تبليغاتX
رهگذار عمر
جمعه بیست و هشتم دی 1386
 با تشکر از دوستان خوبم فریده و محبوبه و به امید آزادی همه ی عزیزان در بند . من هم به سهم خودم دوستان زیر را به این کمپین انسانی در حمایت از حق آزادی بیان و فعالیت دانشجویی دعوت به عمل آورده و پیشاپیش از همه ی دوستان کمال تشکر را دارم.

ناصر عزیز

پانته آی عزیز

پدرام عزیز

نسل خاموش (پوپی عزیز)

مجید عزیز

حصار سکوت( یاسی عزیز)

ماجراهای آرمیده عزیز

اسب سفید بالدار( فریناز عزیز)

آناهید عزیز

نرگس رعنا( مه لقای عزیز)

  

 

                                          آن مرغ که در ابر سفر می کرد
                                          آن بذر که در خاک چمن می شد
                                          آن نور که در آینه می رقصید 
                                         در خلوت ِ دل با ما نجوا داشت 
                                         با هر نفسی مژده ی دیدار ِ تو می آورد 
                                         در مدرسه در بازار
                                         در مسجد در میدان
                                         در زندان در زنجیر
                                         ما نام ِ تو را زمزمه می کردیم
                                            آزادی!
                                            آزادی !
                                            آزادی !

                 

برای اطلاعات بیشتر یا اعلام حمایت خویش به کمپین 10 بهمن مراجعه فرمائید.


 

 

 

 

نوشته شده توسط نوید در 2:18 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386
 

 

تا غرق حقایقم مرا باور کن
                                                              آشفته و عاشقم مرا باور کن

گفتی که پس از کوچ بهار آمده ای 
                                                              از ایل شقایقم مرا باور کن....

                                                                                 (از سعیده)


نوشته شده توسط نوید در 1:42 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و دوم دی 1386
فصل نامرادی
 

من معمولآ برای پستهام عنوان نمی گذارم. اما نمیدونم چرا  به محض اینکه خواستم بنویسم این عنوان در ذهنم جا گرفت .بماند که یکبار هم کل پست رو نوشتم وتا اینکه عکسها را تهیه وضمیمه کنم وقتی کلمه ثبت یا ارسال رو کلیک کردم همه پاک شد واون احساس اولیه مطلب در دلم نیست.

انگار خدا هم با ما همدل وهمراه نیست٬ کم درد ومعضل ومشکل داشتیم ٬ برف وسرمای سنگین هم نازل شد.مشکل بنزین که بود مشکل گاز هم روش٬بماند  که گرانی روز افزون این روزها داغتر میشه....

خوش به حال آنهاییکه در این سالها کلی پول و مال ومنال بهم زدند وچه یک روز چه ده روز تعطیل باشه عین خیالشون نیست.اما اون کارگر  روز مزد واون کارگر ساختمانی  که در حال عادی هم زندگی واموراتش نمیگذره تا چه برسه به این روزها که حتی حاضره توی این هوای یخ زده دستش رو به آب وآجر وملات بزنه.اما  کو کار.هر چند وضع کارگرای یقه سفید ما  هم چنگی به دل نمیزنه٬ اما برای اونایی که در این سالها خوب خوردند وچاپیدن بگو اصلآ یکسال.نه بگو برای همیشه مملکت رو تعطیل کنند٬براشون فرقی نمیکنه بانکهای سوئیس رو که نبستند.

 روز شنبه اینجا وتعطیل هفتگی وگشت وگذار در شهر٬ به ذهنم میاد که انگار اسم اینجا به سرما در رفته از کشور ما گرمتره هوا حدود ۷ درجه بالای صفر وآفتاب هم هست واگر نسیم سردی هم می زنه با پیاده روی به لذت تبدیل میشه.در مسیر عبور دوچرخه ها پیرمرد حدود بالای  هفتاد سال  را می بینم که دوچرخه سواری می کند آرام ومرتب٬ اما چیزی که بیشتر  توجه ام را جلب میکنه نه دوچرخه اش هست ونه خودش٬بلکه سگ سفید پشمآلودی که با او می دود .دقت که می کنم می بینم یک سر بند که به گردن سگ بسته شده وسر دیگرش با حلقه به دوچرخه پیر مرد وچه هماهنگ با هم این روز را سپری می کنند.مردک نه نگران حقوقش هست نه کمبود های دیگر همه چیز روبراه هست. خب سالها کار کرده وامروز وقت استراحتش.

