خوش به حال غنچه های نیمه باز
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
اینجا که خبری از چهارشنبه سوری نبود وبقول معروف در ایران دوستان به جای ما.
اما یکی از دوستان که از ایران اومده بود روزنامه ومجله های مختلف با توجه به شناخت از من وعلاقه ام آورده بود.ومطالب مختلف ومتنوع٬. اما در روزنامه خراسان داستان شهرام جزایری ودادگاهش وهمینطور جریمه وفرارش را نوشته بود که باز جای بسی تعمق دارد.دادستان او را جدای محکومیت به زندان به پرداخت ۱۸۴میلیون دلار(بله میلیون دلار)جریمه کرد.هر چند فعلآ متواری وبا اغفال ماموران ان سالم بدر برده.اما باید دید مگه این آقا چقدر از بیت المال بالا کشیده وچقدر دارایی از قبل این اوضاع احوال به جیب زده که میتواند ۱۸۴ میلیون دلار پرداخت کند و.......
زردی من از تو سرخی تو از من
انرژی هسته ای مال تو
بخشی از این دلار های به یغما برده شده مال من

بیش از آنکه فکر کنی
به دیدنم بیآ در سپیده صبح
وآنگاه که خورشید قد میکشد
از کرانه دور با تلالوی تابش رنگی
از پس قامت سپیدارهای بلند
عطر یاسهای سفید
و رو یش عشق در افق
آی ستاره با تو
سخن های نهان و ناگفته دارم




باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود ؟
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود ؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریاچه ها
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند ؟
باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ دروغ هراسناک
پل می کشد به ساحل اینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کننند
در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند جایی و خورشید می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است
کاش میدانستم در پس این پرده کشیده شده میان من وتو آیا بنیانش اشتبا هات من بوده یاهو یت وو یژگی تو.
از آنروزهای عاشقانه که تمام عشقم را نثار تو کردم و با من به سفر زندگی آمدی٬ سالهاست می گذرد٬اما ما در سر هر پیچ وهر پستی وبلندی وهر مانع از هم دور شدیم ومن بی آنکه بدانم جا ماندم.
وقتی زنگ خطر به صدا درآمد ٬ من گیج ومبهوت ونا باورانه دستهایت را به سختی رها کردم وگم شدم در این هوای سیاه وعفن ٬
چیزی نمانده بود که گر بگیرم بسوزم٬نابود شوم. اما من نه فقط عاشق تو بلکه عاشق زندگی بودم
وتمام ذرات وتارو پود وجودم به رزم با خود و اندیشه وتفکرم پرداخت وبلآخره تولدی دیگر داشتم واما تو به پلیدی رسیدی وآخرین تیر را رهانیدی.

عصر جنگ ودشنه وساطور های خون چکان
عصر آدمهای بی رنگ وبیقواره وهزار رنگ
عصر تزویر و ریا در پس الفاظ قشنگ
عصر تولید فزون٬عصر ماهواره و رایانه- آسمانخراش..
عصر روز افزون فقر وفحشا وفساد
دل سپردن به خنده ها٬به طنین صدا-
لحظه های شبانه وسکوت فراگرفته بر فراز شهر
در بی وزنی افکار٬
می تنم بر دور خود رشته های الفت
بی آنکه در کنارت باشم

