مجید عزیز

آن مرغ که در ابر سفر می کرد
آن بذر که در خاک چمن می شد
آن نور که در آینه می رقصید
در خلوت ِ دل با ما نجوا داشت
با هر نفسی مژده ی دیدار ِ تو می آورد
در مدرسه در بازار
در مسجد در میدان
در زندان در زنجیر
ما نام ِ تو را زمزمه می کردیم
آزادی!
آزادی !
آزادی !
برای اطلاعات بیشتر یا اعلام حمایت خویش به کمپین 10 بهمن مراجعه فرمائید.
تا غرق حقایقم مرا باور کن
آشفته و عاشقم مرا باور کن
گفتی که پس از کوچ بهار آمده ای
از ایل شقایقم مرا باور کن....
(از سعیده)

من معمولآ برای پستهام عنوان نمی گذارم. اما نمیدونم چرا به محض اینکه خواستم بنویسم این عنوان در ذهنم جا گرفت .بماند که یکبار هم کل پست رو نوشتم وتا اینکه عکسها را تهیه وضمیمه کنم وقتی کلمه ثبت یا ارسال رو کلیک کردم همه پاک شد واون احساس اولیه مطلب در دلم نیست.
انگار خدا هم با ما همدل وهمراه نیست٬ کم درد ومعضل ومشکل داشتیم ٬ برف وسرمای سنگین هم نازل شد.مشکل بنزین که بود مشکل گاز هم روش٬بماند که گرانی روز افزون این روزها داغتر میشه....
خوش به حال آنهاییکه در این سالها کلی پول و مال ومنال بهم زدند وچه یک روز چه ده روز تعطیل باشه عین خیالشون نیست.اما اون کارگر روز مزد واون کارگر ساختمانی که در حال عادی هم زندگی واموراتش نمیگذره تا چه برسه به این روزها که حتی حاضره توی این هوای یخ زده دستش رو به آب وآجر وملات بزنه.اما کو کار.هر چند وضع کارگرای یقه سفید ما هم چنگی به دل نمیزنه٬ اما برای اونایی که در این سالها خوب خوردند وچاپیدن بگو اصلآ یکسال.نه بگو برای همیشه مملکت رو تعطیل کنند٬براشون فرقی نمیکنه بانکهای سوئیس رو که نبستند.
روز شنبه اینجا وتعطیل هفتگی وگشت وگذار در شهر٬ به ذهنم میاد که انگار اسم اینجا به سرما در رفته از کشور ما گرمتره هوا حدود ۷ درجه بالای صفر وآفتاب هم هست واگر نسیم سردی هم می زنه با پیاده روی به لذت تبدیل میشه.در مسیر عبور دوچرخه ها پیرمرد حدود بالای هفتاد سال را می بینم که دوچرخه سواری می کند آرام ومرتب٬ اما چیزی که بیشتر توجه ام را جلب میکنه نه دوچرخه اش هست ونه خودش٬بلکه سگ سفید پشمآلودی که با او می دود .دقت که می کنم می بینم یک سر بند که به گردن سگ بسته شده وسر دیگرش با حلقه به دوچرخه پیر مرد وچه هماهنگ با هم این روز را سپری می کنند.مردک نه نگران حقوقش هست نه کمبود های دیگر همه چیز روبراه هست. خب سالها کار کرده وامروز وقت استراحتش.
آسمان ابرگرفته
وسیطره سیاهی
اوضاع سهمناک
.دردهای کهنه
مرگ آدما ارزان وآسان
ما با این سیاهی دهشتناک
همچنان همدم مانده ایم
این نیرنگ دائمی
همیشگی
همچنان بر نفس هامان
حلقه زده است
طفلک پرنده خیال
هنوز خواب آفتاب می بیند

