتظر نمی مانم وسوار اتوبوس می شوم .

به محض جاگیر شدن وآرامش متوجه طبیعت زیبا ..

وآدمهای اطراف می شوم که چهره هر کدام برایم دنیایی سخن وحرف دارد.خیلی سریع که به شهر اولی رسیدم باید دوباره سوار قطار بشوم.وقتی وارد قطار می شوی آدمهای بیشتری را می توانی ببینی وملاقات کنی.به یاد حرف دوستم که سالهاست در اینجا زندگی می کند می افتم.در جواب سئوالم که چرا بعد از سالها برای خودت اتوموبیل نمی خری.می گوید دوست ندارم چون احساس می کنم از آدمها دور می مانم.وبعدش هم می گوید خودت که ....


.متاسفانه بایستی برای خواندن ادامه صبر کنید مشکل بلاگفا یا کامپیوتر اذیتمان کرد وخسته.ببخشید







نوشته شده توسط نوید در 11:8 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام، ناگهان

برباغ و بوستان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز

این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در،بقا نکرد

بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد

زین کاروان سرا بسی کاروان گذشت

ناچار کاروان شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

هم بر پیادگان شما نیز بگذرد.

(سیف فرغانی) از وبلاگ پدرام عزیز



***************************** ****************

 













نوشته شده توسط نوید در 0:14 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387

در کار زمانه عقل در می ماند

می گردد و خلق را می گرداند

بد عهدی روز گار و دل بستن تو

این هر دو مرا چه سخت می گریاند

.........

در بازی دهر بی کمالان بردند

تاریکدلان و بد سگالان بردند

سودایی معرفت به سودی نرسید

انگور رسیده را شغالان بردند

.........

گوییم رموز زندگی را با تو

فریاد مکش سکوت کن تند مرو

خر باش مبین مفهم چیزی مشنو

کینجا پنج است حاصل دو با دو

...........

آن مه که به حسن روی خود می نازد

بر عاشق بینوا چه خوش می تازد

گو تکیه مکن به این و آن کاندر گور

مورت به حساب کار می پردازد

........

عشقست که می کند ز اندامم پوست

یار است که هرچه می رود بر من از اوست

جور است که می کنی دمادم با من

خون است که می چکد ز دستت ای دوست

 

 

 

 
از (س.گ)
لینکستان ادبیات و موسیقی




نوشته شده توسط نوید در 11:47 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
هزار دستان
در هر جای این نقطه

 

افتاده ای ز پاست

دل تنگ روز خوشند

اما کجاست

 

در این فضا و در این هوا ٬ هر کدام تنها شده ایم. سعی می کنیم اما نمی توانیم به هم پیوند بخوریم زیرا که ذهن دچار اغتشاش شده است. انگار پیوندهای مولکولی از هم وا رفته٬ عشق هم کار ساز نمی شود چون ته مانده خالصی از عشق نمانده است.قصه قصه هزار دستان است.

نوشته شده توسط نوید در 22:15 | | لینک به این مطلب
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
در پاسخ یک دوست
  دوست وبلاگ نویس ارجمندی در کامنت نوشت:کمی از عشق هایشان بنویسید...
چگونه تعبیر می کنند. عشق از چه تقدسی برایشان برخوردار است؟ به هم وفادار هستند؟
 
 

