(زهره قادری: سیدنی استرالیا)
البته من وامثالهم که زیاد هم با اینها سر و کله نمی زنیم.ولی وقتی ترفند ها رو میبینیم ویاد چند سالی پیش........................میگم خوب شد که ما از میدان ومهلکه بیرون شدیم.
اصلآ کی به کیه٬ یه عده ایی می نالند وغرق میشند٬ عده ایی خوش باورند وبه انتظاری می گذرانند.
عده ای برای پول ومال دنیایی چه کارها که نمیکنند٬ عده ایی هم فعلآ بلند گو به دستند وخوششون می آد که هر چی میخوان می گن.
عده ایی در تلاطم روزانه حوادث ٬ گم میشند٬ عده ایی در حال غرق شدن اند٬ تازه باورشون هم نمیشه. عده ایی به روانشناسی مشغولند و به کندو کاو. وفکر می کنند همه چی رو فهمیدن.
بابا زندگی که روانشناسی یا هی موشکافانه با زندگی بر خورد کردن نیست! زندگی زندگیه٬ وبایست از این لحظهء روز لذت ببریم وفردایی معلوم نیست وشاید در کار نباشه.


(زهره قادری: سیدنی استرالیا)
و یا ترانه ایی که بخوانم برایت
نا نوشته ایی بود درآغاز یک فصل سرد
در غروبی غم افزا
من پرنده ایی بودم با بالهای نو رسیده
در غروبی سرد
که به شبی مبهم و گنگ ختم میشد
در گنگی شب راه گم کرده بودم
بی آنکه بخواهم در آمیختم
بی آنکه بدانم

(بر گرفته از سایت آوای آزاد)



برای من خیلی از اتفاقات یا حوادت گذشته ویا حتی مرور روزهای عادی زندگی در کشورم ٬امروز گرچه بعضآ کمرنگ شده اما در جاهایی یا لحظاتی می تواند با مرور آن خیلی جالب٬ خنده آور-متاثر کننده-مضحک و........ باشد.ناگفته نماند که بعضآ هم می تواند به عنوان یک تجربه ویا گوهری برای زندگی ام باشد.
سالهای پس از انقلاب وره آورد هایش برای جوانان دیروز دنیایی بود از حرارت وشورش گرفته تا تلخی ها وفشارهایش وبعضآ........
سال ۶۶ بود٬ خب یادم نمی آد ولی طبعآ باید خوشحال می بودم چون صاحب فرزندی شدن آنهم صاحب پسر می تواند خوشحال کننده باشد (با عرض معذرت واحترام به جمعیت نسوان).با وسواس خاصی و کمک خانواده ورای نهایی من اسمی انتخاب کردیم که من بسیار خوشم می آمد و برایم جنبه وحالت الهام بخشی داشت. به اداره ثبت واحوال منطقه می روم. خیلی شلوغ هست ومن مرخصی از کارم گرفته ام ٬ آنهم برای چند ساعت٬اما انگار به این راحتی ها نیست.پس از انتظار نوبتم می شود وبا مدارک لازم جلوی میز اداره ومسئول مربوطه قرار می گیرم٬آنهم با احترام مدارک راپیش رو می گذارم.
مامور یا مسثول اداره مرد ۳۰ الی ۳۵ ساله است با ریشهای کوتاه اما پرپشت٬از ظاهرش بنظر می آید آدم معتقد ومتدین هست ومن همیشه به انسانهای معتقد و ومذهبی احترام می گذاشتم ٬چون اکثرآ آدمهای صادقی هستند ٬مگر اینکه.....
از من اسمی را که مد نظرم هست می پرسد٬برایش به واضح می گویم٬کتاب یا لیستی که در کنارش هست بر میدارد وشروع به جستجو ونگاه می کند٬انگار چیزی پیدا نمی کند٬کتاب بعدی را بر میدارد وادامه جستجو را.....در پشت سرم دیگرانی هم هستند که منتظر ومی خواهند کار خود را انجام دهند.....
سرش را بالا می آورد می گوید اسم دیگری انتخاب کنید٬ گفتم مگر مشکلی هست ٬ می گوید با اسمهای لیست مانمی خواند٬می گویم ایراد این اسم چیست٬میگوید این همه اسمهای اسلامی چرا این را انتخاب کردید.گفتم خوشم می آید.کتاب را پیش روی من میگذارد می گویداز این اسمها انتخاب کنید.میگویم ایراد این اسم چیست به من بگویید٬می گوید اسلامی نیست٬گفتم از کجا می گویید ٬.....................
تازه مگر من اسم انتخاب می کنم یا شما؟این اسم از نظر من منافاتی با اسمهای اسلامی ندارد٬..............آدمها پشت سرم هستند منتظر برای کارشان.بحث بالا کشیده٬از معطلی آدمهای پشت سر خجالت واز این گفتگوی عصبانی میشوم.بهش میگویم اگر قرار باشد تو به من بگویی که چه اسمی روی فرزندم بگذارم دردناک هست.اصلآ من میخواهم اسم حیوان را انتخاب کنم................
بحث به جایی نمی رسد٬ زورم هم نمی رسد٬ سخت بهم فشار می آید و از جلوی میز به طرف بیرون می روم٬ نمی دانم چه کار کنم یک پارچه در درون انگار داغ می شوم٬شاید شبیه یه گلوله داغ.
در حین خروج از راهروی ساختمان چشمم به تابلوی اتاق رئیس که بالای راپله وطبقه بالا را نشان می دهد می بینم ٬ بدون معطلی در یک آن تصمیم می گیرم٬ به نزد خانوم منشی ومیگویم با آقای رئیس می خواهم صحبت کنم٬ با خودم می گویم اگر این هم مثل کارمندش باشد چه باید بکنم.داغتر میشوم وحرصم بیشتر.
وارد اتاق رئیس می شوم انگار از ظاهرم متوجه عصبانیت من می شود٬ من را به آرامش دعوت می کند٬ برایش داستان را توضیح می دهم٬ می گویم منهم مسلمانم واسمی که من انتخاب کردم هیچ منافاتی با اسلام ندارد٬ وانگهی من اجازه نمی دهم که کسی برای من اسم انتخاب کند٬آقای رئیس اگر اینطور باشد بهتر است فرزندم شناسنامه نداشته باشد.
حدود ۵۰ تا ۵۵ سال داشت به من نگاه می کند وگوش٬وفکر میکند واز چشمهای مهربانش ......
می گوید شما بروید فردا نه پس فردا صبح بیآئید٬ میخواهم باز صحبتی کنم .دوباره با تاکید می گوید پس فردا صبح اینجا باشید.تشکرم می کنم وتا حدی آرام می شوم میروم.
روز مقرر حاضر می شوم وبه سرعت کارم انجام می شود وشناسنامه با اسم دلخواهم می گیرم ٬ احساس رضایت می کنم .تشکر .خداحافظی.لحظه خروج به اتاق کارمند میروم اما او انگار نیست٬شاید مرخصی هست!!
سالها گذشته ولی هنوز هم وقتی بحث وداستان آنروز به یادم می آید بدنم داغ می شود.



از اوهست بی اعتمادی درمیان ما
دریاخموش وشمع درسوزوگداز
زآنکه شبپره هست در پرواز




شعله ها خاموش
زمزمه ها در گلو ٬لب ها بسته
ذهنها مشوش ودلها زنگار نشسته
در سیاهی شب منتظرروزنه ایی ماندن
".قطره قطرهء زمان به سالی را می ماند