تبليغاتX
رهگذار عمر
جمعه سی و یکم شهریور 1385
یه مهمانی ویک دیدار
ازوقتیکه هواپیما از باند فرودگاه بلند می شود ودر آسمان آبی اوج می گیرد من ذهنم به محمود و فریبا مشغول می شود وپستی وبلندیهای زندگی شان وروزهایی که در تهران زندگی وتحصیل می کردند.از بازداشت روزهای دانشجویی محمود گرفته تا موانع برای ادامه تحصیلش در رشته تخصصی مورد علاقه اش٬حتی روزگارانی که برای زندگی وتحصیل شان دچار مشکل اقتصادی شدید می شوند .اما این زن وشوهر  در کنار هم به هدفهایشان سخت دل بستندوکوشیدند٬بلآخره فریبا در ایران موفق به اخذ مهندسی مکانیک می شود(که هیچوقت تاکنون از آن استفاده نکرده است).اما برای ادامه تحصیل محمود در رشته تخصصی مورد علاقه اش مجبور به ترک ایران میشوند. محمود وفریبا در آخرین باری که همدیگر را دیدیم به مناسبتی٬ کتاب سوربز نوشته( ماریو بارگاس یوسا)وترجمه عبدالله کوثری را به من هدیه داده اند ٬در اول کتاب  به خط فریبا واز طرف هردوشان اینطور نوشته اند:بی تردید شایستگی مردمان سرزمینهای ماکه نه به اختیار بل به اجبار به شرایط موجودتن داده اند کمتر از همنوعان بهره مندشان در آنسوی اقیانوسها نیست٬به یقین نسل ما٬ فرزندان ما وفرزندان فرزندانمان تارهای پیدا وناپیدایی که شرایط حاضر را تنیده اند می گسلند وتلخی روابط اجتماعی موجود ابدی نخواهد بود.

همینطور که دارم با خودم فکر می کنم که آیا  این بحق هست که ما تاوان آیندگانمان را بدهیم ٬هواپیما در فرودگاه قدیمی تمپل هوف آلمان روی باند می نشیند ومن سرشار ازشوق دیدن این زن وشوهر می شوم وخوشحال از اینکه روزگار شادی وموفقیت آنان را به چشم واز نزدیک می بینم.در سالن انتظار چشمهایم به دنبالشان حرکت می کند وبلآخره از دور می بینمشان اما سه نفرند!

نوشته شده توسط نوید در 12:7 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385
یه مهمانی ویک دیدار
اواسط تابستان امسال بود وآخر هفته٬ که پس از چند وقتی مدام کار کردن  با خودم فکر میکردم که نیاز  به یه تنوع ویا تفریح دارم٬به نظرم رسید توی چند روز تعطیلی در پیش ٬خونه رو نقاشی کنم ویه تنوعی به اتاقها ودکوراسیون خونه بدم ٬هر چند اولش به نظر سخت می اومد اما گفتم اینجا که مواد ومتریال ارزون هست وکارگر گران٬بهتره چند روزی کارگر خودم بشم ویه زیبایی وتغییر اساسی به محیط ام بدم.همینطور که داشتم در ذهنم کلنجار میرفتم وکمی نگران که اگر اون چیز خوبی که میخوام در نیاد بعد چی؟تلفن زنگ زد به ساعت نگاه کردم دیدم یازده ونیم شب٬گوشی رو ورداشتم از آنطرف صدای همسر دوستم (فریبا) را شنیدم که در آلمان زندگی می کنند٬با حال واحوالپرسی گفت علت زنگ زدن در اینوقت شب دعوت برای یک مهمانی هست آنهم در هفته آینده و گفت محمود(همسرش) سفارش کرده که حتمآ بیآیی چون برایت سورپرایز های دیگه هم دارد.گفتم خودش کجاست٬و با خنده جواب داد طبق معمول بیمارستان و مشغول حرفه مقدس پزشکی ٬سئوال می کنم مهمانی به چه مناسبتی هست؟می گوید اینقدر سئوال نکن وبگو دقیقآ کی میآیی تا در فرودگاه به دنبالت بیآئیم٬اما مهمانی هم مربوط به جشن فارغ التحصیلی محمود هست.

یه لحظه فکرم قاطی می کند ومکس می کنم که باید چه جواب بدم٬با اون برنامه هایی که برای خودم قبل از تلفون می چیدم واین مهمانی......!!!فریبا  میگوید کجایی چرا جواب نمی دی و.........

می گویم فریبا جان آخه  من باید چی بگم ٬...نه میدونم بلیط هست یا نه؟ نه ساعت پرواز و.....

