تبليغاتX
رهگذار عمر
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386
از این روز یخی
-امان از این روز یخی وآسمان گرفته- وزمانه زهر گونه  تب دار وغم آلود.به بیرون نگاه می کنم روزهای سرد از راه می رسد بیشتر از هر چیز برگهای ریخته ورنگارنگ بر روی زمین ودرختان زرد ونارنجی رنگ  دیده می شود. باد  سرما را به هر طرف انتشار می دهد. به ذهنم خطور می کند که منهم  روزهای پاییز عمرم را آغاز کرده ام. دیدن هر چه بیشتر وبلاگهای هموطنان ونشستن ساعتها  پای منیتور یادم می رود  که من در کشور دیگری هستم.دردهای آنان را که می بینم یاد آور ملال انگیز روزهای خودم را نیز  در آنجا به همراه دارد .

باز ناز نگاه توست که مرا با خود به خیال به عرش به آنجایی که رنگ پلیدی نیست می برد.ایکاش میدونستم ومیدونستی در پس این قلب سرخ من که معلوم نیست کی از حرکت باز خواهد ایستاد چی نهفته هست.ایکاش میدونست در پس حادثه ها چگونه روز وشبها طی شد ومن فهمیدم که دیگه  جوانی ایی نمانده است. با تو چه بگویم از کجا واز کدام حادثه.میدانم حادثه های زندگی تو نیز کم از من نیست شاید تو امروز گرفتا ر تر از دیروز منی که نمی توانی حتی لحظه ای٬ درنگی بایستی......

 

چگونه با دشمنت به دوستی تا کنم؟

                       تو رخت زندان تن ات ومن تماشا کنم؟

تو رخت زندان تن ات ومن بمانم خموش؟

                              قسم به زن٬نازنم اگر محابا کنم

اگر چه تلخ هست حق٬نمی توانم نهفت

                             زبان از آن بایدم که آشکارا کنم  .(سیمین بهبهانی)

 

                                                                                             

                                                                                                    

 

نوشته شده توسط نوید در 16:14 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و هشتم مهر 1386
 

نوشته شده توسط نوید در 11:22 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
تو را من لینک خواهم کرد

سحرگاهان که در خوابی
تو را من لینک خواهم کرد
به بقال محل هم لینک خواهم داد
به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت
سحرگاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید
مرا هک کن
خیالی نیست
دوباره آی دی از نو
و روز از نو
تمام شب به روزم من
و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد
و با فیلتر شکن یک روز
وبلاگ خدا را باز خواهم کرد

                   توسط علی رضا قزوه  وبلاگ عشق علیه السلام

 

 

 

وطن ویرانه از یار است یا اغیار یا هر دو؟
مصیبت از مسلمان هاست یا کفار یا هر دو؟
همه داد وطن خواهی زنند، اما نمی دانم
وطن خواهی به گفتار است یا کردار یا هر دو؟
وطن را فتنه ی مسند نشینان داد بر دشمن
و یا این مردم بی دانش بازار یا هر دو؟
کمند بندگی بر گردن بیچارگان محکم
زبند سبحه شد یا رشته ی زنار یا هر دو؟
وکیل از خدمت ملت تغافل می کند عمدا
و یا باشد وزیر از مملکت بیزار یا هر دو؟
وکیلان و وزیرانند خائن، فاش می گویم؛
اگر در زیر تیغم یا به روی دار یا هر دو!
تو را روزی به کشتن می دهد ناچار، لاهوتی
زبان راستگو یا طبع آتشبار یا هر دو!

ابوالقاسم لاهوتی

Revolt

Message

 Masses

Observer

نوشته شده توسط نوید در 23:59 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
دیروز رو میگم روز تعطیل بود وهوا با آفتاب پاییزی ٬گرچه کمی باد می وزید ٬ اما وقتی توی  اتوموبیل نسبتآ گرم نشسته بودیم ٬لذت بخش بود ٬هر چند که بایدکم کم آماده روزهای سرد بشیم.با دوستم برای کاری و برای گردش روز تعطیلی به طرف کپنهاگ حرکت کردیم٬ رانندگی میکردم وحواسم به ترافیک بود وهم صحبت از هر دری٬ وهمینطور که در حال گفتگو بودیم با ذهنم به تنهایی  هم سفرهای لحظه ایی وکوتاه به ایران میکردم واز طرفی به تماشای محیط وبرگهای زرد رنگ درختان هم ادامه میدادم.

