|
آسمون آبی وهوای تازه میخوام |
|
اجتماعی |
خب انگاری این تب وکمی سردرد مانع از این میشه که من بتونم چیزهای خوب براتون تعریف کنم حتی شاید چیزهایی که در عمر تون ندیده ونشنیده باشین. وگفتنش هم برای شما کمی کفاره داره یعنی به این راحتی ها نیست که براتون بگم واز نظر شرعی وعرفی هم مشکلاتی داره.آخه در این تعطیلات آخر هفته اینجا کارناوال بوده و شاید بشه گفت کارناوال موسیقی در یک پارک بسیار بزرگ و در هر قسمتش هم یه نوع موسیقی یا یه نوع فرهنگ موسیقی براه بود از موسیقی سرخ پوستها گرفته تا سیاه ها-از اروپای مرکزی گرفته تا حدودهای روسیه.و همه به رقص وپایکوبی مشغول بودند ومحدویت سنی هم نداشت از 4 یا 5 ساله تا بالای 60 وشاید هم خیلی بیشتر.البته تقصیری هم نداشتند چون دست خودشون نبود وناخودآگاه با اون صداهای زیبای موسیقی که شاید به عرش هم صداش می رسید وادار می شدند.من نمیدونم پارک ملت ما مساحتش چقدر هست اما فکر کنم که این پارک که طبیعی تر از آنجا بود وبزرگترغلغله بود.نا گفته نمونه که قبل از عازم شدن به اینجا در شهر سیر وسفری به اتفاق دوستی میکردیم.در این روزها که هوا بهاریست اینها برای استفاده از طبیعت کوتاهی نمی کنند تا جبران زمستان طولانی اینجا را بکنند.از طرفی اینروزها اینجا مدام بر طولانی بودن روز ا ضافه میشه تا بدانجا میرسه که در وسط تابستان ما فقط شاید حدود 4 ساعت شب داشته باشیم مثلا ساعت 11 تا 3 بعد از نیمه, شب هست وبقیه روز روشن.بگذریم این تب واحتمالا سرما خوردگی از آنجا به نظرم سر چشمه گرفت که بعد از گشت وگذار در شهر وگرما به پارک که مقداری خنک بود رفتم وبه همین خاطر الان با داشتن تب روی تکمه ها به سرعت می زنم .خب با توجه به نا مساعد بودن حالم اینو به عنوان پست از من بپذیرید.در ضمن اینکه مطالبی را که عنوان کردم تا حالا ندیده ونشنیده اید اینها نیستند که برایتان گفتم.چون اینها که چیزی نیست شما حداقل اگر ندیده باشید شنیده اید.


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:43 توسط نوید |
خب قصه هزار ویکشب ما از آنجایی شروع شد که در یک روز بین التعطیلین تصمیم گرفتم به سر کار برم وبقیه اش هم به همان شرحی ماوقعی که نوشتم.هر چند بعضی از دوستان گلایه کردند که نوشتن مواردی از اینجا بعضآ احساس خوبی بهشان دست نمی دهد. با توجه به اینکه قصد وغرضم به عکس آشنا شدن دوستان به نوعی با سرزمینی دیگر وشرایط آن وبا امید به اینکه روزی ما بتوانیم بهترین محسنات دنیا رو داشته باشیم.خلاصه به آنجایی می رسم که بایستی آخرین قسمت راه را به محل کارم با اتوبوس بروم وچون زود میرسم باید منتظر باشم ولی از این زمان میخواهم استفاده کنم وبنابراین نیم ساعتی وقت قدم زدن دارم و مرکز شهر را با اینکه فروشگاهها بسته است تماشا ووارسی می کنم انهم از پشت کرکره های مشبک.دوباره برمیگردم به ایستگاه جمعیت زیادی منتظرند وبلآخره اتوبوس می آید وسوار میشوم وحرکت.هنوز 4 الی 5 دقیقه ایی نگذشته بود که پس از گذشتن مسیر هایی به چهارراه اصلی می رسیم که طبق معمول بایستی اتوبوس به سمت چپ تغییر مسیر می داد اما در کمال حیرت دیدم اتوبوس به سمت راست می رود.با خودم گفتم شاید خواب آلود باشم کمی بیشتر دقت میکنم اما نه انگاری یا اشتباه سوار شده ام ویا اینکه راننده خواب آلود بود ویا اینکه اشتباه دیگری رخ داده است.معطل نمی کنم تکمه استوپ را فشار میدهم تا در اولین ایستگاه بایستد.