تبليغاتX
رهگذار عمر
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385
سیاوش کسرائی
جوانی


پَرپَر زنان ز روی گل و بوته می پريد
پروانهء سفيد

شبنم ز جامٍ سبزه و گلبرگ می چشيد
پروانهء سفيد

بر هرچه می نشست از آن زود می رميد
پروانهء سفيد

کوتاه می گرفت دَمٍ ديد و بازديد
پروانهء سفيد

افسوس بس نماند و شد از ديده ناپديد
پروانهء سفيد


کابل، ارديبهشت ۱۳۶۵

از «هوای افتاب»،واپسين شعرها

 


نوشته شده توسط نوید در 22:34 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385
بزرگ شدن

برای روز صبر می کنم
و احساس می کنم رشد کرده ام . بزرگ شده ام .
پژواک ِ خود را از دور می شنوم .
همانند صدای طوفانی که می پيچد.
و خود را حدس می زنم .
که بوده ام يا نبوده ام . که هستم . ، يا که نيستم
بهرحال ، بزرگتر شدن خود را و دغدغه بزرگی ام را حس می کنم .
و واژه ها يم
 طوفانی است که می پيچد.
من ، خود با يد طوفان باشم

                                                              آنا هيتا

نوشته شده توسط نوید در 23:30 | | لینک به این مطلب
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385
ادامه قسمت قبلی
الحق٬. تهران هم زیبایی خاص خودش را دارد با همه مشکلاتش٬از میدان ونک که شلوغ است دوست دارم پیاده قدم بزنم وبه سمت پائین یعنی خیابان ولی عصر-پارک ساعی بروم"واسه اینکه چندین سال پیش هر روز می بایست  این مسیر را طی میکردم تا به محل کارم برسم٬خیابان نسبتآ تمیزوقشنگیه با درختانی تنومند وسربه فلک کشیده٬ مغازه وفروشگاههای متنوع وشیک وهمینطور ساختمانهای اداری وتجاری مدرن.به دفتر مرکزی شرکت ومحل کار سابقم می رسم ٬شوق دیدن همکاران ودوستان سابقم دل شوره واشتیاقم را بر می انگیزد٬وارد آسانسور می شوم وکلید شماره ۵ را فشار می دهم...

به محض باز شدن درب دفتر خانوم منشی که از همکاران سابق هست ذوق زده میشود و با گرمی حال واحوال پرسی میکند٬میگویم به نظر میآد دفتر خلوت تر شده وسر صدا نیست.

میگه خیلی از همکاران باز خرید وتعدیل شده و رفته اند.از مدیر پروژه می پرسم ٬میگه اونهم رفته و مدیریت جدید اومده.از دوستان باقی مانده فقط ۲ نفرهست می شناسم.میگویم  آقای بهنیا رو  می تونم ببینم٬میگه باید صبر کنید تا نیم ساعت دیگه جلسه تموم بشه...وبعد فوری میگه کمی تعریف کنید  از آنجا.منهم از کار وزندگی و اوضاع دانمارک براش تعریف می کنم٬ با شوخی میگه ماهم  داریم در اینجا  به همونجائی که اونها هستن می رسیم.میگم راستی خانوم... ازدواج کردین؟با خنده پاسخ میده میگه ای بابا شوهر کجا گیر میاد٬ میگم بابا این همه پسر خوب در ایران و در تهران٬  و باصمیمیت ادامه میده میگه کسی رونمیشناسین که در اونجا بخواد ازدواج کنه من بیآم اروپا.؟میخندم میگم یعنی اینجا کسی مورد تائید نشده؟.میگه اینجا اعتماد و.......................نیست٬دروغ-خالی بندی و ......

او رو از سالها قبل می شناسم دختر بسیار زیبابا شخصیت وبدون عیب و ایراد با این حال مثل اینکه در این زمینه ها هم دچار مشکل هستیم(ارتباط و ازدواج).

 جلسه تموم شده و وارد اتاق دوستم میشوم با  ذوق وشادی همو بغل میکنیم می بوسیم طبق معمول از من می خواهد براش تعریف کنم ومنهم کم نمی زارم.

 نوبت به او می رسد اول از  وضع شرکت واوضاع پروژه میگوید٬بعد از ۱۰ سال و میلیون ها دلار هنوز پروژه بلا تکلیف هست و تعویض وتعدیل نیرو ومدیریتها ادامه دارد.

همانطوریکه دوستم تعریف می کند از نشستن روی صندلی خسته میشم وبلند میشم قدم می زنم توجه من از پشت پنجره به بیرون وخیابان جلب می شود٬ می بینم که خانمی در سر خیابان ایستاده است  و دستش را برای تاکسی بلند می کند  وچیزی می گوید و تاکسی رد می شود پس از آن ماشین شخصی و پشتش یه پراید وبعدش...غیره طبیعی به نظر می رسه.