میگوید خب پس نتیجه را به من میتونی فردا بگی٬ می خندد وادامه می دهد"٬ اگر بلیط هواپیما هم که نباشد قطار هم هست که حدود ۵ ساعت در راهی.میگویم فرصت بده ببینم چه کار می توانم بکنم .میگه باشه من فردا زنگ می زنم.میگم من خودم زنگ می زنم وبهتون اطلاع می دم وخدا حافظی می کنیم.(ادامه دارد)

نوشته شده توسط نوید در 13:3 | | لینک به این مطلب
جمعه هفدهم شهریور 1385
به سرخي آتش به طعم دود (سياوش کسرائی)

  اي واژه خجسته آزادي
با اين همه خطا
 با اين همه شكست كه ماراست
 آيا به عمر من تو تولد خواهي يافت ؟
 خواهي شكفت اي گل پنهان
 خواهي نشست آيا روزي به شعر من ؟
آيا تو پا به پاي فرزندانم رشد خواهي داشت ؟
 اي دانه نهفته
 آيا درخت تو
 روزي در اين كوير به ما چتر مي زند ؟
گفتم دگر به غم ندهم دل ولي دريغ
غم با تمام دلبريش مي برد دلم
 فرياد اي رفيقان فرياد
 مردم ز تنگ حوصلگي ها دلم گرفت
وقتي غرور چشمش را با دست مي كند و كينه بر زمين هاي باطل
مي افكند شيار
 وقتي گوزنهاي گريزنده
 دل سير از سياحت كشتارگاه عشق
 مشتاق دشت بي حصار آزادي
همواره
در معبر قرق
قلب نجيب خود را آماج مي كنند
غم مي كشد دلم
غم مي برد دلم
 بر چشم هاي من
غم مي كند زمين و زمان تيزه و تباه
 آيا دوباره دستي
از برترين بلندي جنگل
از دره هاي تنگ
صندوقخانه هاي پنهان اين بهار
از سينه هاي سوخته صخره هاي سنگ
گل خارهاي خونين خواهد چيد ؟
 آيا هنوز هم
 آن ميوه يگانه آزادي
 آن نوبرانه را
بايد درون آن سبد سبز جست و بس ؟
با باد شيوني است
در بادها زني است كه مي ميرد
 در پاي گاهواره اين تل و تپه ها
 غمگين زني است كه لالايي مي گويد
اي نازينن من گل صحرايي
 اي آتشين شقايق پر پر
 اي پانزده پر متبرك خونين
بر بادرفته از سر اين ساقه جوان
 من زيست مي دهم به تو در باغ خاطرم
 من در درون قلبم در اين سفال سرخ
عطر اميدهاي تو را غرس مي كنم
من بر درخت كهنه اسفند مي كنم به شب عيد
نام سعيد سفيدت را اي سياهكل ناكام
گفتم نمي كشند كسي را
گفتم به جوخه هاي آتش
 ديگر نمي برندش كسي را
 گفتم كبود رنگ شهيدان عاشق است
غافل من اي رفيق
 دور از نگاه غمزده تان هرزه گوي من
به پگاه مي برند
 بي نام مي كشند
خاموش مي كنند صداي سرود و تير
اين رنگ بازها
 نيرنگ سارها
گلهاي سرخ روي سراسيمه رسته را
 در پرده مي كشند به رخسار كبود
بر جا به كام ما
گل واژه ه اي به سرخي آتش به طعم دود

نوشته شده توسط نوید در 17:12 | | لینک به این مطلب
شنبه یازدهم شهریور 1385
حساب سر انگشتی
بیش از یک هفته می گذره که خانوم مدونا خواننده مشهور ٬کشور دانمارک رو با خوشحالی ترک کرده٬اما هنوز حرفا وحدیثها در مورد کنسرت موفق ایشان در رادیو وتلویزویون ومطبوعات هست.ایشان که اینروزها دیگه پا به سن گذاشته ویواش یواش باید زندگی قبل از کهنسالی رو آغاز کنه ٬در آخرین کنسرتش در اینجا(دانمارک)  آنهم نه درپایتخت٬بلکه در یکی از شهر ها وهوای آزاد٬ تونسته پول پارو کنه!!!در این کنسرت که تونسته ۸۵۰۰۰نفر رو به خودش جلب کنه فقط قیمت بلیط  برای هر نفر۱۵۰۰ کرون بوده است که هر کرون دانمارک معادل ۱۵۰ تومن ایرانی هست.ریخت وپاشهای دیگه بماند .طفلکی جای رقیبهای جوونترش(شکیراوجنیفر) خالی بود.جالب اینه که جمعیت این کشور کوچک دانمارک زیر ۱۰ملیون هست ودرنتیجه از همه اطراف و اکناف اومده بودند .ببین زندگی ها  در این دنیا چقدر شبیه هم هست؟!!!

 

نوشته شده توسط نوید در 12:23 | | لینک به این مطلب
دوشنبه ششم شهریور 1385
روز آفتابی٬ آسمون روشن با ابر های شفاف-مرخصی گرفتن از کار چه کارا که نمیکنه.دم به دم فکرهای متنوع ومختلف.شاید دلم میخواست بزنم به کوه ودشت ویا دیدن آدمهائی که از مشغله آدمهای شهری کمتر خبر دارند ودغدغه های مختلف.شاید دلم میخواد کمی فکر کنم ٬ به آدمها یا آرزوها وآمالشون.نمیدانم چرا همش در پس تصویر های ذهن من  باید دوگانگی وجود داشته باشه .یکطرف آدمهای اینجا با زندگی پر آرامش  وکار وزندگی روزانه ودغدغه های کم یا هیچ وموهبت هایی که در اختیار اینان قرار گرفته!واز طرفی تصویر مدام گذشته با اخبار های گوناگون شنیدن از وطن....(مانورذوالفقار- قضییه جنگ لبنان-انرژی هسته ای-بسته پیشنهادی ایران به اروپا.................وطفلک ذهن من عاجز مونده تا یه تعادلی در این میان پیدا کنه.

نوشته شده توسط نوید در 12:27 | | لینک به این مطلب