در ذهنم خیلی سریع میگذرد که اگر به اتوبوس مورد نظر اصلی نرسم کلی وقت امروزی که میتوانستم استراحت کنم از دست داده ام.اما فرصت فکر کردن هم نیست. در حین اینکه اتوبوس در حال ترمز وایستادن هست ومن آماده بیرون آمدن میبینم دخترک چشم بادامی مومشکی به اینطرف وآنطرف نگاه میکند ومیخواهد بپرسد که مسیر اتوبوس به کجاست؟ وسریع متوجه میشوم او هم انگاری مشکل من را دارد. کسی پاسخش را نمی تواند بدهد چون یا اول صبح هست ویا اینکه انگاری اشتباه همه گیر بوده وهمه را بهت زده کرده.من پیاده می شوم ودختر ک هم به دنبال من.از من سئوال می کند که چرا اتوبوس به این مسیر آمده ومن گفتم نمیدانم انگاری یا راننده اشتباه کرده ویا ما. می گوید خب حالا باید چی کار کرد؟گفتم ما حداکثر 5 الی 6 دقیقه وقت داریم که خودمان را به ایستگاه قبل از آن چهارراه بزرگ برسانیم تا اتوبوس اگر نرفته بتوانیم سوار شویم.هنوز حرفم در حال تمام شدن است که با هم شروع به دویدن می کنیم. حواسم هست که با آرامی بدوم تا در اخر با مشکل تنفس روبرو نشوم.بعد از این همه مدت ورزش نکردن کار خیلی راحتی نیست آنهم با از خودت جوانتر دویدن.اینجا هم که معمول بجای کیف دستی همه از کیف که به مانند کوله پشتی استفاده می کنند و حالا در حال دویدن خودش یه قوزی شده بالای قوز.ولی با همه اینها هر لحظه باید انگاری سریعتر بدوییم. چون ترس جا ماندن حال آدم رو می گیره .پس هر لحظه به سرعت مون اضافه می کنیم وگاهآ به ساعت نگاه می کنیم.همپای دونده از من می پرسد ایستگاه کجاست ؟ با دست نشان می دهم که به چهارراه اول که رسیدیم سمت چپ.با خودم فکر می کنم که چه خوب که چند سالی سیگار را ترک کرده ام وگرنه الان باید نفسم استوپ می کرد.دختر ک با اندام و وزنی که دارد خوب می دود وانگار اثری از خستگی هم در او نیست.می پرسد از کجا آمدید یعنی کجایی هستید.می گویم ایرانی هستم.مکس می کند وبه نظرم می آید که نمیشناسد یا در حال دویدن نفهمیده است.سئوال می کنم شما کجایی هستید در عین حالیکه به نظرم می آید زاپنی است.در پاسخ می گوید چینی هستم.دیگر به چهارراه رسیده ایم من کم می آورم وترجیح میدهم که ندوم چون به نظرم دیگر جا نمی مانیم ولی دونده چینی ادامه می دهد ومن اصراری ندارم که نگهش دارم چون کار از اطمینان ایراد پیدا نمی کند، به ایستگاه می رسیم. نفس هر دو مان بالا نمی آید ودوباره برایمان سئوال هست که چرا اتوبوس قبلی در ایستگاه ما اقدام به سوار کردن مسافر نمود وسر در نمی آوریم.اتوبوس از را می رسد وسوار می شویم. کنار هم می نشینیم هنوز نفسش بالا که نمی آید هیچ تک سرفه هایی می کند می گویم شما سیگار می کشید ؟ می گوید نه.خلاصه چند دقیقه ای با آرامی بهتر می شودوسس شروع به صحبت می کند میگوید دیشب مهمان داشتم ودوستم مهمانم بود وبجای اینکه تاریخ ساعت را درست کند ساعت را اشتباها تغییر داده ومن صبح دیر بیدار شدم وبا سختی خودم را به ایستگاه رساندم......می گوید راستی شما عراقی هستید.می گویم نه ایرانی؟ وتکرار می کنم.باز هم سکوت می کند.برایش توضیح می دهم که کجای آسیا و چه همسایگانی داریم.میگوید آهان همان کشوری که بمب اتمی میخواهد درست کند. خنده ام می گیرد ونمی دانم چرادر جوابش می گویم شاید.صحبت به کار ومحل کار و اینکه چند سال اینجا هست می رسد ومحل کارمان. وبلآخره از هر دری سخنی.محل کار او نزدیکتر است و همینکه نزدیک پیاده شدنش می شود میگوید سرفه هایی که بعد از دویدن امروز شنیدید که می کنم سوغات دوران زندان دانشجویی در چین هست و...