به دوستم که هنوز از مشکلات وخسته گی از محیط کارش میگه ٬صداش میکنم میگم ببین چه خبره!! میآد کنار پنجره فوری میگه این که دیگه اینجا عادییه٬ هفته پیش با خانومم میآیم واسه خرید و من تو ماشین می شینم تا خانومم بر گرده٬در همینموقع دیدم دختر خانومی سر خیابون واستاده وماشینهای مزاحم به شکلی زیر پاش موندنو  ترمز کردن که دختر مجبور میشه بره پیاده رو ومسیرش رو عوض کنه٬وقتی خانومش از خرید اومد وسوار شد موضوع را با او در میآن می گذارد و می خواهند به او کمک کنند و تا مسیری او را برساننددخترک باز هم می ترسد.گفت از این مسایل اینجا کم نیست............

 با خودم گفتم عجب!!!.

خب دوست من خوشحال شدم باید بروم امشب هم دعوتم به مهمانی یکی از اقوام باید برم ٬٬""""""""""" خب همو بغل می کنیم وخدا حافظی

 

نوشته شده توسط نوید در 10:4 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385
ادامه قسمت قبلی
ناگفته نمونه به ازای یکسال کاری که کرده بودم ۵ هفته مرخصی داشتم ٬که از این مرخصی ها ۳ هفته اش را به ایران اختصاص دادم وبقیه رو برای طول سال  نگهداشتم .(دوهفته تهران-پنج روز شمال-۲روزهم...)

 و آنوقت بود که در کشورم بودم٬در تهران در شهرهزار رنگ-شهر ترافیک٬پاریس با همه دنگ وفنگی که داره و آنهمه توریست ٬ترافیکش به اندازه تهران نیست٬تا چه برسد به دانمارک که  بندرت  در طول سال دچار ترافیک شدید بشویم وبماند که نظم وترتیب وآرامش دررانندگی وحتی در زندگی روزمره در کشورهای اسکاندیناوی مثال زدنی هست.عنوان این موارد  نه به معنای این هست که برای کشورم ومردمانش خدای ناکرده ارزش قائل نباشم٬بلکه به عنوان یک ایرانی که سالها در آنجا زندگی و رشد کرده ام می بینم  ما با همه امکانات مادی ومعنوی-طبیعی ومهمتر از همه نیروی انسانی خوب٬ عقب مانده ایم (در خیلی از ابعاد زندگی). در عوض در گوش خودمان میخوانیم که ما چنین و چنان هستیم.

ببخشید حواسم رفت.

تقریبآ اول صبح است وراهبندان٬آخه اینهمه م اشین ومسافر که تو خیابون هستند٬ پس کارمند ها کی سر کار حاضر می شوند ٬نکنه همه وضعشون خوب شده و همه اینها بازاری وتاجرند. هر چند کیلو متری که میروی میبینی آدمها از زن و مرد معطل تاکسی اند ووقتی تاکسی استوپ میکنه زن ومرد میدوند تا شاید سریعتر به مقصد برسند.آدم مات و مبهوت میشه از این شرایط...... وبعد اینهمه ادعا دارند وداریم٬بابا بیاین بعضی از این کافرها رو ببینین وسیستم ایاب وذهاب وحمل ونقل شونو٬شاید چیزی دستگیرتون بشه که کمی از این آلام روزمره مردم رو کم کنین......

 

آموزش ترافیک ورانندگی از سنین کودکی

 

 

 

نوشته شده توسط نوید در 22:54 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385
فکر کنم پارسال همین وقتها بود ٬ ماه اردیبهشت که به سرم زد  بعد از چند سالی دوری از وطن یه سری بیآم ایران ویه دیداری...  چه عرض کنم٬هرچند دودل بودم"٬ولی می ارزید که یکبار هم با زاویه دید دیگری به کشورم و به زادگاهم٬ وبه روزهای گذشته ائی که در آن گذراندم نگاه کنم٬هر چند مدت خیلی زیادی نبود که ... .

با اینکه کمی سخت دل شده بودم ولی با اینحال هرچی به آسمون ایران نزدیک می شدم  ٬شوق دیدن عزیزان وفرودگاه تهران آنهم  جائی که خودم بارها  در گذشته منتظر آمدن دیگران بودم تا اندازه ایی شاید منو هیجان زده می کرد .به هر صورت رسیدیمو ............

بله داشتم می گفتم٬سالن فرودگاه مهر آباد٬ اونهم بخصوص قسمت پرواز های خارجیش همیشه در سالهای گذشته برایم یاد آور خاطرات زیادی بوده٬وقتی مشایعت کنندگان یامنتظران را میدیدم که هر کدام به فراخور حالشان از عزیزی یا دور میشوند ویا اینکه پس از سالها دوری و گذر عمر هم را میبینند٬همچنین تصویر وصدای همهمه ودر آغوش کشیدن٬ واشکهاو شادیهای آدمیانی که سر شار ازعشق وشور دیدار یا خدا حافظی هستند که گاهآ بطور کلی منقلب می شوند.