 صحبتها همانطور که ادامه داشت ٬یهو با توجه به تصاویری که از  ذهنم می گذشت خنده بر روی لبام نشست  غش غش می خندم وباتصوراتم کیفور می شوم و لذت می برم. ٬دوست و همراهم فکر میکنه به حرفاش می خندم.از من سئوال می کنه که مگه حرفام خنده داره؟میگم نه به حرفای تو نمی خندم ٬به دوران بچگی که یادش بخیر می خندم٬ واینکه چه دل خوشی داشتیم. راستی تاحالا دل خوش دیدی؟میگه مگه چطور؟                                                                                                                                  

میگم بچه که بودیم اونوقتها که کامپیوتر و همه نوع تفریح وامکانات بچه های امروزی نبود(البته الان هم برای خیلی از بچه ها نیست) یا سر کوچه خط بازیه (لی لی)-هفت سنگ-گرگم به هوا وقایموشک بود یا اگه هوا هم با ما یاری نمیکرد در خونه با خواهر وبرادر یا دوست: اسم شهر فامیل یا نقطه بازی ٬ واگر اینها هم راضی مان نمیکرد٬یک تشک خواب از تشک های چیده شده با زحمت مادر  رو رو زمین می انداختیمو و با برادر بزرگتر  مسابقه کشتی میذاشتیم٬ حالا بیآوببین.خواهر داور بین المللی میشد وما هم ضمن کرکوری های متعدد٬  ضمن کشتی گرفتن مفسر هم می شدیم (عطا بهمنش یا روشن زاده که جوونای اونموقع معرف حضورشون هست).مادر غرغری میزد(٬که چرا تمام لحاف وتشک هارو بهم ریختین ٬  تازه مرتب و جمعشون کردم.  وبعد مشغول کار روزمره میشدوخواهر که کمی هم در قضاوت داوری گوشه چشمی هم به من داشت(فاصله سنی یکسال)٬اما برادر بزرگتر بود ومن بیچاره با جثه کوچکتر وتمام قوا-٬غیرتی  وحاضر نبودیم پشت شانه هایمان به زمین بیآید...........

تازه تشویق کننده هم بودیم ورزشگاه را به یکباره سر تاپا شور می کردیم وتشویق.سر امتیازات هم بحث می کردیم  حتی" سر یه امتیازش-شور  وحرارتی بود.شانه ها به تشک نزدیک ومی چسبید وحریف که برادربود و می گفت تموم شد/ ضربه فنی ! ٬میگفتم نه هنوز تمام نشده و در ضمن ما داور داریم٬-دوباره با تمام قوا فشار می آورد. به خواهر که داور بود می گفتم این فشار خطا روی گردن ودستم  میآره  و اینکار اخطار داره٬.............. وهمانطور کشتی ادامه داشت.  آنوقت که داور هم تایید میکرد ودست بلند می شد تازه دور بعدی مسابقات بود واگر من پیروز میشدم که واویلا داشت٬ بعضی اوقات هم به خشونت گرائیده میشد وآنوقت مادر بود که سر وسامان میداد وروز   وروزگارها طی میشد و...................................... اما امروزه با این همه پیشرفت " از بازیهای کامپیوتری گرفته تا فیلم وسینما-تآتر-پارک و وانواع اقسام تفریحات وتنوع٬معضلات نیز بیشتر وعدیده شده است.

دوست من برای این می خندیدم٬ برای دلخوش بودن آن روزگاران  وشور واشتیاق های کودکی وجوانی که از همه چیز لذت بیشتری می بردیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط نوید در 8:48 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
چه میدانی که فردا روز دیگری خواهد بود

شاید زندانی آزاد شده ای را می مانم که بیشتر از اینکه به زندگی خود ادامه بدهم ولذت را غنیمت بدانم! به آن آدمهای باقی مانده در بند می نگرم و به انتظار می مانم که سر نوشت آنان چه خواهد شد .با هرخبری وحادثه ای چشمم را به آنجا میدوزم. نه نه انگار قرار نیست اتفاق غیر مترقبه ای بیفتد.به همین منوال پیش خواهد رفت.