انگار وقتش شد خداحافظی کند می گوید روز با هیجان خوبی بود ومنهم در جوابش گفتم بله ورزش صحبگاهی خوبی بود.اظهار خوشحالی وخدا حافظی می کند وبا امید دیدار ومنهم همینطور.



+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:1 توسط نوید |
بله داشتم می گفتم٬: می گوید تو که می بینی وقتی بخواهی با خودرو باشی دیگه نمی توانی همه این ادمها را ببینی و معمولآ از اتوبان میروی وپنجره ها رو در تمام زمستان بالا می کشی٬ از برای اینکه بخاری روشن کنی که گرم بشوی ودر تابستان هم که اینجا معمول نیست که مثل کشورمان شیشه پنجره ماشین پایین بماند٬بلکه شیشه ها بالا کولر روشن می ماند و.............
وقتی سوار قطار می شوم به خوبی حرف دوستم را درک می کنم ودر ذهنم به حرفش این مورد را نیز اضافه می کنم که وقتی رانندگی می کنیم مقداری در اینجا استرس هست که شما باید حواست به رانندگی خودت ودیگران باشد واز ذهن ومغزت کار بکشی! هرچند استرس و کار ذهن ومغرت به اندازه رانندگی در ایران نیست٬ چون همه طبق قانون و مرتب رانندگی می کنند٬راستی حالا که نا خواسته وارد بحث وصحبتهایی شدم که از اول این پست منظورم نبوده بذارین براتون بگم٬خیلی اوقات که صبحها در اتوبان به سر کار میرم انهم با سرعت مجاز اینجا که چیزی حدود۱۱۰ تا۱۳۰ کیلومتر در ساعت هست وقتی خیلی اوقات به چشم می بینم که خانوم یا آقا با چه آرامشی پشت فرمان یک لیوان یک بار مصرف در پوشدار وبا نی قهوه داغ یا سرد خودش را نوش جان می کند٬ واحیانآ به موسیقی هم گوش می دهد......... در ذهن من ایرانی همه استرسها وهیجانهای رانندگی کشورمان نقش می بندد وویراژ های آنچنانی........ بگذریم قرار نیود من رو به اینور واونور بکشونید.در اینجا سوار شدن قطار برایم یک تفریح ومسافرت همیشگی را می ماند .از دیدن آدمها لذت می برم از سیاه گرفته تاسفید-زرد-...از اروپایی تا آفریقایی-از پاکستانی تا عرب تا روس وهر نژادی که بخواهی..... خیلی اوقات که صبح از خانه می زنم بیرون طی ساعت مشخصی می آیم ووقتی منتظر قطار یا اتوبوس ویا سوار اینها می شوم آدمهای مشخصی را می بینم در صندلی یا کوپه های مشخصی می نشینند٬حتی لباس وکفشی را که عوض می کند می فهمم وحتی اگر یک روز به سر کارشان نیایند می فهمم ومتوجه می شوم.آدمهایی را که اصلآ نمی شناسم وحتی محل کار وپیاده شدنشان در محل دیگری وشهر دیگری هست.مثلا آن خانومی که کفش آبی رنگ به پایش میکند ودر اولین کوپه قطار پشت اتاقک اپراتور می ایستد ونمی نشیند-یا خانومی که وقتی هر روز من وارد ایستگاه قطار می شوم در همون دقایق صدای کفش پایش متوجه ام می کند که او هم دارد می آید ولی با پای پیاده چون خانه اش نزدیک قطار هست.موهایش دم اسبی هست. وآن دوستی که به مرور با دیدن در قطار واتوبوس با هم آشنا شده ایم وتا اندازه ای هم مسیریم واو عاشق روزهای تعطیل هست وهر روز به شوخی از اومی پرسم کی تعطیل آخر هفته است واو وقتی با ذهنش مرور میکند با لبخندی که کمی حاکی از تلخی دارد در جوابم سکوت میکند وبه صحبتهای دیگری می پردازیم.اما وقتی روز جمعه که آخرین روز کار هست وبا صبح بخیر در ایستگاه قطار به پیشوازش میرم لبخند به لب دارد وشاد هست وخودش می گوید به زودی تعطیلات میرسد.خب انگار ایندفعه هم داستان مورد نظر پایان نمی گیره وباید باز منتظر باشید.در واقع داستان وحادثه اونروز ما هست به نام یک آشنایی ویا ورزش اجباری. 