در کابوسهای شبانه ترس از ارتفاع انکار نا پذیر است ، ترس از ارتفاع کم خطر تر از خطر برق گرفتگی یا مثلا زلزله نیست ، ویا ترس از غرق شدن در آب ... ولی برای چه ما از ارتفاع این قدر می ترسیم ..؟؟؟ میگویند به خاطر این است که اجداد (همان میمونها ) در سر درختان زندگی می کردند و شبها از درختان می افتادند ، و این ژن ترس از سقوط همچنان در انسانها وجود دارد و نسل به نسل پیش می رود ...
حالا دیروز داشتم با دوستم صحبت می کردم و پرسیدم : حمید به نظر تو چرا حقوق بشر در ایران اجرا نمی شود ؟
و حمید هم گفت : مسعود جان ، حقوق بشر یعنی چی ؟ یعنی رفاه در زندگی ، یعنی من را در جامعه آدم حساب کنند !! .. یعنی دستگیر نشدن زن ها به دلیل مبارزه با فساد ، یعنی چی ؟
پسر بیا بریم پایین شهر ببین ، مشکلات حقوق بشر جزو صد مشکل اول مردم هم قرار نمی گیرد ، کسانی برای سیر شدن شکمشان می جنگند ، (اصطلاح " جنگیدن " چقدر مناسب با وضع این قشر مردم ماست ، کار کردن نه !! جنگیدن..) کسانی که برای سیر شدن شکمشان دست به هر کاری می زنند مطمئن باش ، اصلا فراموش کرده اند که آدمند ، چه برسد به اینکه بخواهند حقوقشان را بدانند و چه برسد به اینکه بخواهند از کسانی آنها را هم در خواست کنند ..
با دوست دیگری صحبت کردم و او گفت : ما ایرانیان کوه های سر و چشم را در کرمان دیدیم ، مغولها جنایتها کرده اند و ما باز هم همین بوده ایم ، مسعود جان ، ما پوستمان کلفت تر از آن است که فکر می کنی... ههههه حقوق بشر ، برو بابا ، مردم اینقدر مشکلات مادی دارند که حد نداره .. ( چند روز پیش در روزنامه خوندم که بدهی معوقه ی مردم در دولت کنونی به بانکها 3000% رشد داشته نسبت به دولت خاتمی .. بدهی معوقه یعنی قسط پرداخت شده!!! ) ، این روز ها افزایش قیمتها برای ما مثل یک امر کاملا عادیست و اگر چیزی گران نشود شک برانگیز است ، اینقدر مردم گرفتار مادیات زندگی هستند که برای پول شرافت که هیچ جانشان را هم می دهند .....
اینها را شنیدم و اندوه گین شدم ، فکر کن ، با مردم ما چه کرده اند ، آدم از ایرانی بودن خجالت می کشد ، وقتی که در لایه های بالای جامعه از مبارزه با بد حجابی صحبت می شود ، در پایینی ها مردم دارند برای سیر شدن می جنگند ، افرادی که توان شمشیر و نیزه برداشتن را دارند و گر نه باید چه کنند ...
دیروز رفته بودم جایی برای خرید ، فروشنده و چند تا رفیق لش داشتند با یک معتاد حرف می زدند و می خندیدند ، داشتد شرط می بستند ، شرط سر 2000 تومان ، برای اینکه معتاده یک سیگار روشن را روی دستش خاموش کند ..!!!
من دو تومن رو به یارو دادم و گورش رو گم کرد .. ولی اینقدر ناراحت شدم که حد نداشت و گفتم این پست را برای عمو نوید بفرستم شاید کمی ...
در پایان ضمن تشکر از این دوست باید بگم :دوست من همه دنیا مثل کشور ما نیست برخلاف اینکه به ما گفته اند به هر کجا که روی آسمان همین رنگ هست.


قطار شهری می رسد سوار می شوم چهره های شاداب وآرام که هیچگونه دغدغه واسترسی در صورت شان نمی بینی وتعطیلات خود را به بهترین شکلی که دوست دارند سپری می کنند.به کپنهاگ که می رسم صدای آرام وحرکت پر رفت وآمد مردم وباز بودن تفریگاهها واز آن مهمتر آرایش شهر ومیدان اصلی آن به خاطرم می آورد که حدود ۴ روز دیگر در همین میدان عده بیشماری از مردم شهر به رسم هر ساله با خانواده جمع می شوند و آغازسال نو را جشن می گیرند ومن بیشتر به صمیمیت وبا هم بودنشان غبطه میخورم.بیشتر از همه رنگ قرمز چراغها وروشنایی کاج بزرگ وسط میدان جلب توجه می کند ونور روشن تابلوهای نئون مغازه ها وفروشگاهها که از فردا تازه باز خواهند شد.
از میان مردم ووسط میدان شهر عبور می کنم وفاصله تا منزل خواهر راهی نیست٬ به خیابان فرعی که میرسم دوباره به یادم می آید واز خودم سئوال می کنم آیا کاندید شدن آقای خاتمی برای مجلس اگر صحت داشته باشد می تواند گرهی بگشاید؟ آیا مرحله دیگری در کشور ما در پیش هست؟
به منزل خواهرمیرسم و حدود چند ساعتی از این مقوله ها بیرون می زنم میگوییم ومیخندیم ویاد گذشته ها وفامیل٬ چروکهای پوست صورتش ودستهاش متوجه ام می کند که خواهر پیر شده وسالهای.............








ارغوان!
شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟
من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست،
آنچه ميبينم ديوار است
آه، اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر ميكشم از سينه نفس
نفسم را بر ميگرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمی ميماند
كورسويي ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی است
نفسم ميگيرد
كه هوا هم اينجا زندانی است
هرچه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،
كز دم سردش هر شمعی خاموش شده،
ياد رنگينی در خاطر من
گريه ميانگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد
ارغوان
اين چه رازی است كه هر بار بهار
با عزای دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ ميافزايد
ارغوان
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي برين دره غم ميگذرند؟
ارغوان
خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
برلب پنجره، باز سحرغلغه ميآغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگير،
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان
بيرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من 