گفتن از مقوله(عشق) در این جامعه تا حدی برایم دشوارهست و علتهای مختلف و گوناگونی دارد.شناخت وقضاوت در مورد روابط انسانی جامعه ایی که اساسآ با ما تفاوت دارد ومضافآ اینکه تفاوت ما بطور اصولی٬ در جامعه ایی که ما بدنیا آمده -رشد کرده ایم وذهنیت فرهنگی خاص خودراداشته ایم و یا از اول با اعتقادات اینان متفاوت بوده ایم حق دهید دشوار هست.اینان با ما به طور کلی ساختارشان می توان گفت متفاوت هست مثلآ از کودکی(مهد کودک ودبستان) با هم رشد ونمو می کنند ودر جوانی نیز از دبستان ودبیرستان با هم درس می خوانند در دانشگاه نیز که همینطور وجای خود دارد .حتی در زمان خدمت وظیفه نیز با هم هستند .یعنی دختران وپسران در پادگان ومراکز آموزشی با هم خدمت می کنند. والی آخر یعنی تا زمان سالمندی که حتی تنها می شوند ویکی از ذوج ها می میرد در مراکزسالمندان که خود از جهت امکانات وسرویس حدیث مفصل دارد که مطابقت با بهترین محیط های اجتماعی اعم از گروها -کلوپها -بیمارستانها وسرویس های داردوالبته باید گفت که اینان هر زن ومردش که زندگی میکند حق و حقوقی دارد و حساب شخصی و........ اینطور نیست که بچه ها در زمان پیری آنان دچار مشکل بشوند وبه هم پاسکاری کنند .بلکه خودشان در زمانی که توان پذیرایی از خود را ندارند یا مریضند ونیاز به پرستاری دارند خود رامنتقل به خانه های سالمندان(البته نه به مانندخانه های سالمندان ما که تاسف بار باشد وهم بچه ها وهم خودشان نیز در هزینه هایش در می مانند٬ انتقال می دهند وّ امکانات وسرویس دهی بینهایت بالا وخوبی دارند ودر اصل حکم خانه آنان دارد وچون حقوق باز نشستگی وسالمندی دارند .خودشان می پردازند. وپرستار ها وکمک پرستارها به بهترین وجهی از آنان پذیرایی می کنند وبرنامه های تفریحی وبازی و......دارند در یک کلام به مثابه خانه شان هست وعده ایی متخصص وآموزش دیده شده ازآنان مواظبت ونگهداری می کنند وپزشک هم در هر شرایطی از شبانه روز در صورتی که نیاز باشد در اختیار هست(همه این امکانات زیر نظر دولت انجام وظیفه می کند).اما چرا اینها را نوشتم؟ به این خاطر که بگویم حتی دغدغه های اینان به مثابه ما در خیلی اوقات نمی باشد-در اینجا زنان ومردان مشکل شغل وبیکاری به مانند ما ندارند٬ حتی در مواقع بیکاری از حقوق مناسب بر خوردارند. ودر بیشترین موارد بر خلاف کشور ما زن ویا دختر برای تامین زندگی اش به مرد احتیاج ندارد. واگر در هر شرایطی به جدایی زن ومرد بیآنجامد زن مشکل مادی ندارد وچه بسا آنکسی که باید از خانه برود مرد هست. ومعمولآ فرزند از آن مادر.البته ببخشید گفتید از عشق آنان بنویسم نه از جدایی ها.اما بدون دانستن پارامتر های تفاوت زندگی اینان از نظر من درک واحساس موارد زندگیشان راحت نیست. در اینجا دختر وپسر های جوان بخوبی از روابط زناشویی وجنسی اطلاع دارند٬از نو جوانی با هم در ارتباطند وشناخت بیشتری ودر نتیجه حق انتخاب بهتر و بیشتری دارند.اینطور نیست که با اولین دیدن وارتباط یک پسر یا دختر عاشق بشوند.خیلی اوقات به مانند دوست هستند وفقط دوست ٬در ضمن محدودیت ارتباطی آنچنانی ندارند.

به دلیل همین شرایط محیطی وامکانات شغلی وتحصیلی وکار٬خیلی از جوانان اینجا در سن کم ازدواج می کنندوزندگی تشکیل می دهند٬وخیلی ها تا آخرین لحظه عمرشان با هم زندگی می کنند.در خیلی اوقات درمحیط های اجتماعی-قطار- اتوبوس-سینما- تفریحگاهها به خوبی مشاهده می شوند زنان ومردان پیری که دست در دست هم آخرین روزهای زندگی شان را می گذرانند وبه مانند جوانان هم دیگر را در آغوش می کشند...............

اما اینرا هم باید اضافه کرد که اگر دونفری اشتباهی هم را انتخاب کرده باشند به راحتی از هم جدا خواهند شد٬ نه حرفی نه حدیثی ٬ وهر چه هست بین خودشان٬ زیرا کّه انتخاب خودشان بوده است .خیلی اوقات تا به هم از نظر اخلاقی مطمئن نشده صاحب بچه نمی شوند.ضمن اینکه تا موقعی که با هم زندگی می کنند به هم وفادارند وبه ندرت پیش می آید که بهم خیانت کنند.

در آخر باید بگویم زندگی زوج های اینجا با توجه به شرایطی که دارند کمتر تحت تاثیر ویا دستخوش عوامل بیرونی یامحیطی می شود.به لحاظ ارتباط وشناخت وآگاهی بیشتر از ما آگاه تر وروشن تر عمل می کنند.البته مواردی هم هست با توجه به اینکه دوستان وبلاگی من در اینجا از سنین متفاوتی برخوردارند زیاد لازم ندیدم موضوع را بازتر بیان کنم.

نوشته شده توسط نوید در 12:28 | | لینک به این مطلب