وپس از سالها که همدیگر را می بینیم با شوق هم را بغل می کنیم در همان لحظه به یاد همه روزهای گذشته می افتم وخاطرات بیشمار وتغییرات شرایط وخودمان٬ازخودم می پرسم آیا ما انسانهای دیگری شده بودیم؟!
در شب مهمانی جدای دوستان ایرانی ٬همکاران ودوستان آلمانی محمود هم بودند واین برایم با توجه به دوران وصحبتها واندیشه هایی که در گذشته ما سه نفر داشتیم بدون اینکه این روزها وتجربه ها را گذرانده وسپری کرده باشیم٬جالب وشیرین بود.پس از مراحل مقدماتی مهمانی وآشنائئ ها٬محمود به همه خوش آمد می گوید و از دوستان وهمکاران وهمسرش به خاطر دوستی ویاری وزحماتشان تشکر میکند٬بلآخره مهمانی گرمتر می شود وتعدادی به صحبت وعده ای به موزیک ورقص وبعضی ها هم هنوزمشغول خوردن از غذا های متنوع هستند.من وبهزاد هنوز صحبت میکنیم گرچه به همه نیز نیم نگاهی داریم وهر چند یکبار فریبا به ما سر می زند که کم وکسر نداشته باشیم٬ ما بهش قول می دهیم که کمال پذیرایی را از خودمان بکنیم.
مهمانی گرم ودلپذیر با تمام تنوع و قشنگی هایش در ساعت ۱۲شب تمام می شود ومهمانان را نیز بدرقه می کنیم٬ همه چیز ریخت وپاشیده هست اما ما در کنار هم می نشینیم٬ بعد از سالها شوق مرور تک تک خودمان وزندگی ٬ برایمان جذابیت وکنکاش بهمراه دارد٬ شاید ما دیگر در نقطه اولی روزگاران گذشته که همدیگر را شناختیم نبودیم .
محمود از سختیهای آمدن به خارج از کشور گفت وازشب اولی که با تعدادی از ایرانیها وبعضآ کسانی که خانواده بودند وبچه داشتند ودرنیمه های شب گرفتار باران شدیدماه های پاییز آلمان شده بودند وچون تازه رسیده بودند هنوز جایی نداشته وبلآخره مجبور شدند چمدانها را روی هم ودر کنار هم بگذارند و با پیدا کردن یک ورقه بزرگ پلاستیک وگذاشتن آن روی دیواره ای از چمدانها برای کودکان خردسال خانوادهای ایرانی پنا هنده جان پناه ومآوایی تا صبح درست کنند .وبهزاد نیز از روزهای بازداشت وبازجویی میگفت.وتا صبح گفتیم وتا سپیده صبح که خوابمان برد.