 از میان خاطرات بیشمارتعدادی ٬بیشتر در اینجا  به ذهن می آید ومرورمی شود وبعضآ گذشته چراغ راهم می شود.سالهای شروع جنگ وپس از آن  عده زیادی از هموطنان خوزستانی ما با توجه به مصائب جنگ وعوارضش به شهر های دیگر مهاجرت کردند واین خود آغاز دیگری برای دردسر ها ومعضلاتی بیشمار به سبک سیاق هر شهر وهر خانواده بود.

 در همان سالها بود که در شرکت بزرگی مسئولیت بخشی از قسمتهای فنی را داشتم٬ وهر از چند گاهی با توجه به نیاز وسفارشات عدیده خارجی باید  نیروی کار وپرسنل به صورت روز مزد ویا قرار دادی  استخدام می کردیم تا به موقع سفارشات آماده  و تحویل می شد. مصاحبه وانتخاب این نیروها به عهده من بود ٬ که خودش حدیث مفصل دارد٬ دیدن خیل نیروهای بیکار از کم سواد تا مهندس٬جوان وکم تجربه و یا با تجربه و........  هر کدام برای نیآز زندگی شان به دنبال کار بودند دنیایی از خاطرات ودرس آموزی ودرد بود  .بعضآ حتی گریه مصاحبه شونده به لحاظ نیآز مالی وشرایط زندگی تاٍٍثر وتاسف آور بود.در همین سالها بود که امید جوان خوزستانی٬که متاهل بود و صاحب دو فرزند ودیپلمه فنی  برای بخش درود گری ونجارخانه استخدام پیمانی می شود.با اینکه  در رشته تاسیسات تحصیل کرده بود اما با توجه به نیازش در این کار مشغول تا در شرایط بهتر وخالی شدن باکس شغلی بنا به رشته تحصیلی اش جایگزین شود. نظر به جوانی واخلاق واستعداد وکار آیی خیلی زود در قسمت مربوطه جا می افتد.اما پس از یکسال شغل مورد علاقه اش را در  شرکت دیگری پیدا می کند وپیشم می آید وموضوع را با من در میان میگذارد٬تا حدی نگران بود که نکند با رفتن به شرکت جدید پس از مدتی به لحاظ عدم رضایت خودش یا کارفرما ٬ شغل کنونی را نیز از دست بدهد. به او میگویم نگران نباش جایت را خالی نگهمیداریم تا تکلیف یکسره شود.خوشحال می رود وپس از مدتی دیگر از طریق همان شرکت به خوزستان انتقال پیدا می کند .روز آخر برای خدا حافظی پیشم می آید وبسیار از من تشکر می کند و منهم خوشحال به چهره اش نگاه میکنم  ویاد روز اول مصاحبه و چهره ء آن روزش می افتم٬ می فهمم شغل ورضایت شغلی چقدر در زندگی انسان تاثیر دارد.

میگوید از تو میخواهم که خوزستان آمدی پیشم بیآیی٬ من وهمسرم خوشحال می شویم وآدرس وشماره تلفنش را میدهد.در جواب با اطمینان گفتم امید جان من یکبار در سال ۶۲ به خوزستان آمدم ودیگر فکر نمی کنم مسیرم به آنطرفها بیفتد. رو بوسی وخدا حافظی می کنیم.

اما دوسال بعد با ناباوری تمام در حالیکه همیشه دوست داشتم هرچه بیشتر در تهران ومرکز باشم در شرکتی با حقوق بهتر استخدام می شوم ومحل  پروژه شرکت در خوزستان هست. وقتی اولین شب هواپیما وارد  آسمان اهواز می شود واز آن بالا شعله های روشن وزیبای مشعل لوله های گاز را می بینم.یاد این دوست می افتم وتغییرات زندگی ما وهر کداممان.

 

 

نوشته شده توسط نوید در 10:49 | | لینک به این مطلب
دوشنبه شانزدهم مهر 1386
قابل توجه خیلی ها

وقتی به مقبره بزرگان می نگرم٬هرگونه احساس رشک در من می میرد.هنگامی که به سنگ نوشته زیبا رویان می نگرم٬هر گونه آرزوی اغراق آمیز را از دست می دهم.وقتی اندوه پدران ومادران را بر مزار فرزندانشان می بینم٬ دلم از شفقت آب می شود. وقتی مقبره پدر یامادری را می بینم٬بیهودگی اندوه بر رفتگانی را می بینم که چندی دیگر خودمان باید از پی آنها برویم٬وقتی پادشاهان را در کنار آنان که معزول شان کردند خفته میبینم-رقیبان هوشیار-یا رهبرانی که با ستیزه ها وجدالهایشان جهان را دچار تفرقه کردند٬با اندوه وحیرت به رقابتها ونفاقها ومشاجره های حقیر آدمی پی میبرم.                                                                                    