+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:47 توسط نوید |
پس از گذراندن یک فصل سرما که در اینجا همیشه کمی طولانی تر هست٬اینروزها هوا به شدت هر چه تمامتر بهاری است٬چرا اینرا می گویم٬ واسه اینکه حتی در زمستان سرد هم خیلی اوقات پرنده های این سرزمین آواز خود را می خوانند٬ وای به حال اینروزها که در هر کوی وبرزن صدایشان را می شنوی٬هوای حدود ۱۵ تا ۲۰ درجه دما به سرعت همه گیاهان وطبیعت را که خواب بودند وخشکیده٬زنده کرده است.من همیشه در اول بهار طراوت و جوانه زدن وروئیدن گیاهان را بسیار دوست دارم تا آنجا که وقتی خورشید به روی آنان می تابد٬ رنگ سبز برگها وشفاف بودن آن برایم حاکی از تازه گی هست ٬ خیلی نمی توانم به نوشتن ویا شاید گفتار آنرا به تصویر بکشم.باید بود و دید واز این هوا وزیبایی وآرامش...لذت برد.به همین خاطر خیلی اوقات٬ دیگر برای رفتن به محل کار از اتوموبیل استفاده نمی کنم ٬ با توجه به اینکه محل کارم آنچنان نزدیک نیست ٬مجبورم زودتر از خواب بیدار شوم تا با وسیله نقلیه عمومی یعنی اتوبوس وقطار به محل کار بروم ودر این راه هم از هوای خوب استفاده کنم هم تا حدی پیاده روی که مبارزه با این وزن های اضافی که بهمان چسبیده و ولمان نمی کند بشود.
دیروز که یک روز پس از تعطیلی اول ماه مه بود تعطیل بودیم وهمینطور امروز وفردا که تعطیلات آخر هفته بود وبه همین لحاظ روز جمعه اینجا به قول ما ایرانیها بین التعطیلین بود٬قرار بود در شرکت بخش ما تعطیل باشه٬اما نمیدانم چرا وقتی فهمیدم که عده ایی از همکاران بخش های دیگر شرکت به سر کار می آیند٬منهم پیشنهاد دادم که حاضرم به سر کار بیام٬شاید بخاطر مرخصی های زیاد باشه٬شاید هم بخاطر اینکه دنبال پول-ویا اینکه دیدم اگر خانه بمانم باز هم این کامپیوتر مرا پشت میز میخ کوب می کند ووزن هم باز هم بالاتر خواهد رفت .پس...... بله صبح زود از خواب بیدار شدم به سرعت لباس پوشیدم کمی هم به خودم نق زدم آخه تو بیکار بودی روز تعطیل به این خوبی رو گفتی می آم سر کار؟!!!...... از خانه بیرون می زنم و به اولین ایستگاه اتوبوس که با خانه 5 دقیقه پیاده فاصله داره میرسم زیاد منتظر نمی مانم وسوار اتوبوس می شوم . به محض جاگیر شدن وآرامش متوجه طبیعت زیبا ..
.متاسفانه بایستی برای خواندن ادامه صبر کنید مشکل بلاگفا یا کامپیوتر اذیتمان کرد وخسته.ببخشید




+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11:8 توسط نوید |