




حالا این روزها که از کنار چنین مغازه هایی رد میشم اول لبخند به لبم می نشیند بعدش هم یه خدابیآمرزی براش میدم.میگم بازم تو وهمه مرد های قدیمی که پای بچه هاتون موندین٬ اینروزها مردها (البته عده ایی)که هنوز زن هم دارند وگرفتاری بچه ها هم در سایه اقتصاد شکوفای مملکت ما فراوان هست٬ باز دنبال زن میگردندوچشمشان به این وآن هست.
درضمن خدایا منوببخش که پشت سر زنده ها که هیچ ٬مرده نیز حرف زدیم.




حالا هر روز می بایستی از کنار همه این زیبایی ها رد بشی وچشاتو بدوزی به آینده٬ از آدمها گرفته تا طبیعت ٬از ساختمانهای زیبا تا اشیای لوکس٬ که هر کدومش شاید سالها در آرزوت بود٬نه دغدغه ایی برای بدست آوردنشان داری ونه ترس از دست دادنشان.اما آنهایی را که دوستشان داشتی وعزیزترین برایت بودند ٬ دیگر در کنارشان نیستی٬ راستی مگه همینو نمی خواستی؟ همه این چیز هایی که خیلی ها از شنیدنش دهانشون آب می افتد ویا دلشون به قول معروف (قیلی ویلی) میره. ویا اینکه در یه روز تابستانی با حس یه هوای خفیف گرم به یاد گرمای خوزستان می افتی و با دیدن رنگ آبی دریا یا به یاد چشمای آبی دخترک عزیزت ویا آب دریای شمال...........................
نه نه دل من ٬ توکه خوب میدونی من هیچوقت آرزوی داشتن زرق وبرقهای این عصر یا زندگی اینچنانی را در حسرت نداشتم.اما حالا هر جا وهر نقطه وهر لحظه ای که هستم با آنانی هستم که باهاشان زندگی کردم وجوانی را سپری کردم.
خب حالا میگی باید چی کار کرد؟ میخوای دوباره برات همون روزگار رو رقم بزنم؟!


سکوت
٬پرواز پرنده ها
واوج لحظه ایی آنان در آسمان
شوق دیدن دوباره تو
گرمی و طپش دل من
نشستن در کنار هم
گفتگو از دیروز وامروز وآنچه که گذشت.
آه هنوز شبها تو را در خواب می بینم
که میآیی ودغدغه های گذشته ات بهمراه
و من نگران تو٬ نگران خواسته ها ودنیای توام
افسوس ودریغ که از خواب بیدار می شوم