وقتی به تاریخ مقابر می نگرم٬چه آنها که دیروز مردند وچه آنها که شش صد سال پیش-به روز عظیمی می اندیشم که همه ما معاصرانی خواهیم بود که با هم به پا خواهیم خاست. (ژوزف ادیسون)   

 

نوشته شده توسط نوید در 21:27 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه یازدهم مهر 1386
حوادث وافت وخیز های زندگی گرچه خیلی اوقات سخت-متاثر کننده ویا بعضآ شکننده  هست ویا میشود ٬بخصوص در کشور ما که دنیایی از تلاطم ونوساسات  از مشکلات عاطفی-مالی واقتصادی گرفته تا شغلی وبعضآ حتی نفس کشیدن هم دشوار می شود. ویا برای زنده ماندن ات بایستی کلی هزینه کنی.بماند که چند وچون وتوضیح این قضایا هم مفصل هست وابعاد متنوع ومختلفی دارد. با این حال وقتی از این مهلکه بنوعی رهایی می یابی تازه متوجه عمق فاجعه می شوی٬ که در این عصر پیشرفت وتکنولوژی در کجا گرفتار آمده ایی. وچه میکنند با تو!

جالبتر این هست که در این حال وهوا حتی خودمان هم به همنوع و مثل خودمان رحم نمی کنیم وگرفتار خود محوری ها وسود جویی ها وتعرض به حریم همدیگر تاآنجایی می شویم که دیگر زندگی را هم زیر سوءال میبریم وانگار که ما زندگی می کنیم تا مرزهای انسانیت وارزشها را در هم شکنیم.

به قول دوست وبلاگ نویسی:

رمان کوری را خوانده اید؟

نمی دانم چرا این روزها هوس دوباره خواندنش پس از سالها به جانم افتاده؟

 

 

آیا ما برای بهتر زندگی کردن به دنیآ آمده ایم یا ........................؟

 

 

 

Klooster Liv 5a

tramp!

 

نوشته شده توسط نوید در 17:29 | | لینک به این مطلب
جمعه ششم مهر 1386
روز جمعهء اینجا ٬ روز  آخر کاریه هفته هست ومن خسته  نه از کار بلکه از یک  هفته آموزش فشرده در یک مجتمع تحصیلی  وآموزشی با امکانات وتجهیزات گسترده وپیشرفته ورفت وآمد های مربوطه.با اینکه دلم می خواد یه گشت وگذاری بیرون داشته باشم اما خسته ام.از پشت پنجره  بیرون رو نگاه می کنم٬ هوا با دما وبارون ملایم.خیلی لذت میده  توی این هوا قدم بزنی٬ بارون نم نم وقطره قطره روی  شیشه پنجره می شینه سرعتش آنچنان ملایم هست که لغزیدن قطره روی شیشه با ذهنم ارتباط ودر هم میرند . و با خودم صحبت می کنم ٬: ایکاش خیلی پیش از این  ها می اومدی اینجا ٬ چه وقتی وهزینه ای گذاشتی برای زندگیت در اونجا .

می بینی چه امکانات ومحیط خوب آموزشی  دارند٬ یادر هر کلاس ۵ یا ۶ یا حد اکثر۱۰ نفر با یه استاد  با همه تجهیزات  از آزمایشگاه تا کارگاه عملی..............

می زنم بیرون میرم تو کامپیوتر و وبلاگهارو  واخبار رو میخونم. از هر دری.....اخبار سفر ریئس جمهور وملاقاتش وبحث اش با  استاد دانشگاه.........

 آیا واقَعآ کار رئیس جمهور ها اینه؟  ای بابا به تو چه خب  رفته یه صحبتی هم کرده دیگه. آخه همش هیآهو وبحث وجدل؟ خب پس وعده ها ومعضلات مردم چی؟

هم خوابم می آد هم نمی تونم بخوابم٬ از طرفی نگران  امتحان وسط هفته آینده ام. برو  پسر جون به استراحتت برسی بهتره٬ وگرنه هفته آینده وسط امتحان یادت می آرم  که زیاد سرک به اینور واونور کشیدی.

 

 

 

 

نوشته شده توسط نوید در 19:47 | | لینک به این مطلب