| ||
|
باور | ||
باور نمي كند دل من مرگ خويش را
| ||
![]() |
سياوش كسرايي | |
|
| ||
مرد و زنی در يک مکالمه موءدبانه مدت زيادی با يکديگر گفتگو ميکنند.آنها در مي یابندکه دارای وجوه اشتراک زيادی با يکديگراند.متوجه ميشوندکه هر دو با قطار ساعت۱۰صبح از يکی از شهرکهای(نيوجرسی) به نيويورک آمده اند؛حتی درمی يابندکه خانهء آنها در يک خيابان ودر يک شماره از آن شهرک است وبه يک شماره در خيابان پنجم نيويورک مراجعه می کنند.آنها متوجه ميشوند که هردو دارای يک دختر هفت ساله هستند ودر نهايت با کمال تعجب در می يابندکه آنها زن و شوهرند.
هر چند اين نمايش عجيب و اغراق آميز به نظر ميرسد؛اماموارد بسياری وجود داردکه نشان ميدهدگاه انسانها فقط در کنار هم قرار می گيرند وگرنه با يکديگر زندگی نمی کنند.در واقع زندگی از نحوه ارتباط انسانها نشآت می گيرد و بدون ارتباطات زندگی معنی ندارد. بدون آن؛ آگر مجاورت و کنار هم بودنی هست فقط از نظر فيزيکی و جغرافيايی است وگاه؛ حتی آميختن نفسها نيز بيانگر وجود زندگی با يکديگر نيست.توجه به آمار فزاينده طلاق در بسياری از جوامع و شهرهای کوچک و بزرگ مبين اين واقعيت است که انسانهای زيادی فقط در کنار هم اند نه با هم.(از کتاب ارتباطات انسانی-دکتر علی اکبر فرهنگی).


با وقوع انقلاب ايدئولوژيك مبتنی بر احيا و به حداكثر رساندن اصول و احكام دينی و اخلاقی در سال ۱۳۵۷، يكی از سازمانهای اجتماعی مورد هدف در تغييرات ساختاری ، سازمان روسپيگری در ايران بود. تعطيلی مركز فعاليت و فروپاشی سازمان و سازوكار اين پديده از يكسـو و ......
دیروز یکی از همکاران خانوم در محل کار که گرما ذله اش کرده بود جلو اومد و به من گفت من پیشنهاد می کنم که با شرکت و همکاران دیگر صحبت کنیم تا از فردا یک ساعت صبحها زودتر سر کار بیآئیم و از خنکی هوا استفاده کنیم و در عوض بعد از ظهر ساعت ۲ تعطیل کنیم.کمی نگاهش کردم وخنده ام گرفت٬ چون دیگه داشت میزد زیر گریه .گفت برای چه میخندی؟
گفتم میدونی من متولد شمال ایرانم که شاید تا حدودی همسان باهوای اینجا باشد والبته با ده درجه گرمای بیشتر٬ودر سالهای آخر در جنوب ایران در پروژه تاسیس کارخانه ای کار میکردم آنهم البته در هوای آزاد٬گرمای آنجا در تابستان حدود ۵۵ درجه بود.و این هوا برایم معتدل است.برق از چشمان آبی اش بیرون می پرد.گفتم زن های آنجا مثل تو لباس نمی پوشند حتی در گرمای حدود ۶۰ درجه با تن پوشی که همه وسراسرتن وحتی دور صورتشان را می پوشاند کار کشاورزی میکنند و من میخندم........ دیگر تعجبش کامل می شود.گفتم با این حال موافقم اگر همه قبول دارند منهم ....
|
چيدن سر انگشتان تو چيدن غنچه چای است در سپيده دم نخستين مه که می آيد مبهم نمی کند تو را تنها به لطافت پوست تو می افزايد من با طرح رخسار تو به زير پلک های بسته آتشی انبوه می افروزم.
آناهيتا
|
|
هر انسانی خود را در شرايط گوناگون در وضع خاصی مي بيند.گاه بسيار کامياب و زمانی شکست خورده وناکام.زمانی خوشحال ودگر بار غمگين.گاه ميگويد نميدانم چه نيرويی در من است که احساس ميکنم می توانم تا آنسوی دنيا بدوم و زمانی می گويد حال برخاستن از جای خود را ندارم.اين احساس در همه حال وجود دارد.زمانی که با خويشتن خويش تنهائيم؛ وقتی که با دوستان و نزديکان خويش هستيم وآنگاه که در مقابل سازمان؛جمع وجامعه ايم؛در همه حال به خود مي انديشيم و به طريقی خود را در مرکز تفکر قرار ميدهيم. بماند سالها اين نظم و ترتيب ز ما هر ذره خاک افتاده جايی |
آ ن کس که دور ما ند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
فکر کنم دومین یا سومین باری بودکه با هم از طریق کامپیوتر صحبت میکردیم وقتی سر صحبت به زادگا همون رسید بغض تو گلوش ترکید .
خیلی د لش هوای وطن و خا نواده اش را کرده بود و من منقلب به حرفها و هق هق های این دختر زیبای افغا ن گوش میکردم . از آ نروز بیش از یکسال میگذرد . ا و متولد تهرا ن و در سوئد اقامت دارد .
و امروز آ خرین ایمیلش را در یافت کردم که شما انرا در زیر میخوانید .
نمیدانم رسیدن چیست ؟ اما بی گمان مقصد یست که همه وجودم بسوی آن
جا ری میشود . کا ش میمردم و دوباره زنده میشد م و میدیدم که دنیا شکل دیگریست ، دنیا اینهمه ظالم نیست و مردم این خصلت همیشگی خود را فراموش کرده اند و هیچکس دور خانه اش دیوار نکشیده است .
معتاد شدن به عادتهای مضحک زندگی و تسلیم شدن به حد ها ودیوار ها بر خلاف طبیعت است ( فروغ . فرخ زاد ) .
امروز دلم خیلی گرفته ، دلم میخواد با یکی حرف بزنم و درد دل کنم ، ولی هیچکس پیدا نکردم .زنگ زدم به خانواده ام و با ما درم ، پدرم و خوا هر
و برا درم حرف زدم . ولی دلم نیو مد که به اونها چیزی بگم و نگرانشون کنم
در اینجا هم که همه مردم آ نقدر سر گرم کار و زندگی خود شون هستن که کسی برای کسی وقت نداره .
راستش خیلی وقته درون خودم یک چیزی گم کردم ، گمش کردم ویا از اول هم با من نبوده و من تا حالا متوجه نبودم . ( به دنبال نیمه گمشده خودم هستم)
در کجا و چگونه میتونم در جستجوش باشم ؟ این سئوالی بود که قبلا از خود
میپرسیدم و جوابی براش نداشتم . ولی حا لا میدونم که فقط با رفتن به یک جا ميتونم کامل بشم. فقط کشور خودم ، افغا نستا ن . نمیگم زادگاهم چون لیا قت نداشتم، و اونجا
میتونم کا مل متولد نشدم و با وجود اینکه 24 سال از بها ر زند گیم میگذ رد
ولی هنوز موفق به دیدار خاک وطن عزیزم نشده ام .
ولی یک ر وزی این طلسم را خواهم شکست وباز خوا هم گشت به جا ئیکه متعلق به اونجا هستم و آنجا متعلق به من و
اون وقته که کامل میشم. کامل ، کامل.
به امید آن روز (سوگند)




.jpg)
.jpg)
