همینطور که دارم با خودم فکر می کنم که آیا این بحق هست که ما تاوان آیندگانمان را بدهیم ٬هواپیما در فرودگاه قدیمی تمپل هوف آلمان روی باند می نشیند ومن سرشار ازشوق دیدن این زن وشوهر می شوم وخوشحال از اینکه روزگار شادی وموفقیت آنان را به چشم واز نزدیک می بینم.در سالن انتظار چشمهایم به دنبالشان حرکت می کند وبلآخره از دور می بینمشان اما سه نفرند!
یه لحظه فکرم قاطی می کند ومکس می کنم که باید چه جواب بدم٬با اون برنامه هایی که برای خودم قبل از تلفون می چیدم واین مهمانی......!!!فریبا میگوید کجایی چرا جواب نمی دی و.........
می گویم فریبا جان آخه من باید چی بگم ٬...نه میدونم بلیط هست یا نه؟ نه ساعت پرواز و.....
میگوید خب پس نتیجه را به من میتونی فردا بگی٬ می خندد وادامه می دهد"٬ اگر بلیط هواپیما هم که نباشد قطار هم هست که حدود ۵ ساعت در راهی.میگویم فرصت بده ببینم چه کار می توانم بکنم .میگه باشه من فردا زنگ می زنم.میگم من خودم زنگ می زنم وبهتون اطلاع می دم وخدا حافظی می کنیم.(ادامه دارد)
اي واژه خجسته آزادي
با اين همه خطا
با اين همه شكست كه ماراست
آيا به عمر من تو تولد خواهي يافت ؟
خواهي شكفت اي گل پنهان
خواهي نشست آيا روزي به شعر من ؟
آيا تو پا به پاي فرزندانم رشد خواهي داشت ؟
اي دانه نهفته
آيا درخت تو
روزي در اين كوير به ما چتر مي زند ؟
گفتم دگر به غم ندهم دل ولي دريغ
غم با تمام دلبريش مي برد دلم
فرياد اي رفيقان فرياد
مردم ز تنگ حوصلگي ها دلم گرفت
وقتي غرور چشمش را با دست مي كند و كينه بر زمين هاي باطل
مي افكند شيار
وقتي گوزنهاي گريزنده
دل سير از سياحت كشتارگاه عشق
مشتاق دشت بي حصار آزادي
همواره
در معبر قرق
قلب نجيب خود را آماج مي كنند
غم مي كشد دلم
غم مي برد دلم
بر چشم هاي من
غم مي كند زمين و زمان تيزه و تباه
آيا دوباره دستي
از برترين بلندي جنگل
از دره هاي تنگ
صندوقخانه هاي پنهان اين بهار
از سينه هاي سوخته صخره هاي سنگ
گل خارهاي خونين خواهد چيد ؟
آيا هنوز هم
آن ميوه يگانه آزادي
آن نوبرانه را
بايد درون آن سبد سبز جست و بس ؟
با باد شيوني است
در بادها زني است كه مي ميرد
در پاي گاهواره اين تل و تپه ها
غمگين زني است كه لالايي مي گويد
اي نازينن من گل صحرايي
اي آتشين شقايق پر پر
اي پانزده پر متبرك خونين
بر بادرفته از سر اين ساقه جوان
من زيست مي دهم به تو در باغ خاطرم
من در درون قلبم در اين سفال سرخ
عطر اميدهاي تو را غرس مي كنم
من بر درخت كهنه اسفند مي كنم به شب عيد
نام سعيد سفيدت را اي سياهكل ناكام
گفتم نمي كشند كسي را
گفتم به جوخه هاي آتش
ديگر نمي برندش كسي را
گفتم كبود رنگ شهيدان عاشق است
غافل من اي رفيق
دور از نگاه غمزده تان هرزه گوي من
به پگاه مي برند
بي نام مي كشند
خاموش مي كنند صداي سرود و تير
اين رنگ بازها
نيرنگ سارها
گلهاي سرخ روي سراسيمه رسته را
در پرده مي كشند به رخسار كبود
بر جا به كام ما
گل واژه ه اي به سرخي آتش به طعم دود