 

 

 

نوشته شده توسط نوید در 16:48 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نوزدهم دی 1386
سوز و سرما

 آسمان ابرگرفته

 وسیطره سیاهی

 اوضاع سهمناک

.دردهای کهنه

 مرگ آدما ارزان وآسان

 ما با این سیاهی دهشتناک

همچنان همدم مانده ایم

این نیرنگ دائمی

همیشگی

همچنان بر نفس هامان

حلقه زده است

طفلک پرنده خیال

هنوز خواب آفتاب می بیند

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط نوید در 1:56 | | لینک به این مطلب
شنبه پانزدهم دی 1386
مطلب ز یر را دوستی از ایران برایم فرستاد شاید بد نباشد شما هم بخوانید
 

در کابوسهای شبانه ترس از ارتفاع انکار نا پذیر است ، ترس از ارتفاع کم خطر تر از خطر برق گرفتگی یا مثلا زلزله نیست ، ویا ترس از غرق شدن در آب ... ولی برای چه ما از ارتفاع این قدر می ترسیم ..؟؟؟ میگویند به خاطر این است که اجداد (همان میمونها ) در سر درختان زندگی می کردند و شبها از درختان می افتادند ، و این ژن ترس از سقوط همچنان در انسانها وجود دارد و نسل به نسل پیش می رود ...
حالا دیروز داشتم  با دوستم صحبت می کردم و پرسیدم : حمید به نظر تو چرا حقوق بشر در ایران اجرا نمی شود ؟
و حمید هم گفت : مسعود جان ، حقوق بشر یعنی چی ؟ یعنی رفاه در زندگی ، یعنی من را در جامعه آدم حساب کنند !! .. یعنی دستگیر نشدن زن ها به دلیل مبارزه با فساد ، یعنی چی ؟
پسر بیا بریم پایین شهر ببین ، مشکلات حقوق بشر جزو صد مشکل اول مردم هم قرار نمی گیرد ، کسانی برای سیر شدن شکمشان می جنگند ، (اصطلاح " جنگیدن " چقدر مناسب با وضع این قشر مردم ماست ، کار کردن نه !! جنگیدن..) کسانی که برای سیر شدن شکمشان دست به هر کاری می زنند مطمئن باش ، اصلا فراموش کرده اند که آدمند ، چه برسد به اینکه بخواهند حقوقشان را بدانند و چه برسد به اینکه بخواهند از کسانی آنها را هم در خواست کنند ..

با دوست دیگری صحبت کردم و او گفت : ما ایرانیان کوه های سر و چشم را در کرمان دیدیم ، مغولها جنایتها کرده اند و ما باز هم همین بوده ایم ، مسعود جان ، ما پوستمان کلفت تر از آن است که فکر می کنی... ههههه حقوق بشر ، برو بابا ، مردم اینقدر مشکلات مادی دارند که حد نداره .. ( چند روز پیش در روزنامه خوندم که بدهی معوقه ی مردم در دولت کنونی به بانکها 3000% رشد داشته نسبت به دولت خاتمی .. بدهی معوقه یعنی قسط پرداخت شده!!! ) ، این روز ها افزایش قیمتها برای ما مثل یک امر کاملا عادیست و اگر چیزی گران نشود شک برانگیز است ، اینقدر مردم گرفتار مادیات زندگی هستند که برای پول شرافت که هیچ جانشان را هم می دهند .....
اینها را شنیدم و اندوه گین شدم ، فکر کن ، با مردم ما چه کرده اند ، آدم از ایرانی بودن خجالت می کشد ، وقتی که در لایه های بالای جامعه از مبارزه با بد حجابی صحبت می شود ، در پایینی ها مردم دارند برای سیر شدن می جنگند ، افرادی که توان شمشیر و نیزه برداشتن را دارند و گر نه باید چه کنند ...
دیروز رفته بودم جایی برای خرید ، فروشنده و چند تا رفیق لش داشتند با یک معتاد حرف می زدند و می خندیدند ، داشتد شرط می بستند ، شرط سر 2000 تومان ، برای اینکه معتاده یک سیگار روشن را روی دستش خاموش کند ..!!!
من دو تومن رو به یارو دادم و گورش رو گم کرد .. ولی اینقدر ناراحت شدم که حد نداشت و گفتم این پست را برای عمو نوید بفرستم شاید کمی ...