به محض ایستادن وباز شدن درب هواپیما و اولین قدم گذاشتن روی پلکان٬ نسیم هوای بهاری تهران هر چند با دودش به مشام آشنا بود وشاید لذت بخش٬ بله می گویم( شاید) چون به همراه آن یاد خاطرات  روزهای گذشته که چنگی هم بدل نمی زد خیلی سریع  در ذهن پدیدار شد٬ از من نخواه که این خاطرات و حوادث آن را آشکار سازم چون  بخش زیادی از آن مسائل شخصی است ٬ ولی عوامل وعلل آن اجتماعی که بهر صورت باعث ترک من از کشورم شد.منی که در سخت ترین دوران وقتی دوستان پیشنهاد رفتن وخارج شدن از ایران را میدادند به تاکید می گفتم که مگر می توانیم با فرهنگ فرنگی زندگی کنیم.٬ویا اینکه وقتی بنا به شرایط کاری سفر پنجاه روزه ایی به کشور یونان داشتم٬که جزء یکی از سه کشورتوریستی اول دنیاست٬ موقع برگشتن در هواپیما که با هموطنی صحبت می کردیم ٬گفتم هیچ کشوری را برای زندگی به کشورم ترجیح نمی دهم.اما دیگر برایم اینطور نبود.

در سالن فرودگاه عزیزانم منتظرم بودند ٬بعد از روبوسی و در آغوش کشیدن به سمت منزل حرکت کردیم و در راه خیلی سریع شلوغی (پر جمعیتی) وترافیک خود نمایی میکرد.

 

نوشته شده توسط نوید در 23:26 | | لینک به این مطلب
یکشنبه سوم اردیبهشت 1385
دو مطلب از پیک نت

به آذین
دراغماء
 

 
 
 
 

در روزهای گذشته گزارش های متناقضی از وضع جسمی محمود اعتماد زاده "به آذین" منتشر شده است. برخی گزارش ها از ادامه بستری شدن او در بیمارستان آراد تهران حکایت دارند و برخی دیگر حکایت از بازگرداندن او به خانه. اما در هر دو گروه گزارش ها بر این نکته تکید شده که وی در حال "کُما" بسر می برد و امید نسبت به نجات او روز به روز کمتر می شود. به آذین متولد دی ماه 1293 در رشت است و از بنیانگذاران کانون نویسندگان ایران و شاخص ترین مترجمان معاصر. به آذین درعین ترجمه، آثاری را نیز به قلم خود نوشته و منتشر کرده است مانند مهره مار، اما معروف ترین آنها " میهمان این آقایان" است که شرح دوران زندان، پس از تاسیس کانون نویسندگان ایران می باشد. بدشواری بتوان تصور کرد در چند ده سال آینده، مترجمی درایران ظهور کند که بتواند آثاری جون "جان شیفته" و "ژان کریستف" را ترجمه کند. نام به آذین با نام شولوخف، بالزاک و رومن رولان در ادبیات و فرهنگ ایران تثبیت شده است.

لاهوتی
درآستانه
50 سالگی
خاموشی ابدی  
آن انقلابی بزرگ

 
 
 
 
 

49 سال از خاموشی "ابوالقاسم لاهوتی” شاعر ملی و انقلابی ايران گذشت. لاهوتی كرمانشاهی بود. يعنی در آنجا بدنيا آمد و در مسكو چشم بر جهان فرو بست. زمانی كه خاموش شد 73 سال داشت و به پاس يك عمر مبارزه انقلابی در ميدان سرخ مسكو به خاك سپرده شد. اين خاكسپاری در زمان خود يكی از بزرگترين افتخاراتی بود كه بندرت نصيب انقلابيون جهان می شد.

 لاهوتی يكی از درخشان ترين چهره های شعر انقلابی ايران است. او به زبان های فرانسه و تركی تسلط داشت و شايد بتوان او را بدعت گذار شعر جديد ايران(شعرنو) دانست. كاری كه بعدها نيما هم در مضمون و هم در قالب آن را كامل كرد.

 در صفحه زمانه، اگر نام زر نبود

هرگز فساد و فتنه و شر در بشر نبود

يك قطره خون، به خاك نمی ريخت از بشر

گر آن كه زر مدير امور بشر نبود

با هر توانگری به جهان رو به رو شدم

ديدم ز راه مردمی ، اصلا خبر نبود

 
 
نوشته شده توسط نوید در 21:48 | | لینک به این مطلب