 در پایان ضمن تشکر از این دوست باید بگم :دوست من همه دنیا مثل کشور ما نیست برخلاف اینکه به ما گفته اند به هر کجا که روی آسمان همین رنگ هست.

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط نوید در 13:28 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یازدهم دی 1386
شروع سال 2008به روایت تصویر
 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط نوید در 0:22 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه ششم دی 1386
درآستانه سال 2008
تعطیلات تقریبآ طولانی و دراز مدت(یازده روزه شرکت ما)  بمناسبت کریسمس وآغاز سال نو که فقط حدود نصف آن را پشت سر گذرانده ام واینکه هنوز روزهای اصلی در پیش رو مانده هست٬کمی خسته ام می کند واین خستگی بخشی مربوط به ساعت های متمادی نشستن پست کامپیوتر هست وخواندن وبلاگهای مختلف ومتنوع دوستان وهموطنان ٬ازطرفی ترس از سرما خوردگی و مریض شدن در این  هوای سرد بیشتر از آنکه آدم را راغب به بیرون رفتن کند٬ هوای گرم خانه را می طلبد.ولی نه انگار بودن در خانه آنهم به این حد وعدم تماس نسیم وهوای طبیعی به تن وپوست٬ وذهن پر از مطالب ودغدغه های کشوری که سالهاست در درد های خودش دست و پا می زند ومشکلاتش انگار قرار نیست حل شود٬ به یکباره تصمیم می گیرم که به بیرون بروم .انگار این هوای سرد حالم را بهتر می کند٬ وانگهی خواهر را که حدود یکهفته هست ندیده ام بهتر هست که از این فرصت استفاده کنم و به دیدارش بروم. ترجیح می دهم از اتوموبیل استفاده نکنم وبخشی را پیاده وبقیه مسیر را با قطار به کپنهاگ بروم. هوای حدود ۲یا ۳ درجه بالای صفر گرم بنظر می آید وبا قدم زدن لذت میبرم ویاد روزهای کار درخوزستان که هوای ۵۰ درجه را تحمل میکردم می افتم وشگفتی انعطاف ما آدمها. به ایستگاه که میرسم با دیدن ساعت حرکت قطار ها متوجه می شوم بایستی ۸ دقیقه منتظر باشم وترجیح می دهم که روی سکوی انتظار ایستگاه قدم بزنم تا نکند که سرما به من چیره شود.ذهنم هنوز هم مشغول خبرها ومطالب خوانده  شده در وبلاگها وسایت هاست: ماجرای یلدای چلچراغ وحضورآقای خاتمی ومصاحبه بافاطمه معتمد آریاو حواشی آن-ادعای رئیس جمهور عراق ویا تکذیب آن- سالگرد زلزله بم-پیگیری پدر وبعضی از فرماندهان سپاه در رابطه با قتل زهرا در همدان-زمزمه به میدان آمدن آقای خاتمی برای انتخابات مجلس و....... وهر چند دقیقه ای یکبار با صدای قطار های سریع السیر که عازم آلمان هستند ویا به طرف کپنهاگ به خودم می آیم٬سرعت قطار ها آنچنان زیادهست که از ذهنم می گذرد اینان کجایند ما کجا.

قطار شهری می رسد سوار می شوم چهره های شاداب وآرام  که هیچگونه دغدغه واسترسی در صورت شان نمی بینی  وتعطیلات خود را به بهترین شکلی که دوست دارند سپری می کنند.به کپنهاگ که می رسم  صدای آرام وحرکت پر رفت وآمد مردم وباز بودن تفریگاهها واز آن مهمتر  آرایش شهر ومیدان اصلی آن به خاطرم می آورد که حدود ۴ روز دیگر  در همین میدان عده بیشماری از مردم شهر به رسم هر ساله با خانواده جمع می شوند و آغازسال نو را جشن می گیرند ومن بیشتر به صمیمیت وبا هم بودنشان  غبطه  میخورم.بیشتر از همه رنگ قرمز چراغها وروشنایی کاج بزرگ وسط میدان جلب توجه می کند ونور روشن تابلوهای نئون مغازه ها وفروشگاهها که از فردا تازه باز خواهند شد.

از میان مردم ووسط میدان شهر عبور می کنم  وفاصله تا منزل خواهر راهی نیست٬ به خیابان فرعی که میرسم دوباره به یادم می آید واز خودم سئوال می کنم آیا کاندید شدن آقای خاتمی برای مجلس اگر صحت داشته باشد می تواند گرهی بگشاید؟ آیا مرحله دیگری در کشور ما در پیش هست؟

 به منزل خواهرمیرسم و حدود چند ساعتی از این مقوله ها بیرون می زنم میگوییم ومیخندیم ویاد گذشته ها وفامیل٬ چروکهای پوست صورتش ودستهاش متوجه ام می کند که خواهر پیر شده وسالهای.............

 

 

 

 

نوشته شده توسط نوید در 4:48 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سوم دی 1386
هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

 

ارغوان!

 

شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟

من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست،

آنچه ميبينم ديوار است
آه، اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر ميكشم از سينه نفس
نفسم را بر ميگرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمی مي‌ماند
كورسويي ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی است
نفسم ميگيرد
كه هوا هم اينجا زندانی است

هرچه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم

بر فراموشی اين دخمه نينداخته است

اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،
كز دم سردش هر شمعی خاموش شده،
ياد رنگينی در خاطر من
گريه مي‌انگيزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد مي گريد

چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد

ارغوان
اين چه رازی است كه هر بار بهار

با عزای دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان

داغ بر داغ مي‌افزايد

ارغوان
پنجه خونين زمين

دامن صبح بگير

وز سواران خرامنده خورشيد بپرس

كي برين دره غم مي‌گذرند؟

ارغوان
خوشه خون

بامدادان كه كبوترها

برلب پنجره، باز سحرغلغه مي‌آغازند،

جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگير،

به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند

ارغوان
بيرق گلگون بهار

تو بر افراشته باش

شعر خونبار مني

ياد رنگين رفيقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من

نوشته شده توسط نوید در 19:26 | | لینک به این مطلب
شنبه یکم دی 1386
بوسه :هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

 گفتمش
شیرین ترین آواز چیست ؟
 چشم غمگینش به رویم خیره ماند
 قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
 زیر لب غمناک خواند
 ناله زنجیرها بر دست من
 گفتمش
آنگاه که از هم بگسلند
 خنده تلخی به لب آورد و گفت
آرزویی دلکش است اما دریغ
بخت شورم ره برین امید بست
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره های ساحل مغرب شکست
من به خود لرزیدم از دردی که تلخ
 در دل من با دل او می گریست
 گفتمش
 بنگر در این دریای کور
 چشم هر اختر چراغ زورقی ست
سر به سوی آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
لیکن این شب نیز دریا یی ست ژرف
ای دریغا شبروان !‌ کز نیمه راه
 می کشد افسون شب در خواب شان
 گفتمش
 فانوس ماه
 می دهد از چشم بیداری نشان
 گفت
 اما در شبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی آید به گوش
 گفتمش
 اما دل من می تپد
گوش کن اینک صدای پای دوست
گفت
 ای افسوس در این دام مرگ
 باز صید تازه ای را می برند
 این صدای پای اوست
 گریه ای افتاد در من بی امان
 در میان اشک ها پرسیدمش
خوش ترین لبخند چیست ؟
شعله ای در چشم تاریکش شگفت
جوش خون در گونه اش آتش فشاند
گفت
لبخندی که عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
 من ز جا برخاستم
 بوسیدمش


نوشته شده توسط نوید در 19:40 | | لینک به این مطلب